تبليغاتX
آرتمیس آرت
Norah Moosavinia

نگاهی به سبك فوويسم فرانسوي

ازهار ( زهره) موسوی نیا 

دانشجوي دكتراي پژوهش هنر و مدرس دانشگاه آزاد واحد تهران مركز

 

سابقه سبك فوويسم فرانسوي

 

در سال 1905 درپاريس ، يكي از اتاق هاي «سالن پاييز» ، به نمايش آثار ماتيس ، روئو، ولامنك و ديگر اكسپرسيونيست ها اختصاص داشت. از آنجا كه آنها رنگ هاي تند و اغلب غير رئاليستي را به گونه اي زمخت و زننده در تابلوهاي خود به كار مي بردند، يكي از منتقدان هنر در يكي از نقدهايش از آنها با عنوان فووها ( وحشيان ) نام برد. اين عنوان برجا ماند و مورخان هنر، فوويسم را نخستين حركت در جنبش هاي بزرگ هنر مدرن مي دانند.

نقاشاني كه زير اين پرچم قرار گرفتند ايده ها و شيوه هاي چندان همبسته اي نداشتند و اندكي پس از ظهور دسته جمعي خود، در راه هاي مختلفي فعاليت هنري خويش را پي گرفتند. حال بايد سعي كنيم كه بفهميم چگونه هنر آنها ، توانست در نخستين نمايشش چنين گزنده و آزارنده ظاهر گردد.

 

هنرمندان سبك فوويسم:

 ژرژ روئو:

 

ژرژ روئو تابلوي آقا و خانم پولو را با الهام از رماني به نام زن فقير كشيد كه در سال 1897 توسط لئون بلوا، منتقد سرسخت مسائل اجتماعي، نگاشته شده بود . روئو اين تابلو را با شيوه زمخت و سردستي كشيد . حركت قلم مو، رنگهاي گرفته و كل صحنه فاقد هرگونه ظرافت و جذابيت اند. در پس داستان ظاهري آن، نقدو نكوهشي احساس مي شد كه خواننده نمي توانست از انها همان لذتي را انتظار داشته باشد كه داستانهاي سرگرم كننده تر قادر به ايجادش بودند. در پس تابلوي روئو نقاشي بي ادعايي وجود داشت كه نه از شهرتي برخوردار بود و نه ستايشي را برمي انگيخت .

 

 

ولامینك:

ولامینك برخلاف ماتيس و روئو، ميل به شگفت زده كردن مخاطب نداشت . مي خواست با قدرت ، حرفي برخلاف جريان زمانه در آثار خود داشته باشد. با اين همه ، نمونه برجسته كار ولامینك در اين زمان ، منظره پردازي است كه درآن ، نحوه ارائه موضوع است ، و نه خود موضوع .

رنگ هايش آواي بلندي دارند، ضربه هاي قلم مويش به جاي آنكه سوژه را بسازند به آن مي تازند.

 

هانري ماتيس:

يكي از تابلوهايي كه در اين نمايشگاه گذاشته شد زني با كلاه اثر هانري ماتيس بود. هيچ موضوع آزارنده و موهني در اين تابلو نبود: تابلو خانمي را نشان مي دهد كه به صورتي آراسته بر صندلي نشسته است و كلاهي برسر دارد كه ممكن است در يك ضيافت رسمي كمي گزافه آميزبه نظر آيد، ولي در پارك مي توانسته بسيار عالي و پسنديده باشد.

رنگ هاي تابلو براي كساني كه به دنبال واقعيت ها بودند بي معنا به نظر مي آمدند: آيا موي مدل تابلو به راستي در يك سمت قرمز و در سمت ديگر سبز بود و آيا چهره او به واقع داراي رگه هايي از سبز و آبي و بنفش روشن بود ؟ ماتيس به مرور از خشونت و بي ظرافتي قلمش كاست. درهمان حال كه تك چهره بسيار انتقاد شده زني با كلاه ، بر ديوار سالن پاييز آويزان بود تك چهره ديگري را آغاز كرد كه اكنون به مادام ماتيس : خط سبز مشهور است . اين كار نيز داراي تاثيرگذاري قوي است ، قدرت اين تابلو ناشي از ساخت محكم آن است.

