اجناس پرنقش و نگار
زبان بيبديل آدم خشكمغز : بيحالتي مطلق – سياهي ِ حدقهي چشمهايش را به لجام گسيختهترين حالتش پيوند ميزند – نيشخند رديف دندانها .
*
آسياب دعا
تنها تصويرهاي موجود در ذهن به اراده جان ميبخشند . برعكس ، واژهي صرف به آتشش ميكشد و همانطور به حال خود ميگذاردش تا بسوزد و خاكستر شود . هيچ ارادهي سالمي وجود ندارد كه تخيل دقيق تصويري به همراهش نباشد . هيچ تخيلي عاري از سيستم عصبي نيست : و تنفس – حساسترين دستگاه تنظيمكنندهي سيستم عصبي است . صدا رموز قانون چنين تنفسي است . راز مكاشفه در يوگا كه همراه با تنفسي است هماهنگ با هجاهاي مقدس ، در همين است . راز توانايي بيحد و اندازه اش در همين است .
*
لامپ قوس
تنها راه شناختن يك نفر ، دوست داشتن او بدون هيچ اميدي است .
*
ساعتساز و جواهرفروش
كسي كه بيدار و جامه بر تن ، شايد هنگام پيادهروي شاهد طلوع آفتاب ميشود ، در برابر ديگران – همهي روز را با آرامش كسي ظاهر ميشود كه تاجي نامرئي بر سر دارد ؛ و كسي كه زده سپيده را در هنگام كار كردن ميبيند ، در نيمروز احساس ميكند كه خود اين تاج را روي سرش گذاشته است .
*
بخش اشياي گمشده
رنگ آبي فاصلهي دور كه به نماي جلو هرگز راه نميدهد ، يا با نزديك شدن ما به آن زايل نميشود ، و وقتي به آن ميرسيم گستردهبال و طولاني به نظر نميرسد ، بلكه از دور جمع و جورتر و تهديدآميزتر مينمايد ، دوري رنگآميزي شدهي پردهي پشت يك صحنه است . همين است كه به دكورهاي صحنهي آن حال و هواي يكه را ميبخشد .
*
بالكن
دو عاشق بيش از هرچيز به نامهاي يكديگر وابستهاند .
*
مسكو ، كليساي سنبازيل
چيزي كه «مريم بيزانس» در ميان بازوانش گرفته ، تنها يك عروسك چوبي در ابعاد طبيعي است . حالت دردآلود چهرهاش در مقابل يك مسيح كه كودكياش اين گونه بيان شده ، اينگونه ارائه شده ، شديدتر از حالتيست كه او ميتوانست در مقابل تصوير واقعي پسربچهيي از خود نشان دهد .
*
فلورانس ، تعميدگاه
بالاي در ورودي ، تابلوي " " Spes اثر «آندره دو پيزانو» . زن نشسته است و دستهايش را نوميدانه به سوي ميوهيي دور از دسترس دراز كرده است . و با اين همه او بال دارد . هيچ چيز حقيقيتر از اين نيست .
*
عينكساز
حال و هواي يك مهماني شبانه را كسي كه بعد از رفتن همه مانده ، از طرز قرار گرفتن بشقابها و فنجانها و ليوانها و غذاها ميفهمد : در يك نگاه .
*
دكان تمبرفروشي
تمبرها پرند از شمارههاي كوچك ، حروف ريز ، برگچهها و چشمهاي كوچولو ، آنها بافتهاي سلولي گرافيكياند . همهشان دور هم جمع ميشوند ، و مانند جانوران فرودست اگر مثله هم شوند به زندگي ادامه ميدهند . براي همين است كه از چسباندن تكههاي تمبر در كنار يكديگر عكسهاي تاثيرگذاري پديد ميايد . اما زندگي در آنها هميشه نشانهيي از تباهي به همراه دارد : نشان ميدهد آنها از تكههاي مرده درست شدهاند . اين پرترهها و گروههاي مستهجن آكنده از استخوانها و انبوه كرمهاست .
*
فروشي نيست
دختري جوان اهل «آلپاين» در حال نخريسي . دو ميمون ويولونزن . جادوگري كه روبرويش دو ظرف شبيه بشكه است ؛ ظرف طرف راست باز ميشود و نيمتنهي زني از آن بيرون ميآيد . ظرف طرف چپ باز ميشود : بدن مردي تا نيمه از آن بيرون ميايد . دوباره ظرف طرف راست باز ميشود و حالا از آن سر يك بز نر بيرون ميايد و صورت زن بين شاخهايش است . بعد از طرف چپ به جاي مرد ميموني بيرون ميايد . و دوباره اين نمايش از اول شروع ميشود .
