فرياد
در باد سايهي سروي به جا مي گذارد .
[بگذاريد در اين كشتزار
گريه كنم .]
در اين جهان همهچيزي درهم شكسته
به جز خاموشي هيچ باقي نمانده است .
[بگذاريد در اين كشتزار
گريه كنم .]
افق بيروشنايي را
جرقهها به دندان گزيده است .
[به شما گفتم ، بگذاريد
در اين كشتزار
گريه كنم . ]
قصيده ي اشكها
پنجرهي مهتابي را بستهام
چرا كه نميخواهم زاريها را بشنوم .
با اين همه ، از پس ديوارهاي خاكستر
هيچ به جز زاري نميتوان شنيد .
فرشتگاني كه آواز بخوانند انگشت شمارند
سگاني كه بلايند انگشت شمارند
هزار ساز در كف من ميگنجد .
اما زاري سگي سترگ است
اما زاري فرشتهئي سترگ است
زاري سازي سترگ است .
زاري باد را به سر نيزه زخم ميزند
و به جز زاري هيچ نميتوان شنيد .
بدرود
اگر مردم
در مهتابي را باز بگذاريد .
كودك پرتقال ميخورد .
[ از مهتابي خود ميبينمش .]
دروگر گندم ميدرود .
[ از مهتابي خود ميبينمش .]
اگر مردم
باز بگذاريد در مهتابي را .
همچون كوچهئي بيانتها / احمد شاملو

Designer : Norah Moosavinia
فريدا کاهلو و نمادگرايی اسطوره ها
نورا موسوی نيا
«نه درن و نه من ، هیچ کدام نمی توانیم چهره ای را چون فریدا کاهلو نقاشی کنیم .» پابلو پیکاسو
در سال 1946 فریدا کاهلو تابلوی نقاشی «گوزن زخمی» را خلق می کند . این اثر یکی از نمایشی ترین روش های بهره گیری او از مفهوم گونه های پیوندی است . اثری که در آن قلمروی زیست شناسی را پشت سر می گذارد و به جهان اسطوره شناسی وارد می شود . کاهلو در این تابلو استحاله ی خود را به شکل یک گوزن توصیف می کند ؛ با این تفاوت که در این تابلو از عناصر نمادین اسطوره های بومی مکزیک بهره ی بیشتری می گیرد . گوزن ، این مخلوق دو جنسی ، اصل گونه های پیوندی را مجسم می سازد . به عنوان مثال در آیین آزتک ها یکی از خدایان آفرینشگر ، به صورت مار پردار توصیف شده است . کاهلو در این تابلو با نمایش خود به شکل یک گوزن زخمی ، به قلمروی آئین باستانی مکزیک قدم می گذارد ، و به این ترتیب از آزمونی مربوط به زمان حال ، به فضای اسطوره ای زمان های اولیه رجعت می کند .

ساختار فضاسازی این تابلو یکی از معمائی ترین و مرموزترین تابلوهای نقاشی کاهلو می باشد . کاهلو به «خود دیگر» حیوانی اش که مفهومی بنیادی در اعتقادات آزتکی است ؛ در فضایی غریب و بیگانه با تیرهایی فرورفته در پیکر خود به چشم می خورد . این تابلو از چندین عنصر ساده و نمادین تشکیل شده است ولی کاهلو با کنار هم قرار دادن ماهرانه ی این عناصر و ترکیب خلاق آن تابلویی هراس انگیز و مرموز خلق کرده است که بیننده را دچار بهت و شگفتی می سازد .
تصویر غریب مرکز تابلو یعنی استحاله ی نمادین کاهلو در قالب گوزن از آن جهت تشویش برانگیز است که کاهلو این عمل آئینی را که به انسان صورت گوزن بدهد واژگون کرده و در اینجا گویی این گوزن است که نقاب فریدا را به چهره کشیده است .