تابلوي زني با كلاه پايان يك دوره را در كار ماتيس نشان مي دهد حال آنكه تابلوي مادام ماتيس : خط سبز نشانه آغاز يك دوره در كار اوست . او در انتخاب رنگها بر اساس مشاهده ، احساس و ماهيت هر تجربه صورت مي گيرد. هدف او بيانگري است منتهي يك بيانگري هماهنگ. تجربه اي كه مي خواهد انتقال دهد بايد به معادل تصويري آن برگردانده شود: مي خواهم به آن حالت تراكم احساساتي برسم كه شكل دهنده يك تابلوست . ماتيس مي خواست تيزبيني خود را از طريق جلوه لحظه اي دادن به كار خويش انتقال دهد.

 

 

الهام از هنرهاي آفريقائي:

فووها اولين گروهي بودند كه به هنر قبايل دورافتاده نظر كردند. آنها ارزش كار مستقيم با مواد و مصالح و توجه به ماهيت آنها را از آفريقاييان آموختند. با اندك استثنائاتي سنت پيكرسازي اروپايي به طور كلي مبتني بر در گذشتن از مرزها و محدوديت هاي طبيعي مواد و مصالح بود. اكنون سنت جايگزيني به ميدان آمده بود كه گويي قدرت بيانگري برتر خود را از بري بودن از هرگونه تصنع به دست آورده بود.

 

 

پی نوشت:

          لينتن، نوربرت، هنر مدرن، ترجمه علي رامين، تهران، نشر ني، 1382.

          كرامتي، محسن، فرهنگ اصطلاحات و واژگان هنرهاي تجسمي، تهران، نشر چكامه، 1370.

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 12 PM | لینک  | 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 5 PM | لینک  | 

                     موتيفها ، نمادها و ساختار شبه اسطوره اي

نگاهي بر صد سال تنهايي

One Hundred Years Of Solitude

نورا موسوي نيا

كلود لوي استروس در كتاب خود «اسطوره و تفكر مدرن» هنگامي كه درباره‌ي اسطوره و تاريخ صحبت مي‌كند به روايت رئيس رايت اشاره‌مي‌كند ، او مي‌گويد : «در روايت رئيس رايت ، ما با چيزي مواجه مي‌شويم كه من آن را پيدايش بي‌قانوني مي‌خوانم ، همه‌ي داستان سعي دارد نشان دهد چرا يك قوم ، دودمان يا گروهي از نياكان بر بسياري از مشكلات فائق آمدند ، در يك دوره موفق بودند و در دورانهاي ديگر شكست خوردند و بتدريج با فرجامي تلخ روبرو شدند . اين روايت به طور كلي روايتي بدبينانه است و در حقيقت تاريخ سقوط يك قوم را بيان مي‌دارد .»

ساختار روايت رئيس رايت شباهت چشمگيري با ساختار رمان صد سال تنهايي دارد . رمان صد سال تنهايي همچون افسانه‌ي رئيس رايت سرگذشت پيدايش ، نابودي و انقراض دهكده‌ي ماكوندو ( Macondo ) و مهم‌ترين خاندان آن بوئنديا ( Buendia ) است . اين رمان بيان‌گر تاريخ خاندان بوئنديا و در واقع استعاره‌اي از يك دوره‌ي فرهنگي خاص كه تاريخ يك ملت را نشان مي‌دهد . در صد سال تنهايي دهكده‌ي ماكوندو ، محصور در باتلاقها و جنگل غير قابل عبور ، در حقيقت از جهان بريده است . شهر را خانواده‌ي بوئنديا بنا نهاده و تا حد ممكن آن را دور از دريا ، راهي كه آنان را به نقطه‌ي جهان رسانده ، بنا كرده‌اند . دورافتادگي شهر چنان است كه در آن همه‌چيز روال ديگري ، از بقيه‌ي جهان دارد . اختراعات اروپايي ، چيزهايي چون دندان مصنوعي ، تاريخ و قطب‌نما ، هر چند گاه يك بار توسط كولي‌هاي آواره به ماكوندو مي‌رسد . اما شهر ، چنان از جهان خارج بي‌خبر مانده كه وقتي «اورليانو بوئنديا» به كشف كرويت زمين قائل مي‌شود هرگز نمي‌داند كه اين موضوع پيش پا افتاده‌اي ست .  

