تبليغاتX
آرتمیس آرت
هنري ، ادبی ، پژوهشی

 

 گيتار سحرآميز

 

بي‌عدالتي آن زمان آزارمان مي‌دهد كه از آن مستقيما سودي حاصلمان نشود . لوك د ووونارگه

جوانك نوازنده‌اي بود به اسم پيتر كه در گوشه و كنار خيابانها گيتار مي‌زد و از اين راه براي ادامه‌ي تحصيل در كنسرواتوار پول جمع مي‌كرد . آرزو داشت يك ستاره‌ي بزرگ راك شود ، اما چون هوا سرد بود و خيابانها نسبتا خلوت ، پول زيادي جمع نمي‌شد .

يك روز كه پيتر داشت آهنگ كراس رودز را مي‌زد ، پيرمردي با يك ماندولين آمد پيشش و گفت :

-          مي‌شه جاتو به من بدي ؟ روي درپوش فاضلاب كه نشستي گرم‌تره .

پيتر كه آدم  خوش‌قلبي بود گفت : "البته ."

-          اگه شالت رو هم بدي خيلي ممنون مي‌شم ! خيلي سردمه .

پيتر كه آدم  خوش‌قلبي بود گفت : "البته ."

مي‌شه يه خورده پول هم بهم بدي ؟ امروز خيلي خلوت بود . شندرقازي بيشتر دشت نكردم و گرسنه‌ام .

پيتر و غيره و غيره گفت : "البته ."

همه‌اش ده سكه توي كلاهش داشت كه دادش به پيرمرد .

ناگهان معجزه‌اي اتفاق افتاد : پيرمرد تبديل شد به مردي قلچماق كه با ريمل و ماتيك آرايش كرده بود . دم بلند صورتي‌رنگي داشت و نيمتنه‌ي بلند بافتني و پاشنه‌ي كفش‌هايي كه ده سانتيمتر بلنديش بود .

مرد قلچماق گفت :" من لوچي فوماندرو ، جادوگر جلوه‌هاي ويژه‌ام . چون كه بهم مهربوني كردي ، يه گيتار سحرآميز بهت هديه مي‌دم . تنهايي هر قطعه‌اي رو دوست داري بزن . كافيه كه بهش دستور بدي . اما يادت نره : اين گيتار رو كسي بايد بزنه كه قلبش پاك باشه . واي كه اگه آدم شروري اون رو بزنه اتفاقهاي وحشتناكي ميفته ."

اين را كه گفت ، صداي آكورد تكان‌دهنده‌اي در مي هفتم توي آسمان پيچيد و جادوگر ناپديد شد و روي زمين يك گيتار برقي نيزه‌اي شكل كاسه مرواريد را با سيمهايي از طلاي ناب برجا گذاشت . پيتر آن را بغل كرد و گفت :" برام هي جو بزن ."

گيتار شروع كرد به اجراي قطعه ، جوري كه حتي خود جيمي هندريكس هم به پاش نمي‌رسيد . پيتر كاري نداشت جز اينكه وانمود كند اوست كه مي‌نوازد . مردم زيادي جمع مي‌شدند و توي كلاه پيتر باران پول بود كه ريخته مي‌شد .

يك روز تا پيتر از زدن دست كشيد ، مردي آمد سراغش كه پالتوي پوست تمساح تنش بود . گفت كه كارگزار يك شركت صوتي است و از پيتر يك ستاره‌ي راك مي‌سازد . واقعا هم سه ماه بعد پيتر در صدر جدول پرفروش‌هاي آمريكا ، ايتاليا ، فرانسه و مالگاش بود . گيتار نيزه‌ايش نمادي شد براي ميليونها جوان و تمام گيتاريستها به شيوه‌ي نواختنش حسادت مي‌كردند .

شبي بعد از يك كنسرت غوغابرانگيز ، پيتر كه فكر مي‌كرد روي صحنه تنهاست به گيتار گفت چيزي برايش بزند تا تمدد اعصاب كند .