نمادگرایی گوزن در فرهنگ و آیین پیش- کلمبیایی و اسطوره هایی که گوزن و خون شکار را تداعی می کنند به وفور ظاهر می شود . تیرهای فرورفته در بدن کاهلو و خونریزی پیکر استحاله شده ی وی همچنین می تواند تداعی گر مراسم قربانی شدن و فصد باشد که در بسیاری از اسطوره های آزتک دیده می شود . شاخ های نو و استخوانی ای که بر روی سر کاهلو روییده ؛ نمادی از نوزایش و تولد مجدد است که بازتاب ذهنیت وی از واقعیت و زندگی می باشد . ترسیم تنه های تیره و عمودی درختان در جلوی تابلو به ابهام و تیرگی فضاسازی تابلو و ترسیم آب روشن دریا در عقب تابلو در واقع نشان دهنده ی چشم اندازی از آغاز و شروعی مجدد به زندگی دارد که کاهلو در تمام زندگی اش به آن معتقد بود و هرگز از آن هراس نداشت .
جهت بازدید از گالری نقاشی های فریدا کاهلو به سایت ARTCYOLOPEDIA مراجعه نمایید .
پی نوشت :
۱- اسطوره های آزتکی و مایایی . توب . کارل . عباس مخبر . نشر مرکز . 1375
۲- نشریه هنرهای تصویری حرفه:هنرمند 5 . پاییز 82

Designer : Norah Moosavinia
هزارتوی معماگونه ی ديويد لينچ
David Lynch
«حالات جذاب و فریبنده ای وجود دارند ، تاریکی بی نهایت و اتاق های بی شماری برای رویا ، این ها معما هستند و افرادی هم وجود دارند که در خطر و گرفتاری هستند .» دیوید لينچ
حرکت آرام و خونسردانه ی دوربین از نمایی واقعی به سمت نمایی ناراحت کننده و اغراق آمیز که به زیر پوست آدم می خزد ؛ حرکت دوربین کسی نیست بجز دیوید لینچ .
جهان تصویری دیوید لینچ مبتنی بر تضاد دید بیرونی وی از جهان به عنوان دنیایی پاک و امن و ساده و دید درونی وی به عنوان دنیایی سراسر خشونت و وحشت و جنون تقسیم شده است . دنیایی که در آثار لینچ می بینیم دنیایی ست که در زیر نقاب به ظاهر آرام و صمیمانه ی آن باطنی بدنما و خشونت آمیز نهفته است . جهانی که پیچیده است و آکنده از اتاق ها ، درهای بی شمار ، تهدیدها و خطرات گوناگون می باشد و در هر گوشه ای از این جهان تاریک ، انسانی گرفتار یک معمای خطرناک و وحشت آور شده است .
آثار لینچ نمایانگر جهانی واژگونه و واقعیتی معکوس وغریب و مانند کابوس گروتسک وار و نامأنوسند . روایت منظم داستانی و سیر زمان مشخصی ندارند . پیچیدگی ، بهم ریختگی عناصر و هزارتوی رویاها و کابوس های وهم آلود آثار لینچ گویی حاصل انفجاری مهیب در کنار هم قرار گرفته اند و حاصل این ترکیب بدیع چیزی نیست بجز : «معمای هزارتوی جهان غریبی که در آن زندگی می کنیم .» از مضامین اصلی آثار لینچ دلمشغولی او نسبت به زیست شناسی است . لینچ به ویژه مجذوب اشکال گروتسک ، از ریخت افتاده و معلول زیست شناختی است و گواه آن گونه های متورم زن در فیلم «کله پاک کن» ، در فیلم «مرد فیل نما» از شکل افتادگی را در ابعاد افراطی جدیدی نشان می دهد ، در فیلم «Dune» بیماری پوستی کریه بارون است و راز فیلم «مخمل آبی» با یک گوش بریده شده شروع می شود .
«چیزی برای دین وجود ندارد .» سکس ، خشونت و جنون از درون مایه های آثار لینچ هستند . مشخصه ی خاص زنانه در فیلم های لینچ افسردگی زنان ، کنش مرگبار آنان در ورطه ی خمودگی مداوم و غلطیدن به سمت نومیدی مطلق است . به همین جهت مرد زن را با شوکهای پی در پی مانند شوک الکتریکی بر پیکر زن وارد می کند و مورد تهاجم قرار می دهد . این عمل تنها برای مانع شدن وی از فرو غلتیدن به ورطه ی نومیدی مطلق است ؛ نوعی درمان خشونت بار که می کوشد توجه او را جلب کند .