*
مادام آريان – حياط دوم سمت چپ
اگر شيئي كه برايت عزيز بود ، گم شده است ، از ساعتها يا روزها قبل هالهيي از ريشخند يا اندوه دور آن نبود كه خبر از رفتنش بدهد ؟
*
چشمانداز امپراطوري
چيزي كه پيوسته شاهدش ميشويم اين است كه پيوند جامعه با زندگي خود آشنا و ديري از دسترفتهاش چنان انعطافناپذير است كه آن فراست ويژهي نوع بشر ، يعني آيندهنگري ، حتي در وخيمترين مهلكه تأثير خود را از دست ميدهد .
خيابان يك طرفه / والتر بنيامين / حميد فرازنده / نشر مركز / 1380
Painted by Anselm Kiefer
هستند آدمهايي كه به پهلو ميخوابند ، به ديوارها خيره ميشوند و مويرگهايشان به مويرگهاي سست يك مرده شباهت دارد . و آدمهايي نيز هستند كه به پشت دراز ميكشند و در هالهاي از ياوهها و پسماندهي كابوسهاي شبانهي خود فرو ميروند .
در زير نور زرد اخرايي دراز ميكشم و به صداي ناموزون و خشدار نفسهايش گوش ميدهم . نقش جنيني به تدريج پديدار ميشود . پيچ و تابي ميخورد و در فضا به شكل ذرههاي نور در ميآيد . بدن زردفام و نرمش همچون مايعي خميري آرام و سيال به سمتم پيش ميآيد .
در اينجا من به يك جنين مرده در باتلاقي سبز فكر ميكنم و تكان وهمآميز دستهاي ارغواني يك مرده ... صندليها در نور ... جنيني در جعبه ...
بازوهاي نازك بلورينش را دراز ميكند و به دور تنم ميپيچد . نور زرد به ديوارهاي سبز درخشان برخورد ميكند و انعكاسش بسان شيشه از بدنهايمان عبور ميكند . طوري در مقابلش ايستادهام كه انگار يك عروس دريايي در دهانم فرو كردهاند . به اعماقش نگاه ميكنم ، با خود فكر ميكنم او كيست ؟ يك هشتپا در جعبه يا يك ميخ سياه فرورفته در نافم .
گياهان دريايي به دور بدنهاي شفافمان ميپيچند و بالا ميآيند و انگشتانمان به رشتههاي خزه و جلبك مبدل ميشوند . در اينجا هيچچيز نيست ، هيچچيز به جز گذر زمان از روي بدنهايمان و گياهاني كه به دور تنمان پيچيدهاند و بالا ميآيند . صداي تقهزدن و خراشيدن يك شي ميآيد . هميشه اين صدا به گوش ميرسد . من تودهاي از ترشحات و كبوديها هستم . چرا فكر كردم كسي به من نگاه ميكند ؟
انگشتان او مثل ريشههاي درهمپيوستهي درختان در زير خاك سرد و لزجاند و آنقدر به من فشار آوردهاند كه گويي مردمكهايم در حال تركيده شدناند .
يك دستم را تكان ميدهم و به صداي نفسهايش كه موزونتر شدهاند گوش ميدهم . ميتوانم خطوط باريكي از رگههاي سفيد شفاف را در زير چشمانش ببينم و جريان گردش خون در بدنش را بشنوم . بسان دو شي بيجان در آغوش هم فرو ميرويم . نيمدايرهاي از گياهان سبز درخشان ما را در برگرفته است . نيمدايرهاي بسان پاهاي هشتپاي مردهاي كه در ليواني آب شناور است . مردمكهاي شفافش بر تنم ثابت ماندهاند . او به چه فكر ميكند
دستم را دراز ميكنم و با دو انگشت تنش را لمس ميكنم . تلالو ملايمي از نور سبز بخشي از پوست شفافش را روشن كرده است . چه چيزي در اينجا اهميت دارد ؟ جز در خود فرورفتن ، به دور خود چرخيدن ، حلقه را كامل كردن ، خارج شدن از سكوت و گوش دادن به صداي خزيدن گياهان بر بدنهايمان .
هالهاي از درات نور از بدنم ساطع ميشود . من ميگويم در بيداري هم تصاويري درهم شده از كابوس را به همراه دارم . به دستهايم نگاه ميكنم . دردي خفيف ، نامفهوم ، اما قوي در تكتك اعضاي بدنم چنبره زده است . رشتهاي از موهايش به دور گردنم ميپيچد . پاها ، دستها و تمام وجود او به دورم ميپيچد . به اعماقش نگاه ميكنم . خودم را در او ميبينم . چهرهام به سمتم باز ميگردد .