گيتار برايش يك لالايي زد . اما لابه‌لايي پرده‌هاي تئاتر ، بلك مارتين شرور قايم شده بود كه به موفقيت پيتر حسادت مي‌كرد . او از اين طريق پي برد كه گيتار سحرآميز است . يواشكي آمد پشت سر پيتر و يك فيوز سه هزار ولتي را گذاشت پشت گردن او كه در جا كشتش . بعد گيتار را دزديد و رنگ قرمز بهش زد . شب بعد ، هنرمندان دسته جمعي يك كنسرت يادبود براي پيتر جوانمرگ شده ترتيب دادند . در اين كنسرت ، پرينس ، پونس و پارمنتير ، استينگ ، استينگستين و اشترونهيم برنامه اجرا كردند . بعد بلك مارتين شرور آمد بالا روي صحنه .

زير لبي به گيتار دستور داد : "ساتيس فاكشن رو برام بزن."

مي‌دانيد چي شد گيتار بهتر از دارو دسته‌ي رولينگ استونز زد . به اين ترتيب يك ستاره‌ي راك شد و ديگر كسي از پيتر خوش قلب يادي نكرد .

اين گيتار سحرآميزي بود كه يك نقص فابريكي داشت .

 

از مجموعه داستانهاي كوتاه كافه‌ي زير دريا / استفانو بنني / رضا قيصريه / نشر كتاب خورشيد / 1383  

 

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 1 AM | لینک  | 

 

اسيران آزاد / مينا فشنگچي

 

گالري دي از روز 12 بهمن به مدت يك هفته ميزبان دومين نمايشگاه انفرادي نزار موسوي نيا بود . اين نمايشگاه كه آثار نقاشي و طراحي وي را در بر گرفته بود ، ماحصل يك سال تلاش او به حساب مي‌آمد . موسوي نيا متولد آبادان است و بي‌شك جغرافياي آن خطه در آثارش بي‌تأثير نبوده است . شخصيت‌هايي كه موسوي نيا به تصوير كشيده ، شايد ديوانگاني را مي‌مانند تسليم‌وار كه در پهنه‌ي عظيم ترديدي گم گشته‌اند . آنان در ميان آزادترين و گشوده‌ترين راه‌ها اسيراند و در راه‌هايي بي‌پايان و صحراهايي هول‌انگيز زنجير شده‌اند . مسافراني كه گويي در ميانه سفر از سرزمين‌هاي خود به اسارت كشيده شده‌اند ؛ سرزميني كه شايد تلويحا بازسازي از زادگاه نقاش باشد . كسي نمي‌داند آن‌ها از كجا آمده‌اند ، اما ديار و چهره و لباس براي‌مان آشناست .

برخي مردان قاجاري‌اند . قلچماقي كه در پهنه‌ي برهوتي در تنهايي خود ، چوبي باريك را شكسته و از عمل خود احساس بالندگي قهرماني مي‌كند . در تصويري ديگر مرد – زني را مي‌بينيم كه موجودي عجيب را مادرگونه در آغوش كشيده است .

بومي بودن در پيرامون جغرافيايي كه پيشاپيش بد آب و هوا است و همچنين حس مرزي بودن از ديگر خصايص آثار موسوي نيا به شمار مي‌آيد .

مي‌توان گفت كه بومي‌گرايي در آثار وي بيشتر بار تصويري دارد . او با ارجاع به عكس‌هاي قاجاري و استفاده از پوشش و لباس‌هاي آن دوره ، همچنين به تصوير كشيدن نوعي ترس كه شايد از يك احساس نوستالژيك بر مي‌آيد به آثار خود نوعي حس بومي داده است . موجوداتي كه او به تصوير كشيده ، موجوداتي رها هستند كه در سرزمسن‌هايي باير رها شده‌اند . ديوانگان در آثار او از نوع مجانين ادبيات شرقي يا قهرمانان بومي و فولكلوريك نيستند ، ديوانگي اين جا با مفهوم كلي‌تري نمود يافته ، شايد آن‌چه كه او وامدار آن است ، رنگي از عقايد و تئوري‌هاي «ميشل فوكو» را در خود داشته باشد . اين فيلسوف در كتاب تاريخ جنون خود آورده است : «رابطه خرد – بي‌خردي يكي از جنبه‌هاي اصيل و بديع فرهنگ غرب است . اين رابطه قرن‌ها پيش از آن كه هيرو نيموس بوش و بروگل چشم به جهان بگشايند در فرهنگ غرب حضور داشته است .»