دهكده‌ي بي‌نامي همچون روايت‌هاي اساطيري كه جهان را در ابتداي هستي خود ترسيم مي‌كند و بي‌نامي ، بي‌مكاني و ‌بي‌زماني اشيا و پديده‌ها را روايت مي‌كند در آغاز دهكده‌اي پاك و ساده است ، مرگي نيست و اشيا و پديده‌ها هنوز نامي ندارند . اين سادگي و معصوميت در اخلاقيات مردم شهر نيز تعميم يافته است . افراد و خانواده‌ي بوئنديا با عمه‌هاي خود و دختركان نابالغ ازدواج مي‌كنند ، رمديوس بوئنديا برهنه مي‌گردد ، بي‌آنكه از تاثير زيبايي خود بر مردان آگاه باشد . اين فضاي وهم‌انگيز و خيالي بي‌شباهت به آمريكاي لاتين يا حداقل نقاط دوردست اين قاره نيست . در اين سرزمين وسيع نيز طي قرون متمادي ، تماس مردم با جهان خارج بسيار اندك و پراكنده بوده است . در ماكوندو آنچه بد است از جهان خارج مي‌رسد . جنگ داخلي صد ساله ، براي ساكنان شهر ، مرگ و تباهي به بار مي‌آورد و شركت موز ، ظلم و تعدي و استثمار را رواج مي‌دهد . مصائب طبيعي مانند خشم خدايان در اساطير نيز به اين بلاها اضافه مي‌گردد ، طوفاني كه چهار سال طول مي‌كشد ، طاعون بي‌خوابي ، باران پرندگان مرده ، همچون بلايا و مصائب عهد عتيق بر شهر و مردمانش نازل مي‌شود .

رمان صد سال تنهايي تصويري افسانه‌اي از فرهنگ جهان سوم است كه تاريخ سرگذشت خاندان بوئنديا به شكل تاريخ اسطوره‌اي و ماقبل مدرن حال و هواي ساختار رمان را نسبت به آثار معاصر ادبيات جهان به كلي دگرگون كرده است . صد سال تنهايي با ساختار شبه‌اسطوره‌اي آن حس شديدي از فضاهاي غبارآلود ، هاله‌ي تيره‌اي از غم و اندوه ، حس پوچي ، بيهودگي اندوه‌زا و به طور كلي فضاي گذشته‌هاي نوستالژيك اسطوره‌اي را ترسيم مي‌كند . شخصيت اورليانو بوئنديا كه در آغاز رمان مدام در حال كشف كردن و در پي دست‌يافتن به پديده‌هاي نو مي‌باشد نيز گونه ي ديگري از شخصيت‌هاي اسطوره ‌اي ست . بوئنديا بي‌خبر از آن كه بسياري از پديده‌هايي را كه كشف مي‌كرده است در جهان خارج پديده‌اي معمولي و پيش‌پا افتاده تلقي مي‌شود تا مرحله‌ي جنون به كنجكاوي و كشفيات خود ادامه مي‌دهد .

انكار عقلگرايي مدرن ، منطق و عناصري كه بر پايه‌ي تفكر و انديشه تكيه زده‌اند و پناه‌بردن به ساختارهاي عاطفي ، خيال و رويدادهاي غيرواقعي صد سال تنهايي را با ساختار اسطوره‌ها همانند كرده است . گابريل گارسيا ماركز در اين رمان در واقع اسطوره تاريخ فرهنگ آمريكاي لاتين را از نو خلق كرده است .

 

زمان در رمان صد سال تنهايي زمان به صورت حلقه‌اي همه‌ي شخصيت‌هاي رمان را در بر مي‌گيرد. كودكان به سرعت رشد مي‌كنند و وقتي به طرزي ويژه بالغ شدند ، زمان آنها را رها مي‌كند و تا لحظه‌ي مرگ در نوستالژي‌اي تلخ و وضعيتي دلگير قرار مي‌دهد . «كلنل اورليانو بوئنديا» و «جوز آركاديو سگاندو» ، هر دوي آنها در لحظه‌ي معيني از زمان محبوس مانده‌اند و از پيوستن به سير خطي زندگي ، حركت و پيشروي در جهان سرباز مي‌زنند .