چيزي در وجودمان شكل ميگيرد . ما از چيزي به چيز ديگر تبديل ميشويم ... درهم فرو ميرويم ... ادغام ميشويم ... زمزمه ميكنيم ... بهدور هم ميپيچيم ... بر روي هم ميلغزيم ... به دور هم ميچرخيم ... درهم يكي ميشويم ... فرو ميرويم ... سقوط ميكنيم ...
آرام باشيم . آرام باشيم . تودهاي از گياهان سبز به دورمان پيچيدهاند ، از تنمان بالا آمدهاند و ريشه هايشان بسان ريسماني ضخيم به دور مغزهايمان پيچيده شدهاند و ما را حلقآويز كردهاند . آرام باشيم . ما تودهاي پوشيده از جلبكهاي سبز و ارغواني و ضخيم هستيم .
به او گوش ميدهم . ديگر صداي نفسهاي سريع ، تند و خفهاش به گوشم نميرسد و انگشتان پوشيده از جلبكش ديگر تنم را لمس نميكنند . فكر ميكنم چهرهاش در تاريكي فرورفته و همهچيز به پايان رسيده باشد .
از مجموعه در دست انتشار / ماليخولياي آريون / نشر مس
با سپاس بی پایان از دكتر رضا قيصريه بابت مطالعه مجموعه داستان ماليخولياي آريون و همچنين بابت نظرات و تشويقهاي دلگرمكنندهشان در ادامهي راه داستاننويسي .

Painted by Jan van Eyck
اسطوره ، قرباني و كوبيسم در رمان سور بز
Myth, Victim And Cubism At The Novel Of The Feast Of The Goat
نورا موسوي نيا

كلود لوياستروس در بخش دوم از سومين جلد كتاب «اساطير» جامعيت منسجم اسطوره را با ماجراجويي خطي در رمان ، مقابل ميكند . رمان ، مشخصهي تمدني است فاقد نظم و فضا و حجت اسطورهاي و با اين وجود خواهان بازيابي آن همه از دولت پيشرفت تاريخي فريبندهاي است كه شبههاي بيش نيست . لوي استروس همچون جورج لوكاچ معتقد است كه رمان محصول تضاد و تعارض ميان جامعيت و تاريخمندي است .
امروزه دنياي مدرن ، دنياي پهناوري است كه به پارههاي بسيار زيادي تقسيم شده ؛ دنيايي كه ترك برداشته و در تضاد و تعارض و پيچ و تاب قرار گرفته است و عصر رمان عصريست كه با اين جهان پهناور پيچيده ، تطبيق ميكند . رمان اساسا بيانگر مسيري است كه فردي پيموده تا در نهايت ، جامعيت ، انسجام ، هستي و ذاتي را كه تصويرش در ژرفاي ضميرش حك كرده ، متحقق سازد . اما اين ماجرائيست كه محكوم به شكست است ، زيرا ديگر حد مشترك و ميانجي ممكني ميان روح و روان قهرمان و جهاني كه «ارزشهاي سوداگري» بر آن حاكماند ،وجود ندارد . (زرافا . 1379 . ص137)
اگر بتوان گفت كه رمان بدين جهت آفريده ميشود كه رشتههاي پيوند «ماندني و دوامپذيري» ميان اسطوره و تاريخ عيني را بتند و از اين پس سرنوشت منطق رمان ، برقراري ارتباط و مناسبات ميان اين تاريخ و آرمانها (كه ميبايد اساطير ناميدشان) باشد ، ميتوان سور بز رمان اخير ماريو بارگاس يوسا را بهترين اثر براي مصداق اين گفته بكار برد .
رمان سور بز اثري بلندپروازانه و تصويري ادبي از چهرهي واقعي تروخيو ، قاتلين و قربانيان حكومت نظامي وي ميباشد كه تركيبي از واقعيت و تخيل ، هراس ، اسطوره و حقيقت را در بر ميگيرد .
شخصيت افراطي رافائل لئونيداس تروخيو مولينا تحت عنوان ژنراليسيمو ديكتاتور نظامي جمهوري دومينيكن همچون يك تعهد سياسي برآشفته دعوت و بهانهاي براي شورش انقلاب كمونيستي بود . در ژوئن سال 1960 تروخيو شهرت و اعتبار خود را كاملا ويران كرد . زماني كه حكومتش را به قصد زندگي رئيسجمهور ونزوئلا رومولو بتانكورت در پاسخ به اتهام وي پيش از شكلگيري ايالات متحدهي آمريكا رهبري كرد . اما آمريكا با جدا كردن روابطشان با حكومت جمهوري دومينيكن و تحريم اقتصادي به وي پاسخ دادند .
شخصيت و حكومت نظامي ديكتاتور تروخيو يادآور شاهان و سلسلههاي امپراتوري در اساطير اينكا و آند ميباشد.