«فوكو در سراسر زندگي خود به تمام مسايلي كه خرد ناديده‌شان مي‌گيرد علاقمند بود ، مسايلي نظير ديوانگي ، شانس ، ناپيوستگي . او عقيده داشت كه در متن ادبي «آن بعد ديگر وجود انسان» مجال سخن گفتن مي‌يابد . در فلسفه و قانون اين بعد ديگر ، ساكت و خاموش مي‌ماند . حال آن كه در قاموس ديوانگي ، سخنان اين بعد ديگر ناشنيده باقي مي‌ماند . فوكو ادبيات هنجار گريز را بسيار قابل تأمل مي‌دانست چنان‌چه اين نوع ادبيات اشكال گفتمان را با تكيه بر ماهيت متمايز خود از بين مي‌برد .»

موسوي نيا سعي در به تصوير كشيدن ديوانگاني دارد كه مطرود و مهجور از همه‌جا هستند . يكه و تنها در برهوتي ايستاده و كارهايي مبهم انجام مي‌دهند . مثل مرد بي‌دستي كه بادكنك باد مي‌كند .

و اگر گروهي از آنان با هم هستند ، ديگر هيچ يك احساس امنيت نمي‌كنند و هر لحظه گويي يكي بر ديگري تعرض خواهد كرد .

فوكو مي‌گويد :«خرد فاقد بعضي جنبه‌هاي مهم است و يا به عبارت ديگر شايد در ديوانگي به توان نوعي خرد يافت . بشر از غل و زنجير فيزيكي رها شده اما اين زنجير جاي خود را به پايبندي‌هاي ذهني داده است .»

 اما نگاه موسوي نيا حاكي از مسايل تراژيك انساني و موقعيت او در جهان است . در آثار او حيوان و انسان جا‌به‌جا مي‌شوند . حتي انسان براي فريب حيوان اقدام مي‌كند . گويي ديگر انساني براي فريب خوردن باقي نمانده است . مرز درون و بيرون آدمي در اين آثار از هم گسيخته شده است و انسان گويي ، تجربه جديدي را از سر مي‌گذراند تجربه‌اي كه در نهايت به طنز سياه بصري راه مي‌آيند .

مضامين اين چنيني كه اين روزها كم و بيش در آثار هنرمندان جوان ظهور پيدا كرده است ، شايد قدري تكراري و كسل‌كننده به نظر آيد اما به هر رو بازتابي است از جهاني كه ما را محاصره كرده است . تكنيك براي موسوي نيا كمتر از محتوا اهميت دارد او در نقاشي‌هاي رنگ روغن به سادگي از رنگ استفاده مي‌كند در طراحي‌ها نيز به راحتي از آب مركب و قلم‌فلزي استفاده كرده و به دنبال پيچيدگي‌هاي تكنيكي نيست .

 

جهت بازديد از گالري نقاشي‌هاي نزار موسوي نيا به سايت Arta Gate مراجعه نماييد .

 

به نقل از دو هفته‌نامه‌ي هنرهاي تجسمي تنديس / شماره نود و سه / بيست و چهار بهمن 1385 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 11 AM | لینک  | 

 

آمدن مسيح

مسيح خواهد آمد ، آن‌هنگام كه عنان گسيخته‌ترين فردگرايي ايمان ممكن شود ، هيچ‌كس اين امكان را نابود نكند ، هيچ‌كس اين نابودي را تحمل نكند ،‌بنابراين گورها باز خواهند شد . چه بسا اين خودآموزه‌اي مسيحي است ، چه به لحاظ ارائه‌ي سرمشقي كه بايد از آن پيروي كرد ، سرمشقي فردگرايانه ، و چه به لحاظ  ارائه‌ي نمادين رستاخيز ميانجي در درون هر يك از انسان‌ها .

 

مسيح روزي خواهد آمد كه ديگر به او نيازي نيست ، مسيح يك روز پس از ورودش خواهد آمد ، در واپسين روز نخواهد آمد ، بلكه در واپسين روز .