وقتي كه «اورسولا ايگورن» به كارهاي خانواده رسيدگي مي‌كند زمان با چرخشي دايره‌وار پديدار مي‌گردد . اضمحلال و سقوط خانواده‌ي بوئنديا و مرگ و مير مشروط آنها تا پايان در حلقه‌اي مدور به تفصيل شرح داده مي‌شود . تمام تلاش ماركز براي اين است كه نشان دهد زمان در سيري گردشي و دايره‌اي شكل مي‌چرخد و انسان‌ها نمي‌توانند در حال پيشروي و حركت در سيري مستقيم باشند .

 

كاراكترها كلمه‌ي تنهايي متناوبا در جاهاي گوناگوني از صفحات اين رمان ديده مي‌شود . جوز آركاديو بوئنديا ، آمارانتا ، اورسولا ، اورليانو  و جوز آركاديو سگاندو همه‌ي آنها تنها هستند و بطور كلي در حلقه‌ي زمان به دست فراموشي سپرده‌ شده‌اند . راوي در اين اثر اين گونه استنتاج مي‌كند كه بوئندياها به گردشي دوراني از تنهايي محكوم شده‌اند و هرگز فرصت ديگري براي كسب مجدد زيستن پيدا نخواهند كرد . ماركز سعي كرده است چهره‌هاي متفاوتي از تنهايي را به روش‌هاي گوناگون در طول اثر نشان دهد . اين اثر اعتراضي‌ست بر عليه ممارست و تكرار جهان غربي كه انسان‌هاي آن به نوعي ويژه از تنهايي محكوم شده‌اند و از دسترسي به ابزارهايي براي توسعه‌بخشيدن به جهان خودداري مي‌كنند . همچنين صد سال تنهايي تشريحي از انسان آينده‌ است كه به تنهايي محكوم گرديده و اين تنهايي مي‌تواند هم ويرانگر يك شخص و هم ويرانگر جامعه‌اي عظيم باشد .

 

زناي با محارم زناي با محارم دومين موضوع اين اثر مي‌باشد . اين موضوع نقش عظيمي را در رمان ايفا مي‌كند . از لحظه‌ي شروع رمان اورسولا اخطار مي‌كند كه نتيجه‌ي زناي با محارم ، تولد كودكاني با دم خوك مي‌باشد و همچنانكه مي‌بينيم در پايان رمان نيز آخرين بوئنديا با دم خوك متولد مي‌شود . زناي با محارم براي اين خانواده‌ها تهديد بزرگي به شمار نمي‌رود . در حقيقت در اين عمل چيزي وجود دارد كه سبب مي‌شود بوئندياها از داشتن ويژگي‌هايي براي ايجاد يك نظام خانواده ناتوان بمانند . زناي با محارم براي بوئندياها آموزشي است كه نظام خانواده در يك حصار بسته قرار بگيرد و خود را از جهان بيرون جدا كند .

 

رئاليسم جادويي  اغلب اوقات ، در حوزه‌هاي انتقادي ، آثار ماركز را در بخش رئاليسم جادويي رده‌بندي مي‌كنند . اين رده‌بندي در واقع به دليل تركيب واقعيت و تخيل در آثار وي مي‌باشد . كلمبيايي كه ماركز در آثارش ترسيم مي‌كند ؛ جايي است كه اساطير ، شگفتي و افسانه در كنار تكنولوژي و مدرنيته در كنار هم قرار دارند . همچنين دليل ديگر براي رده‌بندي اين است كه آثار ماركز خواننده را به سمت نوعي ترديد در چيستي واقعيت و تخيل و پوچي هر روز زندگي ما سوق مي‌دهد .

