نقش دايره در سبک امپرسیونیسم
ازهار ( زهره) موسوی نیا
دانشجوي دكتراي پژوهش هنر و مدرس دانشگاه آزاد واحد تهران مركز
همگي ما در نقاشي هاي دوران كودكي خود، اشكال هندسي مانند مربع ، دايره و مثلث را بارها نقاشي كرده و از تركيب آنها طرح هاي متنوعي را بدست آورده ايم. يكي از اين نقش هاي هندسي، دايره است كه در هنر سنتي و مدرن از جايگاه ويژه اي برخوردار است. در هنر جديد توجه به دايره فراوان به چشم مي خورد
دایره به عنوان یکی از نمادهای اساسی در تحقیق های هنری اواخر قرن نوزدهم و طول قرن بیستم نقش مهمی داشته است.[1]
در هنرهاي كلاسيك غرب كه بيشتر ديني و كليسايي بود، از دايره به عنوان نماد و نشانه، فراوان استفاده مي شد. چرا كه هدف هنر ديني نمايش مطلق و كامل الوهيت و مقام مسيحيت بود كه اين هدف را دايره به خوبي نشان مي داد. هنر مسيحي، به شدت وابسته به ادبيات و متون مقدس بود، چرا كه اين متون به وسيله نقاشي به تصوير در مي آمد و نقاشي كليسايي، بيشتر تصوير كردن زندگي مسيح و نحوه به صليب كشيدن او مي باشد .
دایره نماد کیهان و آسمان است. از دوران رنسانس به بعد دایره کامل نماد خداوند بود. در هنر غربی دسته همسرایان شامل فرشتگان که آسمان را نشان می دهند شکلی حلقوی یا نیمدایره دارند. دایره همچنین بر ابدیت دلالت می کند که آغاز و پایان ندارد.[2]
منبع ادبي مهمي كه نقاشي آنرا به تصوير مي كشاند، اساطير كهن يونان و رومي بود كه تا قرن 19 باعث وابستگي نقاشي به ادبيات بود.
در قرن بيستم در هنرهاي تجسمي، دایره بیش از هر شكل هندسی نماد حرکت و سرعت بوده است. مشخصه هنر قرن 20 به بعد، مواجه با جهانی بود که با گذشته تفاوت داشت. عصر ماشین و شرایط اجتماعی، درگیری
مستمر انسان معاصر با تغييرات بیرونی باعث شد تا هنرمند اين دوره بيشتر به نمايش محيط و روابط اطراف خويش علاقه نشان دهد. شكل دايره در نقاشي انتخاب مناسبي براي نمايش اين دگرگونيها بود و اين در حاليست كه در دهه هاي گذشته در هنر كلاسيك غربي همين دايره را براي نمايش ثبات و تداوم بكار مي بردند. از نظر مكاتب فكري و فلسفي اين دوره ، مقارن با عصر روشنگري بود كه كه تجربه گرايي رواج مي يابد. اين شاخه فلسفي را متفكران انگليسي به طور عمده باب مي كنند كه از مهمترين آنها فرانسيس بيكن مي باشد. محتواي اين تفكر را تجربه، عقل و علم تشكيل مي دهد كه بعدها باعث تحول اساسي در هنر مي شود. به اين صورت كه هنرمند همپاي دانشمند و متفكر اين عصر، علاقمند به تجربه كردن رويدادهاي واقعي و جهان پديده ها مي شود و چيز عجيبي نيست كه ديگر هنرمندان اين دوره هيچ علاقه اي به نمايش اساطير خيالي و كهن گذشته نداشته باشند. همچنين پيامد عصر روشنگري و علم باوري، سست شدن اعتقاد به قدرت برتر كليسا و به حاشيه رفتن مضامين كليسايي در هنر مي باشد. از اولين و مهمترين سبك هاي هنري مدرن، امپرسيونيسم مي باشد كه تمامي عوامل گفته شده فوق را در خود داشت.