تروخيو با وحشيگري ، فساد ، طمطراق و كارهاي عجيب و غريبش به شكلي رازآميز از يك پديدهي تازه بدل گشته بود . تروخيو ديكتاتوري بطور همزمان درندهخو و دلقكمآب بود كه در تمام دوران حكومتش ، زندگي خود را به يك اپرا و يك فارس تبديل كرد ؛ اپرايي كه نويسنده ، كارگردان و بازيگر نقش اول آن خودش بود و همهي دومينيكنها سياهيلشكر آن بودند . بهرهگيري از «قدرتي مطلق» كه در جهت به اطاعت درآوردن زيردستان ، دوستان ، تروخيستها و رعب و وحشت دشمنان بكار ميبرد مسبب خلق حكايتها ، اسطورهها و افسانههاي رژيمي شدند كه به مدت سي و يك سال بر جمهوري دومينيكن سايه افكنده بود .
يكي از تفاوتهاي بارز اين رمان با بقيهي آثاري همچون آقاي رئيسجمهور از ميگل آنجل آستورياس ، قدرت مطلق از آگسترو راي يا پاييز پدر سالار از گابريل گارسيا ماركز كه همه تلاشي در جهت به ترسيم كشيدن استبداد حكومت نظامي ديكتاتورها بودهاند ؛ اين است كه همهي آن ها تقريبا مستبدها را مانند هيولاها يا شخصيتهاي نمايشهاي فارس و شياطين غيرانساني نشان ميدهند ، اما در سور بز تمام تلاش يوسا بر اين بوده است كه عكس اين موضوع را نشان دهد و به تصويركشيدن يك موجود انساني كه به يك مستبد تبديل ميشود . يك موجود انساني كه براي عينيت بخشيدن به هوسهايش قدرت مطلق بكار ميبرد و از حقارت ، پستي و بندگي ديگران استفاده ميكند . يك موجود انساني مهيب كه در اواخر عمرش در اثر بيماري و مخالفت با دو حامي انگليس و آمريكا ناتوان شد و از پاي درآمد .
يوسا در اين كتاب نشان داده است كه ديكتاتوري فقط مجموعهاي از مجازات و شكنجه نيست ؛ بلكه تخريب آرام اخلاقي همهي جامعه است . تروخيو ديكتاتوري قدرتمند اما ستمكار ، بدخلق و بددهان بود كه بيرحمانه منضبط و دائما مشكوك و بدبين و در سن 62 سالگي در حاليكه عنوان «بز» را گرفته ؛ به روابط جنسي مشغول بود . جاذبيت سور بز زماني در بيشترين حد ممكن قرار ميگيرد كه مكانيسمهاي وحشيانهي اين قدرت ديكتاتوري را مورد كاوش قرار ميدهد . در كتاب ما مكررا يا صداي محكم ، آمرانه و چشمان نافذ تروخيو كه گويي هيپنوتيزم ميكنند ، در وراي ذهن قربانيانش نفوذ ميكنند و آنها را مورد جستجو و كاوش قرار ميدهند ؛ روبرو ميشويم . مكانيسم كنترل تروخيو آنچنان نفوذ كرده است كه حتي پس از مرگش نيز عمل ميكند . پس از مرگ تروخيو ، به خواننده حس آسودگي خوشايندي دست ميدهد كه حكومت تروخيو به پايان رسيده است ، او اميدوارانه چشم براه ، راهحلي ميباشد كه بلاخره به نظريه و ديدگاهي بدل گردد . اما در وراي رمان ، تاريخ ثابت ميكند كه چنين راهحلي فريبآميز ميباشد و تصميم بارگاس يوسا در دنبال نكردن گذشته ارتباطي هزلآميز با پيشرفت فعلي برقرار ميكند . بارگاس يوسا در اين اثر نشان ميدهد كه «قدرت مطلق» در هر جامعهاي تاثير ميگذارد و بتدريج زهرش را در پاكترين قلبها سرازير ميكند .