 

مذهب در رمان صد سال تنهايي مذهب موضوعي براي شوخي و طنز سازماندهي شده است . يكي از نامهربان‌ترين و ناخوشايندترين شخصيت‌ها در اين رمان شخصيت فرناندا دل كارپيو ، يك كاتوليك پرشور و شعف مي‌باشد كه هيچ ‌چيز برايش اهميت ندارد و حتي قرار دادن فرزندش در صومعه و فراموش كردن او نيز برايش يك امر كاملا عادي و پيش‌پا افتاده‌ تلقي مي‌شود . همچنين كشيش ماكوندو ، پدر نيكادور هميشه در حال ايفاي نقشي مضحك و كاملا سرگرم‌كننده است . به طور كلي مذهب در صد سال تنهايي بر اساس نوعي شك‌گرايي و يا بدبيني ( Skepticism ) سازماندهي شده است .

شخصيت‌ها برخلاف عرف و آزاد از قيود و رسوم در جستجوي خدا هستند ؛ اما اين روش مثل شخصيت اورسولا كه محترمانه و با شان و وقار رفتار مي‌كند يك روش كاملا معنوي و اخلاقي است .

 

تمدن صد سال تنهايي سرنوشت ماكوندو را از لحظه‌ي پيدايش تا لحظه‌ي نابودي به ترسيم مي‌كشد . ماكوندو ميان موفقيت ، پيشرفت ، جنگ و نزاع‌هاي غيرنظامي ، تجدد و پيشروي و رويدادهاي وابسته به تحولات عظيم كه شهر را به سمت سقوط و مرگ احتمالي سوق مي‌دهد ، نوسان مي‌خورد . رمان صد سال تنهايي همچنين از خط سير تمدن كلاسيك يوناني ؛ همراه با ثبت‌هاي محتاطانه كه چه‌طور و چه‌وقت علم ، هنر و سياست به ماكوندو آمد ، تبعيت مي‌كند . اين موضوع در ظهور تنهايي به عنوان يك رمان كامل كه محتوي همه‌چيز مي‌باشد و به ديدگاه كلي ماركز از ماكوندو كه همچون  يك عدسي مي‌توان از خلال آن تاريخ بشريت و تاريخ طبيعت را ديد كمك مي‌كند .

 

كتاب پيدايش (تورات) و كتاب مقدس راوي كتاب صد سال تنهايي از نخستين پاراگرافهاي رمان به خواننده اعلام مي‌كند كه ماكوندو به باغي از بهشت تعلق دارد . بلاهاي (بي‌خوابي باران) كه شهر متحمل آن مي‌گردد ؛ كاملا با كتاب مقدس تطابق دارد . بلاي باران سيل‌آسا بر ماكوندو شهر را از هرگونه گناه و مردان شرير پاك مي‌كند . در اينجا تلاش ماركز بر اين است كه مطابق با پژواك كتاب پيدايش(تورات) و كتاب مقدس تاريخ جهان و نسل بشريت را در اين كتاب از نو طرح‌ريزي مي‌كند . اين اثر بر اساس بسياري از داستانهاي عمده‌ي كتاب مقدس طرح‌ريزي شده است و به نظر مي‌رسد شخصيتهاي آن تمثيلي از فيگورهاي عمده‌ي كتاب مقدس هستند . رمان با آفرينش ماكوندو و پيشترين روزهاي بهشتي از معصوميت آن آغاز و تا پايان مكاتيب (كتاب مكاشفات يوحنا) ادامه پيدا مي‌كند . در اين رمان مي‌توان سقوط جوزآركاديو بوئنديا را ديد كه در نتيجه‌ي جستجوي شناخت و آگاهي بيشتر تا مرحله‌ي جنون پيش مي‌رود . در حقيقت او و همسرش اورسولا ايگوآران نمايشگر آدم و حوا در كتاب مقدس هستند كه بعد از خوردن ميوه‌ي دانش و آگاهي از بهشت تبعيد مي‌شوند . تمام رمان تابع استعاره‌اي از گذشته‌ي بشريت و گزارشي مجدد از آينده‌ي وي مي‌باشد .

 

بلاها دست‌كم دو بلاي معين و آشكار بر ماكوندو نازل مي‌شود : اولين بلا ، بلاي بي‌خوابي و دومين بلا ، بلاي باران سيل‌آساست كه به مدت پنج سال طول مي‌كشد . كما اينكه هجوم بيگانه‌هاي خارجي و تاسيس مراكزي در ماكوندو نيز بلاي ديگري به شمار مي‌رود . به طور يقين خارجي‌ها مرگ و ويراني را با خود به ارمغان آوردند . در واقع اين بلاها سبب جلوگيري از تماس ماكوندو با واقعيت و جهان خارج و غوطه‌ور شدن در نوعي نوستالژي و از دست دادن حافظه‌ي خود منجر گشت .