 

اختراع شيطان

وقتي شيطان در جسم ما حلول مي‌كند ، بي‌شك فقط با يك شيطان سر و كار نداريم ، چون در اين صورت دست‌كم روي زمين آرام زندگي مي‌كرديم ، همان‌گونه كه با خدا ، در عين وحدت ، بدون تناقض ، بدون فكر و خيال ، همواره مطمئن از مردي كه پشت سرمان ايستاده است . چهره‌اش وحشت‌زده‌مان نمي‌كرد ، چون به عنوان موجودي شيطاني ، در صورت وجود كمي حساسيت نسبت به چنين منظري ، آن اندازه زيرك بوديم كه ترجيحا دستي را قرباني كنيم و با آن چهره‌اش را بپوشانيم . اگر فقط يك شيطان ما را در اختيار داشت – برخوردار از آزادي عمل در هر لحظه ، با اشراف بي‌دغدغه و بي‌مزاحم بر سرشتمان – چنين شيطاني آن اندازه توانمند بود كه ما را به درازاي عمري بشري فراز روح خدايي موجود در درونمان نگه دارد و چنان به گردش درآورد كه كم‌ترين بارقه‌اي از آن به چشممان نتابد و در نتيجه از اين سو هم دچار تشويش نشويم . شوربختي زميني ما تنها از تعدد شيطان‌ها مايه مي‌گيرد . چرا يكديگر را از ميان برنمي‌دارند تا فقط يكي باقي بماند ؟ چرا همه تابع يك شيطان بزرگ نمي‌شوند ؟ هر يك از اين دو حالت با اصل شيطاني فريفتن هر چه كامل‌تر ما سازگاري مي‌داشت . تا وقتي يگانگي‌اي وجود ندارد ، توجه شاياني كه مجموع شيطان‌ها نثار ما مي‌كنند به چه كار مي‌آيد ؟ كاملا روشن است كه كم شدن يك تار موي انسان براي شيطان‌ها بيش‌تر حايز اهميت است تا براي خدا ، چرا كه آن تار مو براي شيطان واقعا از دست مي‌رود ، ولي براي خدا نه . تنها مسئله‌اي كه هست تا وقتي اين همه شيطان درون ما وجود دارد ، چنين چيزي باعث نمي‌شود به آسايش برسيم .

 

گودال بابل

چه مي‌سازي ؟ مي‌خواهم دالاني حفر كنم . بايد پيشرفتي صورت بگيرد . موضع من اين بالا بيش از اندازه بلند است .

داريم گودال بابل را حفر مي‌كنيم .

 

پرومته

سرنوشت پرومته در چهار افسانه آمده است . بنا به افسانه‌ي نخست ، چون پرومته نزد انسان‌ها به خدايان خيانت كرد ، در كوه‌هاي قفقاز به بند كشيده شد و خدايان عقاب‌هايي فرستادند تا جگر او را ، كه پيوسته رشد مي‌كرد ، تكه‌تكه بخورند . بنا به افسانه‌ي دوم ، پرومته از درد منقارهايي كه در جگرش فرو مي‌شد ، خود را آن‌قدر به صخره فشرد تا با صخره يكي شد .

بنا به افسانه‌ي سوم ، در پي هزاران سال ، خيانت او فراموش شد . خدايان فراموش كردند ، عقاب‌ها و خود او هم . بنا به افسانه‌ي چهارم ، ماجراي به پوچي گراييده همه را خسته كرد . خدايان خسته شدند ، عقاب‌ها خسته شدند ، زخم خسته شد و التيام يافت .

آن‌چه به جا ماند صخره‌ي تفسيرناپذير بود . افسانه مي‌كوشد تفسيرناپذير را تفسير كند . اما از آن‌جا كه خود ريشه در حقيقت دارد ، به‌ناچار دوباره به چيزي تفسيرناپذير مي‌انجامد .

 

 سيرن‌ها

اينها صداهاي وسوسه‌انگيز شبانه اند : سيرن‌ها اين گونه آواز مي‌خواندند ، اگر كسي گمان كند كه آنها قصد وسوسه‌گري داشتند ، در حقشان بي‌انصافي كرده است . سيرن‌ها مي‌دانستند كه چنگال دارند و نازا هستند ، از اين رو به صداي بلند شكوه كي‌كردند ، تقصير از آنها نبود كه شكوه‌شان تا آن اندازه خوش‌طنين بود . 