در اساطير اينكا ، يكي از تجليات آئيني و چشمگير وحدت ميان اينكاها در پايتخت و مردم ولايات قرباني كردن سالانهي افراد بود كه «كاپاكوچا» ناميده ميشد . اين افراد از ولايات به كوسكو فرستاده ميشدند و در آنجا روحانيون اينكا آنها را تقديس ميكردند . سپس آنها را به زادگاه خود باز ميگرداندند و در امتداد مسيري مستقيم كه سكوئه ناميده ميشد رژه ميرفتند و در آنجا قرباني ميشدند . اطلاعات بدست آمده از اسناد دوران استعمار حاكي از آن است كه كاپاكوچاها در چالهقبرهايي كه مخصوص آنها ساخته ميشد زنده دفن ميشدند و اخيرا بقايايي از اين قبيل قربانيان بدست آمده كه در كنار هم قرار گرفته و پيكرهايشان در ارتفاعات كوهستاني بر جاي مانده است . در كليهي اين موارد ، قربانيان پيوندهاي وحدت ميان اجتماعات محلي و جامعهي اينكا در كوسكو را تحكيم ميكردند . قرباني كردن كاپاكوچاها مناسبات سلسله مراتبي ميان اينكاها در مركز و خاندانهاي عاليتبار ولايات را نيز تحكيم ميكرد . (اورتون . 1384 . ص18)
اورانيا كابرال دختر آگوستين كابرال رئيسجمهور ديكتاتور تروخيو يكي ديگر از شخصيتهاي اين اثر ميباشد كه بخشهاي عمدهي اين كتاب از ديدگاه او روايت ميشود .
اورانيا در اين اثر تيپ يك زن قرباني است كه فريب سادگي خود و پدرش را ميخورد . آگوستين كابرال در اواخر حكومت تروخيو كه ناگهان بدون هيچگونه شرح و توضيحي از دايرهي داخلي حكومت تروخيو رانده و مورد بيمهري قرار ميگيرد ؛ با پيشكش كردن بكارت دختر چهارده سالهاش به تروخيو ميخواهد يك بار ديگر لطف و توجه وي را به خود معطوف كند و خدمات بيشمارش را به حكومت نظامي او يادآور شود .
از آنجا كه تروخيو طبق عادت هميشگي افراد خود را مورد امتحان و سنجش قرار ميدهد با گرفتن قرباني ميزان وفاداري و عشق افراد را نسبت به خود ميسنجد ؛ به عبارت ديگر گرفتن قرباني باعث ايجاد تحكيم و وحدت در مكانيسم نظامي وي ميباشد .
يك نوع كيفيت اسطورهشناختي در حركات ، شخصيت ، ديدگاه و ذهنيت اورانيا كابرال به چشم ميخورد . يك پيشكش آركائيك كه به قدرت مطلق اهدا ميشود . اورانيا كابرال پس از پي بردن به اين فريب ، و از دست دادن بكارت خود توسط ديكتاتور تروخيو از وطن خود عزيمت ميكند و به مدت سي و يك سال از پدر ، جامعه ، آشنايان و خاطرات كشور خود ميگريزد و حتي بعدها كه وكيل مدافع موفقي در بانك جهاني نيويورك ميشود و پيوسته تلاش ميكند تا آسيب خود را از گذشته از طريق وقف كردن خود در كارش به خاك بسپارد ولي باز هم نميتواند از فكر كردن و كنجكاوي دربارهي اين واقعه كه بخش عمدهي شخصيت او را شكل ميدهد ، خودداري كند . اورانيا شخصيتيست كه در جستجوي نوعي نظام هماهنگي ميباشد كه در پشت سرش قرار دارد و نه روبرويش ، يعني متعلق به گذشته است . اورانيا هرگز به آينده نميانديشد . او همواره در گذشتهي خود سير ميكند و براي غلبه بر خشم ، نفرت ، تلخكامي و اندوه چارهناپذيرش خود را به درسخواندن ، كار و مطالعه مشغول ميكند . اورانيا از آنجا كه شاهد وجود تضاد ميان واقعيت و ارزش است با جسارت ميكوشد تا گره اين تضاد را بگشايد و اينگونه به وجدان «آفريننده»ي رمان يعني رماننويس نزديك ميشود .
براي اورانيا در آغاز بعضي از چيزها رخنهناپذير به نظر ميآمد اما پس از خواندن ، گوش دادن ، تحقيق كردن ، و فكر كردن بلاخره توانست سر در بياورد كه چطور ميليونها آدم ، له شده زير بار تبليغات و نبود اطلاعات ، خوكرده به توحش به زور تلقين و انزوا ، محروم از ارادهي آزاد و حتي از كنجكاوي ، به سبب ترس و عادت به بردگي و چاپلوسي ، قادر بودند تروخيو را همچون يك امپراتور پرستش كنند . نه اين كه فقط از او بترسند ، بلكه دوستش داشته باشند ، همانطور كه بچهها دلبستهي پدر و مادر مقتدر ميشوند ، به خودشان ميباورانند كه شلاق و كتك به صلاحشان است ، محض خيرخواهي است . اما چيزي كه اورانيا هرگز درك نكرد آن بود كه چطور ميشود تحصيلكردهترين آدمهاي دومينيكن ، روشنفكرهاي مملكت ، حقوقدانها ، پزشكها ، مهندسها ، كه اغلب فارغالتحصيل بهترين دانشگاههاي ايالات متحد و فرانسه بودند ، آدمهايي حساس ، فرهيخته و باتجربه ، خوب خوانده ، صاحب فكر ، كه قاعدتا بايد شامهي بسيار تيزي براي شناخت هرچيز مسخره داشته باشند ؛ آدمهايي با احساس و باوجدان ، اجازه ميدادند آنطور وحشيانه (از همهشان ، در موارد مختلف) سوءاستفاده بشود .
