تبليغاتX
آرتمیس آرت
Norah Moosavinia

لحظه‌اي در سكوت به ملاحظه‌ي آن تنديس عظيم مي‌پردازند، آن پيكره‌ي غول‌آسا. پيكره‌ي عظيم با صداي تهي بلندي از سكوتش به زير خواهد افتاد و خواهد غلتيد و تكه‌هايش پراكنده خواهد شد... ديگر پيكره‌اي وجود نخواهد داشت...

بايد گذاشت آن احساس آرام شود... انگار كه زمين سفت خودش را كنار مي‌كشد... آن تهوع مبهم... پيش از سنجيدن وسعت فاجعه... در حالي‌كه بي‌اراده و بي ‌آن‌كه بداند كجا، در طول پياده‌رو پيش مي‌رود، در پشت سرش قدم‌هاي شتاب‌زده‌اي مي‌شنود...

به نظر مي‌آيد كه در زير بوته‌ها پيكرهاي برهنه‌ي تيره‌اي حركت مي‌كنند و چهره‌هاي رنگ‌شده و حلقه‌هاي طلايي مي‌درخشند و چشماني بي‌رحم در تاريكي كمين كرده‌اند. 

انگار دري آن بالا بسته مي‌شود و ديگر هيچ.

برگرفته از كتاب افلاك‌‌نما، ناتالي ساروت، ترجمه‌ي مهشيد نونهالي، نشر نيلوفر،1382

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 0 AM | لینک  | 

قوي‌ترين حسي كه اكنون از نمايشنامه‌هاي نخست خود دارم زمان و مكان خاصي‌ست كه در آن نوشته شده‌اند. خود نمايشنامه‌ها مثل اشباحي سست و بي‌دوام به‌نظر مي‌رسند كه شناور بر آب به سمتم باز مي‌گردند. همان‌طور كه يك گفتگو با شخصي در گذشته به ياد آورده مي‌شود. براي من اين نمايشنامه‌ها از تجربه‌ي زماني كه از آن بيرون آمده‌اند‏، جدانشدني هستند. مجموعه‌اي از وقايعي كه بدون هيچ‌گونه انگيزه يك جهان ذهني و پرهرج و مرج را به نمايش مي‌گذارند.               

برگرفته از مقدمه‌ي نمايشنامه‌هاي سام شپارد

 

گفتگو با خبرگزاري مهر براي ترجمه‌ي تعدادی از نمایشنامه‌های کوتاه سام شپارد و دانکن مک‌لین

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 5 PM | لینک  | 

همه مي‌دانند موناليزا و داوودِ ميكل‌آنژ چه شكلي هستند ـ واقعاً مي‌دانيم؟ آن‌ها آن قدر تكثير شده‌اند كه همگي ما حتي اگر به پاريس يا فلورانس نرفته باشيم، احساس مي‌كنيم آن‌ها را مي‌شناسيم. بي‌شمار كپي‌هاي مسخره از آن‌ها تهيه شده است ـ داوود در شلوار بوكس يا موناليزاي سبيلو. كپي‌هاي هنري همه‌جا حاضر هستند. در حال حاضر مي‌شود با پيژامه بنشينيم و از طريق اينترنت و سي‌دي‌رام، به سير و سياحت گالري‌ها و موزه‌ها برويم. ما مي‌توانيم انواع و اقسام نقاشان و نقاشي‌ها را با دقت بسيار بررسي كنيم. پايگاه اينترنتي لوور، تصاوير 360 درجه‌اي تماشايي از آثار هنري نظير ونوس ميلو ارائه مي‌دهد. چنين گردش‌هايي با بهره‌گيري از فناوريِ واقعيت مجازي نظير عينك‌ها و دستكش‌هاي مخصوص، حتي چند حسي‌تر هم مي‌شود. طراحان نور و صحنه و معماران از هم اكنون از اين فناوري در كارهاي‌شان استفاده مي‌كنند.

فناوري‌هاي جديد تكثيرسازي صرفاً دسترسي به هنرهاي تجسمي را ساده نساخته‌اند. اپرا، نمايش و باله به طور مرتب از تلويزيون پخش مي‌شود. اكثر مردم باخ و بتهوون را از طريق سي‌دي و راديو مي‌شناسند تا اجراهاي كليسايي و تالار كنسرت. اگر شيفته‌ي آثار استنلي كوبريك هستيم، مي‌توانيم نسخه‌هاي دي‌وي‌دي با كيفيت عالي آن‌ها (و البته به نحو احسن تبديل شده براي قطع تلويزيون) را بخرم. رسانه‌هاي جديد تنها تعامل با هنر «قديمي» را ميسر نساخته‌اند، هنرهايي يك سر جديد را نيز پديد آورده‌اند: اجراهاي چند رسانه‌اي، هنر اينترنتي، عكاسي ديجيتالي و غيره.