سبک امپرسیونیسم[3]
بسياري از كارشناسان هنر، شروع هنر معاصر و مدرن را از اين سبك مي دانند. قبل از اين سبك، هنر و ادبيات
رابطه تنگاتنگي با هم داشتند و مضامين هنري را معمولا متون ادبي، كتاب مقدس و اساطير يوناني تشكيل مي دادند. در اواخر قرن 19 هنرمند نياز به زبان هنري يافت كه بتواند مستقل از ادبيات باشد. بدين ترتيب هنرمندان اين دوره، موضوعات مورد علاقه خود را بيشتر از اطراف و محيط زندگي خود دريافت مي كردند و تغييرات اجتماعي و شروع عصر ماشين هم به اين خواسته هنرمندان بيشتر دامن مي زد. شايد همين بي توجهي به مضامين ادبي و متون مقدس باعث شد تا هنرمند موضوعات خيالي را كنار گذاشته و بيشتر به دنبال نقاشي كردن از لحظات زودگذر زندگي باشد. زندگي كه توسط مردم عادي جريان داشت و كارهاي به ظاهر ساده كه تا ديروز در نقاشي كلاسيك غرب ارزش چنداني نداشت. موضوع هاي ديني و اساطيري تبديل به زندگي روزمره آدمهاي معمولي در پارك ها و كوچه ها شد . بجاي الهه هاي يوناني نقاشي كلاسيك و حضرت مريم، بالرين ها و هنرپيشه هاي تئاتر به تصوير در مي آمدند.
يكي از هنرمندان مدرن، فرنان لژه بود كه در اين مورد چنين عقيده اي داشت:
نقاشی قبل از ظهور امپرسیونیست ها هرگز نتوانسته بود از قید ادبیات رها شود و همواره بکارگیری تضادهای تجسمی باید هماهنگ با موضوع داستان می بود که در این دوره نقاشان چنین ضرورتی را احساس نمی کردند. اگر بیان تصویری تغییرکرده است به سبب این است که مقتضیات جدید چنین چیزی را ایجاب می کرده است. زندگی افراد جدید بسیار پیچیده تر و هیجان انگیزتر از افراد سده های گذشته است.[4]
در اينجا منظور فرنان لژه از افراد سده هاي گذشته، تصاوير زندگي عيسي مسيح ، حضرت مريم، قديسان و نيز شخصيت هاي اساطير يوناني كه در نقاشي كلاسيك غرب به شكل فراواني به تصوير در مي آمد.
در اين دوره با رواج علم باوري عصر روشنگري كه باعث رواج آزمايشهاي علمي و تجربي پديده ها به ويژه مبحث نور شد، علاقه به كشف تاثيرات جوي نور بروي موضوع نقاشي به شدت رواج يافت. توجه به مسئله اي بنام نور در نقاشي به جاي موضوع هاي ادبي و ديني، سبب شد كه اين سبك را آغاز هنر مدرن بدانند. این تغییر شرایط جدید به حدی بر هنر تاثیر گذاشت که نقاشی امپرسیونیستی بازتاب شرایط بیرونی بود تا شرایط درونی هنرمند. همچنين تسلط تفكر تجربه گرايي توسط فرانسيس بيكن و غيره باعث شد كه هنرمند اين دوره، بيشتر هنر را عرصه تجربه و تفكر قرار دهد . هنرمند اين دوره بيشتر علاقه به تجزيه و تحليل نور و تاثير آن بر نقاشي بود. هنرمند امپرسيونيستي همچون فيلسوفان و دانشمندان تجربه گر، بازتاب نور را به شكل علمي در نقاشي هاي خود نمايش مي دادند.
یکی از هنرمندان امپرسیونیستی، کلود مونه[5] است که علاقه مند به نمایش نور بود. . كلود مونه علاقه فراواني به درياچه و نيلوفرهاي آبي داشت كه در نزديكي محل زندگي او واقع بود. او تابلوهايي فراواني از اين درياچه ، در هر لحظه از روشنايي روز نقاشي كرده است.
براي مونه موضوع چندان اهميتي نداشت ، بلكه تغييرات رنگها در هر لحظه ارزش داشت. كار او شبيه به يك دانشمند نورشناسي است . كلود مونه در نقاشي هايش دايره را فراوان بكار مي برد.