در این چارچوب می توان لینچ را حقیقتا یک ضد واینینگر قلمداد کرد . اگر در جنسیت و شخصیت واینینگر (پارادایم ضد فمینیسم مدرن) زن خودش را به مرد عرضه می کند و می کوشد نگاه مرد را جلب کند تا او را از اوج روحانی به دل یک عیاش جنسی فرود آورد برای واینینگر ، واقعیت اصلی روحانیت مرد است ، در حالی که کشش مرد به یک زن حاصل هبوط اوست . در دنیای لینچ ، واقعیت اصلی افسردگی زنانه است ، فروغلتیدن او به ورطه ی خودویرانگری است ، ورطه ی خمودگی و رخوت مطلق ، جایی که ، برعکس ، این مرد است که خود را به زن همچون ابژه نگاه او عرضه می کند . مرد زن را مورد تهاجم قرار می دهد تا توجه او را برانگیزد و او را از این کرختی بیرون آورد ، خلاصه این که او را به موقعیت قبلی ، در نظم مناسب علیت بازگرداند .
سخنانی از دیوید لینچ :
بودن در تاریکی و سردرگمی برای من هیجان انگیز است .
*
تمام فیلم های من درباره ی دنیاهایی غریبا هستند که نمی توان به درون شان بروی مگر این که آن ها را بسازی و تبدیل به فیلم شان کنی ، این مهمترین نکته درباره فیلم برای من است . من فقط دوست دارم به این دنیاهای غریب وارد شوم .
*
اولین قاعده این است که کارگردانی کنی و تو هرگز نمی دانی که به قصد داری بروی ... حالت دلخواه آن چیزی ست که به دنبال اش هستی و همیشه ما به طریقی آن را پیدا می کنیم .
*
زمانی که اشیا و روابط را می چینی بسیار جذاب است . اما تو با هیچ نوعی از عقلانیت سر و کار نداری ، تو فقط عمل می کنی و عکس العمل . این همه شهود است . باید قوانینی را رعایت کنی اما این قوانین در هیچ کتابی وجود ندارد . قوانین بنیادین ترکیب بندی یک شوخی است .
فیلم شناسی دیوید لینچ :
رویایی برای قلب های شکسته (1990) ، مرد فیل نما (1982) ، Dune (1984) ، مخمل آبی (1986) ، همسایه (مستندی از پشت صحنه های مخمل آبی) (1986) ، توین پیکز : آتش با من قدم بزن (1992) ، بزرگراه گمشده (1996) ، داستان سرراست (1999) ، جاده مالهالند (2001) ، Darkend room (2002) ، فیلم های کوتاه دیوید لینچ (2002) ، خرگوش ها (کمدی) (2002) ، سریال های تلویزیونی : اتاق هتل (1992) ، در حال پخش (1992) ، تاریخچه ی امریکایی (1990) ، توین پیکز (1990- 91) ، گاوچران و مرد فرانسوی (1987) .
جهت اطلاعات بیشتر به سایت David Lynch مراجعه نمایید .