 

داستان‌هاي كوتاه كافكا / علي اصغر حداد / نشر ماهي / 1383

 

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 9 PM | لینک  | 

 

بر صندلي نشست . نيمه‌برهنه بود . دست‌هايش را به موازات بدنش قرار داد و به ديوارهاي مكعب قرمز نگاه كرد . فكر كرد چند قرن است در اين مكعب زندگي مي‌كند . چقدر مي‌گذرد از لحظه‌اي كه جنين بود . تنها يك تكه گوشت كه قدرت ديدن و شنيدن نداشت .

از روي صندلي بلند شد . سرش به ضلع بالاي مكعب برخورد كرد . نگاه كرد . يك پايش را حركت داد . شكمش را به ديوار سرد چسبانيد و به فاصله‌ي حجيم دستانش با بدن رنگ‌پريده‌اش فكر كرد . بر صندلي نشست . دست‌هايش را بر پاهايش گذاشت و به كف تاريك مكعب خيره شد . نور كمرنگي از درزهاي مكعب قرمز بر دست‌هايش افتاده بود .

فكر كرد : رگه‌ي باريكي از نور بر روي صورت جنيني مرده و سرد .

گوش داد : از وراي ديوارهاي مكعب قرمز چيزي شنيده نمي‌شد .

جريان نامعلوم سردي از پشت كمر برهنه‌اش گذشت . از روي صندلي بلند شد ، به ديوار سرد چسبيد ، دست‌هايش را روي شكمش گذاشت و به صداي جريان خون در بدنش گوش داد . انگار بدنش در باد مي‌لرزيد . خواست با نور كمرنگي كه بر دستانش افتاده بود خود را گرم كند اما نتوانست . فكر كرد چند قرن مي‌گذرد ... هيچ اتفاقي نمي‌افتد ... رگه‌ي باريك نور رفته بود .

چشمهايش را بست و مثل جنيني در تاريكي بر روي صندلي مچاله شد .                            

 

از مجموعه داستان «ماليخولياي آريون» در دست انتشار / نشر مس   

 

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 3 PM | لینک  | 

                           

Jean Cocteau

كوكتو و اسطوره / فرانسيس راميرز 

             

هنگامي كه ژان كوكتو در 1922 ، اثرش آنتيگون را براساس تراژدي سوفوكل ، انتشار داد ، پل موران ، در محفلي پاريسي ، به گربزي زيرگوشي به وي گفت :«اشباح را از بند رهانيدي» . منظورش اسطوره‌هاي يوناني بود و البته تصور نمي‌كرد كه چه سخن بجا و سنجيده‌اي گفته است . در واقع به مدت چهل سال ، مضامين اساطيري به تمام و كمال ،‌ دستمايه‌ي آفرينش ادبي و هنري كوكتو با آفرينش اورفه (نمايشنامه و فيلم) و ماشين دوزخي و اديپ شاه و اويپوس ركس و وصيت‌نامه‌ي اورفه ، افزون بر خلق تعداد بيشماري طرح و ليتوگرافي و پرده‌ي نقاشي و ظرف و بشقاب و سفالينه و قاليبافت با مضامين افسانه‌هاي باستاني بود .

اگر بنا به حكم زيباي رولان بارت ، اسطوره «سخني برگزيده‌ي تاريخ» باشد (يعني سخني تاريخ فرموده و نه بلهوسانه) ، بنابراين نبايد اين بازگشت به اسطوره را در قلب قرن بيستم ، از مقوله‌ي راحت‌طلبي آكادميك پنداشت ، بلكه بايد به جستجوي معنا و ضرورتش برخاست .

اين ضرورت ممكن است امري كلي و عمومي باشد بدين معني كه در قبال اضطراب ناشي از تنش و ناهماهنگي ميان دگرگوني بالفعل جهاني كه در مسير حلزوني شكل دانشهاي فن سالارانه افتاده است و سكون خلق و خوي انساني ، افسانه‌ي يونان با به هم پيوستن دو نيروي متضاد : آفرينش و تقدير ، به ما مي‌آموزد كه شكيبايي تراژيك پيشه كنيم . چنين پيش زمينه يا دورنمايي ، بر ريزه كاري سرشار از رعنايي تئاتر ژان ژيرود ، سايه‌اي سنگين و خطير مي‌افكند .