اورانيا پس از سي و يك سال ناگهان بدون تصميم قبلي يك هفته مرخصي ميگيرد و به كشور خود جمهوري دومينيكن باز ميگردد . او در طي صحبت كردن دربارهي گذشته و تجديد خاطرات خود با پدر خاموشش كه اكنون چندين بار سكتهي مغزي كرده و زير نظر پرستار قرار دارد و دخترعمههايي كه سه دهه با آنها تماس نداشته است ؛ همچنان كه با رويدادها و پيشامدهاي دورياش مواجه ميشود ، احساساتش را از نو كشف ميكند . همانطور كه رمان پيش ميرود از خلال يك سري مونولوگها و فلاشبكها اين سه گانهي طرح خطي - مركزي و بهمپيوسته همچون رشتههايي از يك طناب كه براي آشكار كردن تلالو رشتههاي قديمي از داستانهاي گردهم آمده به آهستگي باز ميشوند ؛ تمام حقايق را از خلال آن برملا ميسازند .
رمان سوربز از ساختار پيچيدهاي برخوردار است . ساختار رمان يك نقطه مقابل استادانه را از طريق متقاطع كردن چارچوب زماني ، شخصيتها و وقايع تنظيم ميكند . روشي كه بارگاس يوسا در بكارگيري انواع مختلف تمهيدات بياني روايتگري بكار ميگيرد يادآور تجربهي كوبيستها در زمينهي كلاژ ، تصوير و برخورد با بعد و زمان است .
براي نمونه عزيمت اورانيا در جواني از طريق يك روايت پهلو به پهلو كه در دو دهه همزمان به وقوع ميپيوندد بيان شده است . همچنان كه او داستان خود را براي دخترعمههاي مبهوتش در سانتا دومينيو در سال 1990 تعريف ميكند ، گاهي اوقات در همان پاراگراف از طريق يك پرش روايي به سال 1961 ، حادثه را از نقطهنظر پدر شوريدهحالش بيان ميكند . يوسا از طريق يك سري نماهاي بهم پيچيده تصويري چند بنياني از گذشتهي آشفتهي جمهوري دومينيكن ارائه ميدهد .
در اين رمان ، رماننويس به اختيار و به دلخواه خود ، بيآنكه تذكري به خواننده بدهد ، تكگويي دروني روايت از ديدگاه داناي كل ، خاطرات بازگوشده در گفتگوها ، فلاشبك و گزارشگري مستقيم را درهم ميآميزد . جابجاييهاي ناگهاني زاويهي ديد و مخفيداشتن هويت شخصيتي كه راوي هم هست ؛ دست به دست هم ميدهند و در نگاه اول اين احساس را القا ميكنند كه روايت آشفته و مغشوش است . علاوه براينكه هويت بسياري از راويان تا مدتها در رمان مخفي ميماند ، در مورد عناصر پيرنگ نيز اطلاعات كافي به خواننده داده نميشود ، و بدين سان مطالعهي خطي و پيوسته جاي خود را به تلاش براي رمزگشايي و حل معما ميسپارد . (كاستروكلارن . 1374 . ص 15) يوسا در اين كتاب از اين تمهيد سود جسته است كه شرح داستان را از هنگامي آغاز كرده كه عمدهي رويدادهاي اصلي و خطير به وقوع پيوستهاند و شخصيتها در گفتگو و رابطه با سايرين است كه ميكوشند با بيان «آنچه رخ داده است» توالي وقايعي كه زندگيشان را تشكيل ميدهد درك كنند .
براي نمونه ما با ديكتاتور تروخيو در آخرين روزهاي زندگياش روبرو ميشويم كه در ذهن خود مستغرق شده است و اگر چه بيشتر وقت وي بر تامل بر وقايع گذشتهاش سپري شده است اما هنوز از روي بغض و كينه در ميان پس و پيش اشيايي كه هنوز درك كردن آنها از قدرت وي خارج است ، حركت ميكند . همچنين ساعات پرهيجان روز سيام مي 1961 را ميبينيم كه قاتلين تروخيو در انتظار ماشين وي ميباشند تا نقشهي خود را براي كشتن وي عملي كنند و در همين جا اين چهار نفر از طريق يك گفتگوي طولاني و قابلتوجه با شرح و وصف چگونگي خدمت حرفهاي خود به تروخيو در يك پرتاب داخلي تاريخ قرار ميگيرند .