نورا موسوی نیا

Designer : Norah Moosavinia
«در اين دنيا همهچيز از قبل بخشوده شده و همهچيز در آن به طرز وقيحانهاي مجاز است .» بارهستی
«هيچ در بند خويشتننبودن ، ما را به سهولت قرباني جسم ميكند .» بارهستی
«آدمي هرگز از آنچه بايد بخواهد ، آگاهي ندارد ، زيرا زندگي يك بار بيش نيست و نميتوان آن را با زندگيهاي گذشته مقايسه كرد و يا در آينده تصحيح نمود .» بارهستی
«كسي كه مدام خواهان «ترقي» است بايد منتظر باشد روزي به سرگيجه دچار شود . سرگيجه چيست ؟ ترس از افتادن ؟ اما چرا روي بلندي حفاظدار ساختمان هم دچار سرگيجه ميشويم ؟ چون سرگيجه چيز ديگري ، غير از ترس از افتادن است . در واقع ، آواي فضاي خالي زير پايمان ما را به سوي خود جلب ميكند و تمايل به سقوط كه لحظهاي بعد با ترس در برابرش مقاومت ميكنيم سراسر وجود ما را فرا ميگيرد .» بارهستی
«وقتي فرد قوي آنقدر ضعيف ميشود كه به فرد ضعيف بيحرمتي ميكند ، فرد ضعيف بايد براستي خود را قوي بداند و او را ترك كند .» بارهستی
«در حقيقت زيستن» اين عبارتي است كه «كافكا» در دفتر خاطرات يا يكي از نامههايش نوشته است . معناي در حقيقت زيستن چيست ؟ به سادگي ميتوان يك تعريف منفي از آن ارائه داد : دروغ نگفتن ، پنهانكاري نكردن ، و هيچچيزي را مخفي نكردن ، در حقيقت زيست است . در حقيقت زيستن به خود و به ديگران دروغ نگفتن تنها در صورتي امكانپذير است كه انسان با مردم زندگي نكند . به محض اينكه بدانيم كسي شاهد كارهاي ماست ، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظارهگر ، تطبيق ميدهيم ، و ديگر هيچيك از كارهايمان صادقانه نيست . با ديگران تماس داشتن و به ديگران انديشيدن ، در دروغ زيستن است .» بارهستی
«مرد جواني كه با شدت تمام براي دستيابي به شهرت تلاش ميكند ، هيچ تصور واقعي از ماهيت شهرت در سر ندارد . آنچه به رفتار و كردار ما معنا ميبخشد ، هميشه براي ما ناشناخته است .» بارهستی
«ما اغلب براي از ياد بردن درد و رنج خويش به آينده پناه ميبريم . در پهنهي زمان ، خطي تصور ميكنيم كه فراسوي آن خط درد و رنج ما پايان خواهد يافت . اما ترزا اين خط را در پيش روي خود نميديد و تنها با انديشه گذشته ميتوانست خود را دلداري دهد .» بارهستی
«جراح بودن ، يعني شكافتن سطح پوست و گوشت و ديدن آنچه در بدن پنهان است .» بارهستی
«زندگي فقط يكبار است و ما هرگز نخواهيم توانست تصميم درست را از تصميم نادرست تميز دهيم ، زيرا ما در هر وضعي فقط ميتوانيم يكبار تصميم بگيريم . زندگي دوباره ، سهباره و چهار باره به ما عطا نميشود كه اين را براي ما امكانپذير سازد تا تصميمهاي مختلف خود را مقايسه كنيم . تاريخ و زندگي هر فرد بدين روال است .» بارهستی
«ما كه با اساطير عهد عتيق بزرگ شدهايم ، ميتوانيم بگوييم كه عشق پاك و ناب خيال و تصوري است كه همچون خاطرهاي از بهشت در ذهن ما مانده است . زندگي در بهشت به دويدن در خط مستقيم و رفتن به سوي ناشناختهاي مجهول شباهت ندارد و يك ماجرا نيست . زندگي در بهشت دايرهوار ميان چيزهايي شناختهشده جريان مييابد و يكنواختي آن كسلكننده و ملالانگيز نخواهد بود ، بلكه مايه خوشبختي است .» بارهستی
«وحشت حالت يك ضربه را دارد ، لحظهاي است كه انسان هيچچيز نميبيند . وحشت فاقد هرگونه اثر زيبايي است و انسان فقط پرتو شديد رويداد ناشناختهاي را ميبيند كه انتظار ميكشد . برعكس ، وقتي گرفتار حزن و اندوه ميشويم كه ميدانيم چهخبر است .» بارهستی