او ستاینده زیبایی و روشنایی خورشید بود و آنرا به صورت حلقه ای روشن نقش می کرد. نمایش تابلوی احساس ( امپرسیون ) طلوع آفتاب که در آن قرص خورشید به رنگی گرم در افق دوردست دریا در میانه پرده نورافشانی می کند موجب شد در سال 1874 صفت هجوآمیز امپرسیونیست را بر او قرار دادند و این اسم بعدها نام نهضت امپرسیونیسم شد.[6]
از دیگر هنرمندان که از امپسیونیست ها تاثیر گرفت ون گوگ بود. " قرص مدور خورشید، یکی از الگوهای محبوب ونسان ونگوگ، هنرمند پرتلاش هلندی بود. ستارگانی که به خورشید های چرخان تبدیل شده و با قلمی چرخ زن که حرکت دوار آنها را شتاپ می بخشند، رقم خورده اند. دایره ها و فرم های چرخان در تابلو شب پرستاره دیوانه وار می رقصند و با حالت چرخنده خود ، آسمان را به جنب و جوش وا می دارند."[7]
در تابلوی نقاشی شب پر ستاره، طبیعت واقعي وجود دارد اما طبیعتی که ساخته و پرداخته ذهن نقاش است.
این دور شدن از اصولی که سالیان سال بر نقاشی سایه انداخته است، هنرمند را به تحرک، بی نظمی و آشفتگی می برد. گوی آتشین که در حال رقص و جنبش است و ستاره هایی که در آب شناورند. این همه حرکت که بیش از همه در اثار ونگوگ مشاهده می شود، می تواند پیشگویی یک زمانه جدیدی را هم بدهد زمانه سرعت و حرکت.
به قول فرنان لژه : تحول وسایل حرکت و افزایش سرعت آنها عامل مهمی در ایجاد این نحوه جدید مشاهده بوده است.
پی نوشت:
1 - احمدی ملکی، رحمان، دیسکهای رنگی چرخان، فصلنامه نامه هنر، شماره 6 .
2 - هال، جیمز، فرهنگ نگاره ای نمادها در هنر شرق و غرب، رقیه بهزادی، تهران: فرهنگ معاصر،1380.
3 - هاریسون، چارلز، وود، پل، هنر و اندیشه های اهل هنر، مینا نوایی، جلد دوم، تهران، کانون فرهنگی هنری ایثارگران، 1377 .
4 - مونرو سي بيردزلي و جان هاسپرس، تاريخ و مسائل زيباشناسي، محمد سعيد حنايي كاشاني، تهران، نشر هرمس، 1376.
5 - محسن كرامتي، سبك هاي هنري جهان، تهران، نشر بهار، 1368
[1] احمدی ملکی، رحمان، دیسکهای رنگی چرخان، فصلنامه نامه هنر، شماره 6، ص 75.
[2] هال، جیمز، فرهنگ نگاره ای نمادها در هنر شرق و غرب، رقیه بهزادی، تهران: فرهنگ معاصر،1380، ص9.
[3] . امپرسيونيسم ، مكتب اصالت تاثيرات بصري لحظه اي در هنر مي باشد.
[4] هاریسون، چارلز، وود، پل، هنر و اندیشه های اهل هنر، مینا نوایی، جلد دوم، تهران، کانون فرهنگی هنری ایثارگران، 1377، ص 73.
[6] احمدی ملکی، رحمان، دیسکهای رنگی چرخان، همان منبع، ص75.
واقعی ترین صور، اجسامی هستندکه به واقع موجودند؛ و واقعی تر آنکه، اینها صورت های همان اجسامی هستند که وجه اشتراکی با تو ندارند؛ حال آنکه روحی که در کالبد آنها دمیده می شود، همان روح توست.
*
جلوه ها متولد می شوند و می میرند، و با تولد بودنشان آغاز می گردد؛ و به عبارتی رشد می کنند تا به کمال برسند و به محض کمال یافتن، فرتوت شده و می میرند. همه به سالخوردگی نمی رسند، اما همه می میرند. پس هنگامی که متولد می شوند برای بودن تلاش می کنند و با سرعتی هر چه تمامتر برای بودن رشد می کنند؛ هر چه بیشترین شتاب آنها برای دیگر زنده نبودن است. این است قانون آنها. این است تمامی آن زیبایی هایی که از تو دریافت می کنند؛ زیرا اینها اجزای پدیده هایی اند که در آن ِ واحد با هم وجود ندارند، اما این پدیده ها در نابودی و در حال جایگزین شدن، همه ی آنچه را که اجزایشان هستند، می سازند.