اينچنين از طريق فلاشبكها ، گفتگو ، تعمق و تامل ، روايت و توصيف ، خواننده با مجموعهاي از قطعات يا اجزاي پراكندهي معمايي مواجه ميگردد كه بايد با يكديگر جفت و جورشان كند تا به احساس نوعي توالي خطي يا تناظر فضايي دست يابد كه در سايهي آن همه وقايع ، اگر نه تكتك دستكم در كل ، معنا مييابند . در واقع اين منطبق كردن زاويههاي ديد ، تواليهاي زماني و محيطهاي جغرافيايي و اجتماعي متفاوت برهم ؛ استراتژي جسورانه اما ضروري براي جمع و جور كردن عناصر تاريخي پراكنده و گوناگون در سور بز بود و همين ويژگيها آن را به يك اثر كوبيستي مشابه ميكند .
در نهايت بايد گفت كه در اكثر آثار ماريو بارگاس يوسا ما شاهد مفاهيم عمدهاي هستيم كه در بيشتر آثارش تكرار ميشوند ، مفاهيمي از قبيل اين كه نژاد جدايي ميافكند ، سياست تفرقهبرانگيز است ، دلبستگي سبب گسستگي ميشود ، پول آدمها را از هم دور ميكند و موقعيت اجتماعي موجب انزوا ميشود . تنها رابطهي ممكن رابطهي ميان قرباني و سركوبگر است و خشونت واسطهي چنين رابطهاي است .
پانوشت :
۱- اسطورههاي اينكا . گري اورتون . ترجمهي عباس مخبر . تهران . نشر مركز . ۱۳۸۴
۲- جهان اسطورهشناسي 3 . اسطوره و رمان . ميشل زرافا . تهران . نشر مركز . ۱۳۷۹
۳- ماريو بارگاس يوسا . سارا كاسترو كلارن . كاوه ميرعباسي . تهران نشر كهكشان (نسل قلم) . ۱۳۷۴
۴- سور بز . ماريو بارگاس يوسا . عبدالله كوثري . تهران . نشر علم . ۱۳۸۱
5 - Fall Of The Patriarch . A Review Of The Feast Of The Goat . David Klopfenstein . 26 March . 2003
6 - Big Daddy . Professor Michael
7 - Night Of The Junta . Francisco Goldman . 2002
8 - The Feast of the Goat . Mario Vargas Llosa . Professor Donald Shaw . 2002
بخشي از مقاله اسطوره در ادبيات نوين آمريكاي لاتين / ماهنامه ادبیات و فلسفه شماره ۱۱۱ سال ۱۳۸۵
پيش از آن كه واپسين نفس را برآرم
پيش از آن كه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن گل ،
برآنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم
برآنم كه باشم .
در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه
نزد كساني كه نيازمند منند
كساني كه نيازمند ايشانم
كساني كه ستايشانگيزند ،
تا دريابم
شگفتي كنم
باز شناسم
كهام
كه ميتوانم باشم
كه ميخواهم باشم ،
تا روزها بيثمر نماند
ساعتها جان يابد
و لحظهها گرانبار شود
هنگامي كه ميخندم
هنگامي كه ميگريم
هنگامي كه لب فرو ميبندم
در سفرم به سوي تو
به سوي خود
به سوي حقيقت
كه راهيست ناشناخته
پر خاك
ناهموار ،
راهي كه ، باري
در آن گام ميگذارم
كه در آن گام نهادهام
و سر بازگشت ندارم
بي آن كه ديده باشم شكوفائي گل ها را
بيآنكه شنيده باشم خروش رودها را
بي آن كه به شگفت درآيم از زيبايي حيات .
اكنون مرگ ميتواند
فراز آيد .
اكنون ميتوانم بگويم
كه زندگي كردهام .
همچون كوچهئي بيانتها / احمد شاملو

Painted by Gustav Klimt

Designer : Norah Moosavinia
«آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراءطبيعي ، اين انعكاس سايهي روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه ميكند كسي پي خواهد برد ؟»
«ميترسم فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم – زيرا در طي تجربيات زندگي باين مطلب برخوردم كه چه ورطهي هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم .»
«آيا اين مردمي كه شبيه من هستند ، كه ظاهرا احتياجات و هواو هوس مرا دارند براي گول زدن من نيستند ؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كردن و گول زدن من بوجود آمدهاند ؟ آيا آنچه كه حس ميكنم ، ميبينم و ميسنجم سرتاسر موهوم نيست كه با حقيقت خيلي فرق دارد ؟»
«من خودم را از جرگهي آدمها ، از جرگهي احمقها و خوشبختها بكلي بيرون كشيدم و براي فراموشي به شراب و ترياك پناه بردم – زندگي من تمام روز ميان چهار ديوار اطاقم ميگذشت و ميگذرد – سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است .»