اما اين به ضرورت ممكن است ، خاص و جزئي نيز باشد و بي آنكه هنرمند سر و راز اين اسطوره‌پسندي را بداند ، به نكته‌اي مشخص در تمدن‌مان مربوط مي‌گردد . ( به عنوان مثال از اين دست است) ساحت مدوزي ، فيلم جن و پري (ديو و دلبر) و دهشت از ديدن و ديده شدن كه فيلم كوكتو به همين سبب ، بيانگر مافي‌الضمير يا مكنون قلبي قرن ماست و شعري است در باب نگاهي كه مي‌كشد (سنگ مي‌كند) . در واقع جن دردمند و ديوآسايي كه نبايد چشم به چشمانش دوخت ، با نقاب دردناكش از پشم و مو چرم و چسب ، به مثابه‌ي يك تن از مظاهر گورگوي باستاني است .

تصاوير جن در نماي درشت و رويارويي يا تمام رخي وي در فيلم كه نشانه‌هاي دال بر گردن و سر بريدن ، يعني خصلت عمومي منسوب به سيماي مدوز است ، از نكاتي است كه موجب مي‌شود اين تحليل ، كاملا صائب باشد و نيز ما را بر آن مي‌دارد كه سر اين جن تراژيك را يكسره با سرهاي بريده ‌شده‌ي ديگر يا ديگر چهره‌هايي كه به چشمان صاحبانشان ميل كشيده‌اند ، مربوط بدانيم كه اين همه در آثار گونه‌گون كوكتو از لحاظ شكل (تئاتر ، فيلم ، شعر و غيره) ، نگاه و تقدير را به هم مي‌پيوندند و مصاديقش عبارتند از اديپ كور شده ، و اورفه كه مجاز نيست به پشت سرش بنگرد و سر بريده‌اش همچنان سخن مي‌گويد . اينها مواردي روشن است ، اما در متني نادر موسوم به ملكه‌هاي فرانسه نيز به تصويري برمي‌خوريم كه به طرز شگفتي مدوزي است و آن تصوير زني چون ژنويو قديسه (Sante – Genevieve) است كه به چشمان مادرش ميل مي‌كشد و يا تصوير سر خون‌آلود ماري آنتوانت كه با گيوتين اعدام شد ؛ و هنگامي كه كوكتو به هنر قاليبافي روي مي آورد ، به افسانه‌ي يهوديه (Judith) و هولوفرن (Holopherne) يعني داستان مردي (هولوفرن) كه زني (يهوديه) سر از تنش جدا مي‌كند ، علاقه‌مند مي‌شود . ليتوگرافي‌اي از كوكتو به تاريخ سال 1950 ، يعني درست در همان سالي مه فيلم اورفه ساخته شد ، به طرز معني‌داري ، نمايشگر سر بريده‌ي آوازخوان تراس  (Thrace)است كه تمام رخ با چشماني سياه و دهشتناك و كشيده و هراس‌انگيز به نگرنده‌ي تابلو مي‌نگرد . اين تصوير با تصاوير اورفه‌هاي جوان كه با خطي نرم و ناعطاف‌پذير ترسيم شده‌اند و چهره‌شان به ساز چنگ تبديل مي‌شود ، هيچ شباهت ندارد . مي‌توان در اين ليتوگرافي كه تأثيري قدرتمند دارد و بسان تصوير روان برهنه‌ي مردي است (بي‌هيچ پوشش و يا پوست و يا گوشت) ، چهره‌ي حقيقي كوكتو را عاري از لاك دنيا‌دوستي و شادخواريش ، مشاهده كرد ، آنچنان كه پل موران توانست واقعيت ژرفش را در كتاب L'Enfant Septentrion به حدس دريابد : «كوكتو با نگاه نافذش و بيني‌اش كه به پيكان آهني سر تير و نيزه مي‌مانست و دستان كشيده‌اش و موهاي يه پا خاسته‌ سرش ، با همه‌ي وجودش ، در ستيغ زندگي زيست .»

ژان كوكتو ، بارها به گونه‌هاي نختلف گفته است كه اسطوره را بر تاريخ ترجيح مي‌دهد ، زيرا واقعيت تاريخي به مرور ، به دروغ تبديل مي‌شود ، حال آنكه اسطوره با دروغ آغاز مي‌گردد ولي سرانجام به حقيقت تبديل مي‌شود .