«همهي ما ميخواهيم در وجود قدرتمند يك خطاكار پيدا كنيم و در آدميزاد ضعف يك قرباني بيگناه را بجوييم .» بارهستی
«هيرود را پادشاه فرهيخته ، خردمند و با عظمتي ميدانم كه ديرزماني در آزمايشگاه سياست شاگردي ميكرد و دربارهي دنيا و بشر چيزهاي بسياري آموخت . هيرود پي برد كه بشر هرگز نميبايست آفريده ميشد . در واقع اين ترديد آنقدر كه احتمالا به نظرميآيد نامكشوف و خطاكارانه نبود . اگر اشتباه نكنم ، حتي خود پروردگار هم پس از تامل بيشتر درباره نوع بشر به فكر افتاد كه از آفرينش خود منصرف شود .»مهمانی خداحافظی
«بشريت به ميزان شگفتانگيزي آدم احمق توليد ميكند .» مهمانی خداحافظی
«آدم هرقدر خرفتر باشد بيشتر آرزوي توليدمثل كردن دارد .» مهمانی خداحافظی
«انسان به پيري ميرسد ، پايان نزديك ميشود ، هر لحظه از زندگي عزيزتر ميشود و ديگر فرصت اتلاف وقت با خاطرات نميماند . بايد تناقض رياضي نوستالژي را درك كرد : اين تناقض با قدرت بسيار ، در آغاز جواني رخ مينمايد ، زماني كه حجم زندگي گذشته هنوز قابل توجه نيست ؛ تسليم بنگرد و رنج ببرد .»جهالت
«اما آيا بازگشت به واقعيت امري قابل تحمل است و برتابيدن حقيقت دردناكتر از تن دردادن به اوهام نيست ؟ بردن يا باختن ؟ از چه رو اگر جهان به هر روي ما را از ياد خواهد برد .» جهالت
«واژهي تنهايي معنايي انتزاعيتر و اشرافيتر دارد : زندگي را پشت سر بگذاري ، بيآنكه كسي دوستت بدارد ، صحبت كني ، بيآنكه شنيده شوي ، رنج ببري ، بيآنكه در كسي احساس ترحم ايجاد كني .» جهالت
«كجاست آن مكاني كه براي جنون و خودجوشي چنين منطقي شكل گرفته ؛ توصيف گشته ؛ طراحي شده ؛ ترتيب يافته و اندازهگيري شده است ؟كجاست آن مكان كه در آن هذيان ، شهوت كور و جنون براي پرستش سوررئاليستها وجوددارد ؟ کجاست مکانی که خویشتن را می شود به دست فراموشی سپرد ؟» آهستگی
Designer : Norah Moosavinia
Samuel Beckett
ساموئل بکت ( 1989-1906)
«نه ، من هیچوقت شاد نبودم ، هیچوقت نبودم ، اما آرزو می کردم که هیچوقت شب به پایان نرسد و هیچوقت صبح نیاید تا انسان ها بیدار شوند و بگویند ، ما به زودی می میریم . بگذارید بیشترین بهره را ببریم . اما چه فرقی می کند که من به دنیا آمده باشم یا نه ، زندگی کرده ام یا نه ، مرده ام یا در حال احتضار ، هر آنچه که همیشه انجام داده ام می کنم ، بی آن که بدانم چه می کنم یا حتی چه کسی هستم ؟ کجا هستم ، یا آیا خودم هستم» مالون می میرد
«اغوا می کنم ، پس هستم .» فال قحوه
«آن چه عشق می خوانند نوعی تبعید است که در آن گه گاه کارت پستالی هم از وطن می رسد .»
«عشق پر قدرت ترین هیجان هاست و واقعا هیچ هیجانی پر قدرت تر از عشق نیست . چون نوآوری است که خاطر را بس شدید برمی انگیزد ، و واقعا هم هیچ چیزی موثرترتر از این ذهن را بخود مشغول نمی دارد . بوسیله ی این هیجان است که ما می توانیم فعل و انفعال یک روح را که هنوز موجودیت دارد یا فرار از واقعیت را یا درد را درک کنیم .» گفتارها و موسیقی
«نشانه های بی معنا درون سکوت دست های آویزان .» پینگ
«آن که به هستی خود آگاه است ، فارغ از هرگونه دریافت و ادراک بیرونی ، جسمانی ، انسانی و یزدانی ، همچنان به هستی خویش ادامه می دهد . جستجوی نیستی بوسیله حذف هرگونه ادراک و دریافت بیرونی ، همواره به دست ادراک بی وقفه از خویشتن ناکام می شود .» فیلم