*
تمامی امور یاوه و پوچ این دنیا را بگذاریم و بگذریم و خود را یکسره وقف جستن حقیقت کنیم. زندگی حقیر است و ساعت مرگ نامعلوم؛ چون به ناگاه در رسد، در چه حالی از دنیا رخت بر خواهم بست؟ اگر ناگهان در رسد، در چه حالی از دنیا خواهم رفت؟ و آنچه را که در آموختنش در این دنیا سهل انگاری کردم، کجا خواهم آموخت؟
*
وجود اندیشه های الحادی ضرورت داشت تا هوشمندان اندیشه های خود را در میان عقل های ضعیف آشکار کنند. در نفس ِ انسان چه می گذرد آن گاه که مطلوب خود را جستجو می کند؛ چه بسا شادی او بیشتر زمانی باشد که آن موهبت پیوسته در دسترسش بوده است زیرا همه چیز آن را گواهی می دهد، همه چیز سرشار از شهودی است که بانگ می زند: "این چنین است!" امپراطور فاتح توفیق می یابد. او بدون مبارزه، ظفرمند نگشته است و هر چه در مبارزه ی او خطر بیشتر بوده، شعف ناشی از پیروزی او بیشتر شده است. توفان، ملاحان را منقلب کرده، به غرق شدن تهدیدشان می کند. همه از تصور مرگ قریب الوقوع رنگ می بازند. وقتی آسمان و دریا آرام می گیرد شدت خرمی آنها گواهی دهنده ی شدت ترسشان می باشد.
*
من از خود روی گردان بودم؛ زیرا نمی خواستم روی در روی خویش قرار گیرم. تو مرا از چنین وضعیتی رها کردی، و در برابر چهره ی خودم نشاندی تا ببینم چه اندازه کریه بودم؛ و چقدر موهن و بینوا، با آن لکه ها و زخم های کهنه ام. خود را می دیدم و از خود بیزار می شدم، ولی گریز از خویشتن برایم غیرممکن بود.
*
آه پدر ، من می جویم و نمی یابم؛ خدای من، یاری ام کن، هدایتم نما، چه کسی جرئت می کند برخلاف آنچه در کودکی آموخته ایم که زمان حال وجود دارد و آن دو زمان دیگر نیست بگوید: زمان ِ سه تکه شده، از هم جدا نیست! آیا ممکن است هر سه تکه در لحظه ای وجود داشته باشد؟ آن گاه که زمان حال از مکانی مرموز خارج می شود و آینده حال می شودو یا گذشته در جایی اسرارآمیز کنار می رود و حال، گذشته می شود؟ آیا آنانی که آینده را پیشگویی می کنند، جایی آن را دیده اند؟ آینده اگر هنوز وجود ندارد، دیدنش ناممکن است؛ و آنان که گذشته را روایت می کنند، مهمل می بافند؛ مگر آنکه قادر باشند به دیده ی ذهن، حوادث را پیش بینی کنند. اگر این گذشته به هیچ روی وجود خارجی نداشت، دیدن آن بکلی ناممکن بود. در نتیجه، آینده و گذشته به نسبت مساوی وجود دارد.
*
اینک آنچه که به روشنی یقین بر من ظاهر می شود، این است که نه اینده و نه گذشته هیچ کدام موجود نیستند. این که سه زمان ِ گذشته، حال و آینده را بر می شماریم، بهره گیری از اسامی خاص نیست. شاید صحیحتر است بگوییم: "سه زمان وجود دارد: حضور گذشته، حضور حال و حضور آینده"، زیرا که این سه زمان در ذهن ما وجود دارند و من در جاهای دیگر آنها را نمی یابم. حضور گذشته همان "حافظه" است؛ حضور حال، همان "شهود ِ بی واسطه" و حضور آینده، همان "انتظار". اگر رخصت چنین توضیحی را داشته باشم، می بینم و اقرار می کنم که سه زمان هست، آری، سه زمان وجود دارد. بگذار بر این قول که "سه زمان: گذشته، حال، و آینده وجود دارد" مانند آنچه به غلط باب گردیده است، پافشاری کنند. بگذار تا بگویند. من نه نگران این گفته هایم و نه خلاف آن را ادعا می کنم؛ و نه این برداشت را سرزنش و تقبیح می کنم. باشد که لااقل خود بدانند که چه می گویندو از این گفته بدانجا نروند که بپندارند آینده، اینک وجود دارد و گذشته هنوز هست. زبانی که ساخت عبارات و اسامی اش خاص باشد، زبان نادری است: اغلب اوقات سخن گفتن ما فاقد معنایی خاص است؛ لیک همگان منظور گفته ی ما را در می یابند.
اعترافات آگوستین قدیس / ترجمه ی افسانه نجاتی