 

نگاهي بر نمايشنامه و فيلم اورفه

«بايد اطاعت كنيم . هر رازي رازهاي خود را دارد . خدايان خدايان خود را دارند . ما خدايان خودمان را داريم ؛ آنها خدايان خودشان را . اين همان است كه لايتناهي‌اش مي‌خوانند .» ژان كوكتو

اورفه در 1925 در ويل‌فرانش نوشته شد و همين اثر بود كه ژان كوكتو را صاحب قريحه‌اي نشان داد كه بايد در عالم ادب به حسابش مي‌آوردند . اورفه نمايش‌نامه‌اي خارق‌العاده است كه كوكتو ، يك نسل بعد ، فيلم حتي خاطره‌انگيزتري از روي آن ساخت . شخصيت‌هاي اورفئوس و اوديپوس (اوديپ) ذهن كوكتو را به خود مشغول كرده بود ؛ او درباره‌ي هر يك از موجودات اسطوره‌اي نمايش‌نامه‌هايي نوشت ، اسطوره‌هايي كه حد و مرزهاي انساني را زير پا مي‌گذاشتند : يكي با وارد شدن به جهان مردگان ، ديگري با تخطي از نيروندترين محرمات انساني ، يعني با كشتن پدر و زناشويي با مادر . اورفئوس ، شاعر ازلي ، كوكتو را شيفته‌ي خود كرده بود زيرا قطب‌هايي متضاد در وجود او وحدت يافته بودند ، قطب‌هايي مانند خورشيدي و قمري ، آپولوني و دينوسوسي ، نرينه و مادينه ، خرد و نابخردي . كوكتو مي‌گفت كه اورفه اولين اثري است كه شب را به ميانه‌ي روز راه مي‌دهد . او همچنين اذعان كرد كه اين نمايشنامه شرح‌حال‌گونه است و گفت : «دوازده سال مصيبت ‌بار در دل آن آشكار و نهان است .»

اورفه از يك پرده‌ي سيزده صحنه‌اي تشكيل شده است ؛ اثري كه بر جاي مي‌گذارد به تأثير نقاشي‌هاي جورج دكريكو يا سالوادور دالي مي‌ماند . شخصيت‌ها دوگانه‌اند . اورفئوس و ائوروديكه با يكديگر گويي يك شخصيت دوجنسيتي مي‌سازند ، ولي اسب ارفئوس و مرگ نقش اورفئوس را هم بازي مي‌كنند ، در حالي كه شخصيت اورتبيز ، شيشه‌بري كه خود را در نقش فرشته‌ي نگهبان جا زده ، نقش ائوروديكه را بازي مي‌كند . شخصيت‌ها از طريق آينه‌ها به زندگي پس از مرگ پا مي‌گذارند ؛ اورتبيز پرواز مي‌كند ؛ مرگ ، چنان كه در غالب آثار كوكتو مي‌بينيم ، يك زن زيباست ؛ مرگ ، دو ملازم و مقدار زيداي تجهيزات فني دارد . افسون شعري ارفئوس چهارپايان را مسحور مي‌كند ؛ در نمايشنامه‌ي كوكتو ، اسب اورفئوس ، كه نماينده‌ي ناخودآگاه اوست ، اورفئوس را جادو مي‌كند . اورفئوس معناي پنهان پيامي را كه اسب با سم ضربه‌هاي خود مي‌فرستد كشف مي‌كند . يكي از اين پيام‌ها ، "Madame Eurydice reviendra d'enfer" به معناي merde"" [آشغال] است ، و كلمات آغازين اوبوروا اثر آلفرد ژاري را به ياد مي‌آورد . ائوروديكه از سر حسادت به اسب ، كه همه‌ي توجه اورفئوس را مي‌طلبد ، اسب را مي‌كشد ، ولي خود در نتيجه‌ي غدر آگلائونيكه مسموم مي‌شود . آگلائونيكه پيشواي كاهنان معبد باكخوس (باكوس) است كه ائوروديكه قبلا به آنها تعلق داشته و اورفئوس او را از چنگ آنان نجات داده است .