«شاید رویاست ، همه اش یک رویا ، رویایی که غافلگیرم خواهد کرد ، بیدار خواهم شد ، در سکوت ، و دیگر هرگز نخواهم خوابید ، خودم تنها ، یا رویا ، باز هم رویا ، رویای یک سکوت ، سکوتی رویایی ، پر از زمزمه ها ، نمی دانم ، همه اش کلمات ، بیداری هرگز ، فقط کلمات ، چیز دیگری نیست ، باید ادامه دهی ، همین و بس ، به زودی متوقف می شوند ، این را خوب می دانم ، می توانم حسش کنم ، به زودی ترکم می کنند ، آنگاه همان سکوت ، برای لحظه ای ، چند لحظه ناب ، یا همان رویای خودم ، آنکه ماندنی است ، که نماند ، که هنوز می ماند ، خودم تنها ، باید ادامه دهی ، نمی توانم ادامه دهم ، باید ادامه دهی ، ادامه خواهم داد ، باید کلمات را بگویی تا هر زمان که کلمه ای هست ، تا وقتی که مرا بیابند ، تا وقتی که مرا بگویند ، درد عجیب ، گناه عجیب ، باید ادامه دهی ، شاید پیش از این تمام شده است ، شاید پیش از این مرا گفته اند ، شاید مرا به آستانه قصه ام رسانده اند ، روبروی دری که به قصه ام گشوده می شود ، که غافلگیرم خواهد کرد ، اگر باز شود ، خودم تنها ، آنگاه همان سکوت ، آنجا که هستم ، نمی دانم ، هرگز نخواهم دانست ، در سکوت هیچ کس نمی داند ، باید ادامه دهی ، نمی توانم ادامه دهم ، ادامه خواهم داد .» نام ناپذیر
«بازآفرینی خویشتن به عنوان اثر هنری ، پایگاه مقاومتی بر علیه شکست و ناتوانی »

«کار من تغییر دادن دنیا یا تغییر دادن بشریت نیست . زیرا من تقوی و روشنگری لازم برای چنین کاری را ندارم . کار من شاید آن باشد که به ارزش هایی خدمت کنم که بی وجود آنها ، حتی جهان تغییریافته ارزش احترام ندارد .» طاعون
«اغلب پیش می آید که انسان مدتها رنج می برد بی آنکه خودش بداند .» طاعون
«همه به شیوه رذیلانه خود مسیحیم و بی انکه خود بدانیم ، یک به یک مصلوب شده ایم .» سقوط
«من دیوانه نیستم و هیچ وقت هم این قدر عاقل نبوده ام . منتها یکدفعه حس کردم که احتیاج به ناممکن دارم . دنیا به این صورت که هست مرا راضی نمی کند .» کالیگولا
«من همیشه این احساس را داشته ام که بر پهنه ی دریا زندگی می کنم ، و در دل سعادتی شکوهمند دستخوش تهدیدم .» چند نامه به دوست آلمانی
«عشق به زندگی ، بدون نومیدی وجود ندارد .» جشنها
«سپس دوران تبعید آغاز شد ، زمان جستجوی بی پایان برای ابراز حقانیت ، دوران غم غربت بی هدف و دردناکترین و اندوهبارترین پرسش های قلبی که از خود می پرسید «کجا می توانم وطنم را بیابم ؟» انسان طاغی
«انسان یگانه موجودی است که نمی خواهد آنچه هست باشد .» انسان طاغی
«تمامی اعمال و افکار بزرگ آغازی ریشخندآمیز دارند . تألیفات بزرگ در خم یک کوچه یا درون طبل بزرگ یک رستوران بوجود می آیند . پوچ نیز چنین است . عالم پوچ اصالتش را از این منبع حقیر بیرون می کشد .» افسانه ی سیزیف

Designer : Norah Moosavinia
فريدا كاهلو و استحاله ي روح
نورا موسوی نيا
«من هرگز از رویاها نقاشی نکردم ، بلکه واقعیت خودم را به تصویر کشیدم.» فریدا کاهلو
تابلوی «چهره ی لوتربربنک» در سال 1931 در حین اقامت فریدا کاهلو و دیه گو ریورا در کالیفرنیا ، اجرا شد . این اثر که عناصر اولیه ی سوررئالیستی را در بر می گیرد ؛ چهره ی واقعی لوتربربنک را به طور نمادین نشان می دهد . کاهلو استحاله ی لوتربربنک را به صورت نیمی انسان و نیمی گیاه نشان می دهد و به این ترتیب به مسئله تناسخ و استحاله روح در این تابلو اشاره می کند.