 

سياست جهان پرپيچ و خم سياست در اين رمان بويژه در فصل‌هايي كه با كلنل آئورليانو بوئنديا سر و كار دارد به مقدار زيادي مورد بررسي قرار گرفته است . دنياي سياست در اين اثر جهاني تيره و تاريك است . تفاوت اندكي ميان آزادي‌خواهان و محافظه‌كارها وجود دارد . و در حقيقت كار هر دو كشتن مردم و مورد بهره‌برداري بردن از آنان است . در اينجا ماركز ديدگاه ضد سرمايه‌داري صريحي دارد و قصد وي از به تصوير كشيدن تصوير اين منطقه بحث و مجادله نيست . ماركز توضيح مي‌دهد كه چطور طبيعت سياست آمريكاي لاتين به سمت پوچي ، تكذيب و تكرار پايان‌ناپذير فاجعه نزديك مي‌شود .

 

مدرنيته مضمون مدرنيته بويژه در فصل‌هاي مربوط به خريد و فروش و كشت زرع موز ديده مي‌شود . ماكوندو در طي چندين سال از طريق تاثير تكنولوژي ، بهره‌برداري اقتصادي و هجوم بيگانگان از يك مرداب راكد به شهري مدرن و مهيب تغيير شكل مي‌دهد . اما ورود ماشين‌ها و تكنيك‌هاي كشاورزي به ماكوندو نه تنها جايي بهتر براي زندگي‌كردن نمي‌سازد بلكه به واقع همه‌چيز را بدتر هم مي‌كند . نكته در اينجاست كه تكنولوژي مدرن بدون اصلاح همزمان اصول اخلاقي كاملا بي‌معني و پيشروي بدون نقشه‌اي براي تقليل عدم تساوي اقتصادي كاملا جانورصفتانه مي‌شود .

 

تجذيه‌ناپذيري گذشته ، حال و آينده از ميان اسامي‌اي كه نسلي پس از نسل ديگر باز مي‌گردند ؛ زمان در صد سال تنهايي از بازگويي شخصيت‌ها و رويدادها به ترتيب زماني و تقسيم شدن به حال ، گذشته و آينده امتناع مي‌ورزد . اورسولا ايگورن هميشه اولين كسي است كه متوجه مي‌شود زمان در ماكوندو نامتناهي است و بيشتر به سمت جلو حركت مي‌كند و گاهي اوقات اين همزماني وقت به بي‌خوابي منجر مي‌شود . وقتي كه مردم نمي‌توانند گذشته را ببينند ، آينده را نيز نمي‌توانند ببينند . پيشگويي‌هاي ملكيادس ثابت مي‌كنند كه رويدادها در زمان ادامه دارند . از آغاز رمان كولي پير قادر بود پايان همه‌چيز را ببيند طوري كه انگار رويدادهاي مختلف همچون حضور اشباح ملكيادس و جوز آركاديو بوئنديا به يكباره رخ داده‌اند و گذشته‌اي كه آن مردها در آن زندگي مي‌كردند با حال يكي شده است .

 

 پي‌نوشت :   

 

1-       لوي استروس. كلود. وايزمن، بوريس.  گووز، جودي. نورالدين رحمانيان. نشر شيرازه. 1379. ص 136

2-       اسطوره و تفكر مدرن. لوي استروس. كلود. علي جهان پولاد. دكتر فاضل لاريجاني. نشر و پژوهش فروزان روز. ص43

3-       صد سال تنهايي. گارسيا ماركز. گابريل. بهمن فرزانه. انتشارات اميركبير. 1357

 

4 - On Marquez's One Hundred Years of Solitude, Ian Johnston, March 28, (1995)

5 - Classical Mythology in Life and Literature to 1855, Novamber 12 – 13, (1993)

 

گلستانه، بهمن 86، شماره86

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 9 AM | لینک  |