درست مانند روايت اسطوره‌اي ، اورفئوس به دنبال ائوروديكه به دوزخ مي‌رود تا او را بازگرداند ، ولي به او نگاه مي‌كند و از دستش مي‌دهد . سپس اورفئوس به دست گروهي پرغوغا از كاهنان مثله مي‌شود و سر از تنش جدا مي‌كنند . با وجود اين ، كوكتو صحنه‌‌ي اختتاميه‌ي شاد و سرگرم‌كننده‌اي در بهشت تدارك مي‌بيند تا پايان نامتعارف خوش‌بينانه‌اي به نمايشنامه بدهد . اورفئوس و ائوروديكه و اورتبيز با هم هستند . اورفئوس متوجه مي‌شود كه اورتبيز همان فرشته‌ي نگهبان همسرش است و اسبش نيز همان عفريتي است كه ائوروديكه كشت ، كه به همين دليل هم ائوروديكه جانش را از دست داده بود . اورفئوس خدا را سپاس مي‌گذارد : «ما از تو سپاسگذاريم كه مرا رهايي بخشيدي ، زيرا من شيفته‌ي شعر بودم ، و تو شعر هستي .»

تكان‌دهنده‌ترين صحنه‌هاي اورفه صحنه‌هايي هستند كه مرگ به خانه‌ي اورفئوس وارد مي‌شود و اورفئوس ، با كمك دستكش‌هايي كه مرگ به جا گذاشته ، آينه را مي‌شكند و به جستجوي همسرش وارد عالم مردگان مي‌شود . در اين جا ، كوكتو از نماد مورد علاقه‌اش ، آينه ، حداكثر استفاده را مي‌كند . آينه ، كه ظاهرا جهاني مشابه جهاني را كه ما در آن زندگي مي‌كنيم باز مي‌تاباند ، در واقع دريچه‌اي است به قلمروي كه خود مي‌بيند ، دنيايي از ديد آينه : «آينه‌ها درهايي هستند كه مرگ از ميان آنها مي‌آيد و مي‌رود ... فقط كافي است در تمام زندگي به آينه‌اي بنگريم ، مرگ را مي‌‌بينيم كه مثل زنبورهاي يك كندوي شيشه‌اي به كار خود مشغول است .»

فيلم اورفه ، كه كوكتو در سال 1950 آن را ساخت ، طولاني‌تر و پيچيده‌تر و منسجم‌تر از نمايشنامه است . كوكتو آن را يك «فيلم جنايي ماندگار» خواند . در فيلم اسب سيرك ناپديد شده و رولزرويس نعش‌كش مرگ جاي آن را گرفته ؛ پيام‌هاي راديويي اسرارآميزي كه اين اتوموبيل ارسال و دريافت مي‌كند جانشين علائم مورسي مي‌شود كه اسب با ضربه‌هاي سمش مي‌فرستد . ملازمان مرگ ، عزراييل و رافائل ، به دو موتورسيكلت سوار شرور تبديل شده‌اند كه باعث مرگ ائوروديكه و سژست مي‌شوند . تمهيد نقش‌هي دوگانه در فيلم بيش‌تر به كار گرفته مي‌شود زيرا در اين جا شاعر جوان‌تر و پرآوازه‌تر ، سژست نقش اورفئوس را بازي مي‌كند . مرگ به شخصيت مركزي‌تر و آمرانه‌تري تبديل شده است . مرگ ، فرشته‌ي الهام كوكتوست . آشكار است كه مرگ به اورفئوس عشق مي‌ورزد و اورفئوس هم عاشق اوست . وقتي اورتبيز از اورفئوس مي‌پرسد دلش مي‌خواهد دوباره به ائوروديكه ملحق شود يا به مرگ ، اورفئوس جواي مي‌دهد هر دو .نگاه كوكتو به هستي ، كافكاوار است و حال و هواي فيلم شوم و هولناك است ؛ بيش‌تر صحنه‌هاي فيلم در پادگان ويران‌شده‌ي سن‌سير فيلمبرداري شد . ژان ماره نقش اورفئوس را بازي كرد ؛ ادوار درمي ، سژست ، ماري دئا ، ائوروديكه و ماريا كازارس ، مرگ .   

 

برگرفته از :

1-  جهان اسطوره‌شناختي / جلال ستاري / جلد سوم 

2-  ژان كوكتو / دوريس ال . ادر /  احمد كسايي پور

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 11 AM | لینک  |