استحاله یافتن و تغییرشکل به پدیده ای دیگر یکی از بنیادی ترین اعتقادات در آیین آزتکی است که کاهلو در این تابلو از آن بهره گرفته است . کاهلو در این تابلو شخصیت لوتربربنک را با توجه به کار وی در دوره ی زندگی اش که همانا خلق و پرورش اشکال نوظهور هستی و پرورش گیاهان دورگه و پیوندی (Hybrids) بود ؛ قیاس می کند . او در این تابلو سعی کرد چهره ی پس از مرگ او را با تمام کار عمرش درهم بیامیزد و ترکیبی خلاقانه از این دو وجه ابداع کند .
این تابلو به دو بخش کاملا مجزا از هم تقسیم شده است . سطح پایین تابلو فضای مرگ لوتربربنک و سطح بالای تابلو تغییرشکل و زندگی پس از مرگ وی را نشان می دهد . در سطح پایین تابلو اسکلت مرده ی لوتربربنک که در زیر خاک مدفون شده است و مرگ وی را نشان می دهد ؛ دیده می شود . رنگ های تیره ی خاک ، فرم افقی اسکلت ، سکون و خلائی که در سطح پایین تابلو به چشم می خورد بطور کامل به جهان مرگ لوتربربنک اشاره دارد . همچنین ریشه هایی که از درون اسکلت خارج شده اند اشاره ای کاملا نمادین به مراحل تدریجی تغییرشکل و استحاله لوتربربنک به پدیده ای دو رگه و پیوندی دارند .
در سطح بالای تابلو کاهلو با بهره گیری از درختان ، گیاهان ، فضای سرسبز پشت سر لوتربربنک ، برگها و ریشه هایی که در دست گرفته است و همچنین نیمتنه ی وی که به درخت بدل شده تغییرشکل کامل او را به پدیده ای دورگه و پیوندی نشان می دهد .
همان طور که دیده می شود نمادگرایی رنگها در این تابلو و همچنین در آثار دیگر کاهلو نقش ویژه ای را برای القای مفاهیم مورد نظر وی ایفا می کنند . به نحوی آشکار بهره گیری از رنگهای تیره ، فرم های افقی و سکون موجود در سطح پایین تابلو اشاره به جهان مرگ و فضای سرسبز ، روشن ، رنگ های زنده و فرم استوار و عمودی لوتربربنک در مرکز تابلو اشاره به زندگی مجدد و استحاله روح در جهان پس از مرگ وی دارند .
بدین ترتیب کاهلو توانسته است در این تابلو مفاهیم متضاد مرگ و زندگی ، لحظات مختلف رشد و زوال ، آگاهی و بودن را با ترکیبی خلاقانه در کنارهم ابداع کند .
به طور کلی تابلوی «چهره ی لوتربربنک» نشانه ی آغاز بینش جدید و پیچیده تری نسبت به واقعیت است . بینشی که در آن توجه به چرخه های متفاوت زندگی ، تجسم همزمان بیرون و درون و دوگانگی های نهفته در نظام کیهانی که تا حدودی ناشی از میراث فرهنگی و مکزیکی کاهلو بود ، دیده می شود . در واقع کاهلو در این تابلو با درهم آمیختن عناصر اسطوره ای و نمادگرایی ، هنر بومی و کاتولیک ، نوعی هنر تلفیقی پدید آورده است که از بسیاری جهات منعکس کننده ی برخورد دوگانه ی مکزیک نسبت به مفاهیم زندگی و واقعیت است .
آنچه کار کاهلو را در فضایی مدرنیستی به نحو خاصی نوآورانه می کند ، توانایی این هنرمند در اخذ نقوش ، درونمایه ها و حتی سبک هایی از درون فرهنگ مکزیک و بازسازی دوباره ی آن ها با معانی تازه است .
بنابراین به طور واضح در این اثر و در آثار دیگر کاهلو می بینیم که وی استادانه عناصر زیباشناسی مدرنیستی را با آگاهی اجتماعی از میراث مکزیکی اش ترکیب می کرد و علاقه ی وی به هنر عامیانه ی مکزیک ، آثار آزتک ها و مایاها ، نقاشی های روستایی و تصاویر بدویگرای نذری بر شدت این امر می افزود ؛ بطوری که وی در بسیاری از آثارش از خصوصیات ویژه ی آن ها در کارش استفاده کرده است .