«من بجز زندگي زهرآلود زندگي ديگري را نميتوانستم داشته باشم .»
«من هميشه گمان ميكردم كه خاموشي بهترين چيزها است ، گمان ميكردم كه بهتر است آدم مثل بوتيمار كنار دريا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشيند ؛ ولي حالا ديگر دست خودم نيست چون آنچه كه نبايد بشود شد .»
«آنچه كه زندگي بوده است از دست دادهام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنكه من رفتم ، بدرك ميخواهد كسي كاغذپارههاي مرا بخواند ، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند . من فقط براي اين احتياج بنوشتن كه عجالتا برايم ضروري شده است مينويسم . من محتاجم ، بيش از پيش محتاجم كه افكار خودم را به موجود خيالي خودم ، به سايهي خودم ارتباط بدهم . اين سايهي شومي كه جلو روشنايي پيهسوز روي ديوار خم شده و مثل اين است كه آنچه مينويسم بدقت ميخواند و ميبلعد .»
ميان چهارديواري كه اطاق مرا تشكيل ميدهد و حصاري كه دور زندگي و افكار من كشيده ، زندگي من مثل شمع خرده خرده آب ميشود ، نه ، اشتباه ميكنم ؛ مثل يك كندهي هيزم تر است كه گوشهي ديگدان افتاده و بآتش هيزمهاي ديگر برشته و زغال شده ، ولي نه سوخته است و نه تر و تازه مانده ، فقط از دود و دم ديگران خفه شده .»
«آيا سرتاسر زندگي يك قصهي مضحك ، يك متل باورنكردني و احمقانه نيست ؟ آيا من فسانه و قصهي خودم را نمينويسم ؟ قصه فقط يك راه فرار براي آرزوهاي ناكام است . آرزوهائيكه بآن نرسيدهاند . آرزوهائيكه هر متلسازي مطابق روحيهي محدود و موروثي خودش تصور كرده است .»
براي كسي كه در گور است زمان معني خودش را گم ميكند . اين اتاق قصهي زندگي و افكارم بود .»
«يك جور تشعشع يا هاله ، مثل هالهاي كه دور سر انبياء ميكشند ميان بدنم موج ميزد و هاله ميان بدن او را به هالهي رنجور و ناخوش من ميطلبيد و با تمام قوا بطرف خودش ميكشيد . حالم كه بهتر شد ، تصميم گرفتم بروم . بروم خود را گم بكنم ، مثل سگخوره گرفته كه ميداند بايد بميرد . مثل پرندگاني كه هنگام مرگشان پنهان ميشوند .»
«نه ، ترس از مرگ گريبان مرا ول نميكرد . كسانيكه درد نكشيدهاند اين كلمات را نميفهمند ؛ به قدري حس زندگي در من زياد شده بود كه كوچكترين لحظهي خوشي جبران ساعتهاي دراز خفقان و اضطراب را ميكرد . ميديدم كه درد و رنج وجود دارد ولي خالي از هرگونه مفهوم و معني بود ، من ميان رجالهها يك نژاد مجهول و ناشناس شده بود ، بطوري كه فراموش كرده بودند كه سابق برين جزو دنياي آنها بودهام . چيزي كه وحشتناك بود حس ميكردم كه نه زندهي زنده هستم و نه مردهي مرده ، فقط يك مردهي متحرك بودم كه نه رابطه با دنياي زندهها داشتم و نه از فراموشي و آسايش مرگ استفاده ميكردم .»
«آيا اطاق من يك تابوت نبود ، رختخوابم سردتر و تاريكتر از گور نبود ؟»
«از درد خودم كيف ميكردم ، يك كيف وراي بشري ، كيفي كه فقط من ميتوانستم بكنم و خداها هم اگر وجود داشتند نميتوانستند تا اين اندازه كيف بكنند ... در آنوقت به برتري خودم پي بردم ، برتري خودم را به رجالهها ، به طبيعت ، به خداها حس كردم . خداهائي كه زائيده شهوت بشر هستند ، يك خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر بودم ؛ چون يك جريان جاوداني و لايتناهي در خودم حس ميكردم ...»
«عشق چيست ؟ براي همهي رجالهها يك هرزگي ، يك ولنگاري موقتي است . عشق رجالهها را بايد در تصنيفهاي هرزه و فحشا و اصطلاحات ركيك كه در عالم مستي و هوشياري تكرار ميكنند پيدا كرد .»
«من محكوم و بيچاره در اين درياي بيپايان در مقابل هوي و هوس امواج سر تسليم فرود آورده بودم .»
Painted by Edward Burn Jones