تجربه‌ي آدمي از هنر در اين عصر پست‌مدرنِ اينترنت، ويدئو، سي‌دي، تبليغات، كارت‌پستال و پوستر، تغيير اساسي كرده است. اما تغيير خوب يا بد؟ واكنش هنرمندان چگونه بوده است؟ در اين تحقيق مايلم تأثير فناوري‌هاي جديد ارتباطي، تكنولوژي و رسانه‌ها بر هنر را به بحث بگذارم. ما با بررسي اين كه هنر گذشته چگونه توسط فناوري‌هاي آينده در سراسر دهكده‌ي جهاني انتشار مي‌يابند، « بازگشت به آينده» مي‌كنيم. سه نظريه‌پرداز در اين بحث راهنماي ما هستند: والتر بنيامين، مارشال مك‌لوهان و ژان بودريار. رويكرد آنها طيفي از تأييد شوق‌آميز تا شكاكيت تلخ‌انديشانه را در بر مي‌گيرد...

ادامه مطلب منتشر شده در کتاب ماه هنر، شماره صد و سی تیر 1388

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 11 PM | لینک  | 

مي‌خوانم: «و هيچ‌كس نمي‌تواند عيسي را پوردگار بنامد، مگر از طريق روح‌القدس» ـ و اين راست است: نمي‌توانم او را پروردگار بنامم ـ يا در واقع: مي‌توانم بفهمم كه اين‌گونه خوانده مي‌شود؛ ولي واژه‌ي «پروردگار» را نمي‌توانم به شيوه‌اي معنادار بيان كنم زيرا باور ندارم كه او خواهد آمد و در مورد من قضاوت خواهد كرد؛ و اين تنها وقتي مي‌توانست چيزي به من بگويد كه به شيوه‌اي كاملاً متفاوت زندگي مي‌كردم. چه چيزي حتي من را مايل به ايمان به رستاخيز مسيح مي‌سازد؟ من به اصطلاح با انديشه بازي مي‌كنم. ـ او مرده و پوسيده است. در اين صورت او آموزگاري است، همچون هر آموزگار ديگري و كمك بيشتري نمي‌تواند بكند و ما بار ديگر يتيم و تنهاييم، و با حكمت و نظرپردازي است كه مي‌توانيم خود را بسنده باشيم. به اصطلاح، در نوعي دوزخ به سر مي‌بريم، جايي كه فقط قادر به رؤيا ديدنيم، فراز ما سقفي كشيده شده و از بهشت دور مانده‌ايم. ولي اگر قرار است واقعاً نجات يابم‌ـ پس احتياج به يقين دارم ـ نه حكمت، رؤيا، نظرپردازي‌ـ و اين يقين، همان ايمان است. و ايمان چيزي است كه قلب من، جان من نيازمند آن است و نه فاهمه‌ي نظرپردازم. زيرا جان من است كه بايد با شور اشتياق‌اش، به اصطلاح با گوشت و خونش نجات يابد و نه ذهن انتزاعي من. شايد بتوان گفت: تنها عشق مي‌تواند به رستاخيز ايمان بياورد. يا، اين عشق است كه به رستاخيز ايمان دارد؛ حتي به رستاخيز تكيه مي‌كند؛ چيزي كه با شك در نبرد است. چنگ‌زدن به آن بايد چنگ‌زدن به اين ايمان باشد. يعني بدين معني است: نخست بايد نجات يافته باشي و به نجات‌ات تكيه كني (نجاتت را به دست بگيري) ـ آن‌گاه خواهي ديد كه ديگر پا بر زمين نداري بلكه از آسمان آويخته‌اي. آن‌گاه همه‌چيز به گونه‌اي ديگر مي‌شود و اين «معجزه» نيست كه سپس آنچه را اكنون نمي‌تواني، خواهي توانست (مسلماً آنكه معلق است، همچون آنكه ايستاده است به چشم مي‌آيد، ولي تحرك نيرو در او، البته به گونه‌اي يكسر ديگر است و از اين‌رو قادر است كاري را كند تماماً سواي آن‌چه فردِ ايستاده مي‌كند.)

برگرفته از كتاب فرهنگ و ارزش، لودويگ ويتگنشتاين، ترجمه‌ي اميد مهرگان، نشر گام نو، 1381

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 9 PM | لینک  |