پي نوشت :
۲- نشریه هنرهای تصویری حرفه:هنرمند 5 . پاییز 82
اسطوره ی مسيح در داستان خانوادگی
واسکو پراتولينی / بهمن فرزانه
نورا موسوی نيا
«سلطنت بهشت متعلق به ارواح بیگناه است» .
مسیح یک نفر بیش نبود ولی اکنون در این جهان می توان مسیح های متعددی را دید که همه با رنج هایی نظیر رنج مسیح به صلیب کشیده می شوند .
سنت یهودی ـ مسیحی ماهیت حذف ناپذیری و اندوهبار رنجی را که معلول نواقص یا حوادث طبیعی است مورد تاکید قرار نمی دهد . این سنت ، رنج را در بافت تاریخی آن قرار داده و با بررسی نخستین حکایت های اسطوره ای مربوط به منشا پیدایش رنج آغاز می کند و مسئله را در قالب اخلاقی طرح می کند که چرا انسان ها باید رنج بکشند ؟
خواندن داستان خانوادگی اثر واسکو پراتولینی با چنین احساسی به پایان می رسد . چرا انسان ها باید رنج بکشند ؟ چه چیز باعث می شود تا آنان بدین گونه خود را به دیوارهای پوچی این جهان بسپارند و از دیوار این جهان به دیوار جهان دیگری گذر کنند . انسان هایی که بنظر می رسد قربانی گناهان ناچیز خود شده اند و همیشه در خلائی تاریک بسر می برند و خلائی که امکان پر کردن آن را با هیچ چیز نمی توان میسر کرد ، شاید حتی با مرگ .
نکته ی قالب توجه در این اثر به چشم خوردن نمادهایی از اسطوره ی مسیح می باشد . نمادهایی از جنبه های روحی و جسمانی مسیح در تولد ، زندگی و به صلیب کشیدنش .
ساختار این اثر به گونه ی تثلیث بر محور سه شخصیت راوی ، فروچو و مادر می گردد . اگرچه شخصیت های دیگری نیز در این اثر حضور دارند . ولی حضور آنان کمرنگ و کمابیش بی اهمیت است .
راوی برادر بزرگتر فروچو ، مردی قوی و تنها است و بنظر می رسد کمتر به مسائل اطراف خود اهمیت می دهد . او نیز رنج می کشد ولی نه از نوع رنجی که بعدها فروچو متحمل آن می گردد . رنج کشیدن راوی بیشتر در سطح باقی می ماند و به عمق نمی رسد . او از تمام سلسله حوادث و رویدادهای پیرامونش تنها به ظاهر آن اکتفا می کند و کمتر به درون آن می پردازد .
نکته ی قابل توجه بین رابطه ی راوی و فروچو حس پدرانه ی او نسبت به فروچو است . راوی بیشتر به سرپرستی شباهت دارد که مسئولیت نگهداری از او را به عهده گرفته است و این رابطه تا پایان اثر از استحکام و قوت بیشتری برخوردار می گردد .
شخصیت مادر نیز در این اثر کاملا معماگونه و رمزآلود است . با وجود عدم حضور وی در طول اثر ، حضوری کاملا آشکار و مستقیم بر شخصیت ها دارد . حضور او در ذهن شخصیت هاست . او مثل یک تصویر است ؛ تصویری که هر کس آن را از یک زاویه می بیند . در ذهن است و در قالب کلمات نمی گنجد . به گونه ای که هیچکس در طول اثر نمی تواند تصویر واضح و آشکاری در قالب کلمات از او ترسیم کند . تصویر ذهنی فروچو نسبت به مادرش تصویر زنی جنون زده و بیمار است . ولی تصویر ذهنی راوی ، تصویر زنی زیبا ، عجیب و متفاوت است .
«... مامان را برای خودم آن طور که می خواستم تجسم می کردم . او را در خواب می دیدم و برایش چهره ای درست می کردم و گریه اش را مجسم می کردم . تنها لباس او بود که در رویاهای من همیشه یکسان بود : کت و دامن س
