تبليغاتX
آرتمیس آرت
Norah Moosavinia

مرده در زمستان و استحاله ی شخصیت ها

يادداشتي بر مرده در زمستان / فيلمي از آرتور پن

Dead in the winter / Artur Penn

نورا موسوی نیا

 

فیلم  مرده در زمستان با صحنه ای مشخص آغاز می شود: زنی با کلاه و پالتوی زمستانی در ماشین در حالیکه دوربین او را از زوایایی خاص نشان می دهد با عدم نمایش چهره ی زن تیپ مرموزی از او را  ارائه می دهد. زن مقدار زیادی پول را خارج می کند و با خود به ماشین می برد. در نقطه ای که زن ماشین را متوقف می کند مردی از داخل ماشین از پشت زن را می کشد و انگشت او را می برد.

در اینجا صحنه کات می شود، فضا تغییر می کند و کارگردان ما را وارد فضای دیگری می کند. دوربین وارد زندگی خصوصی زن و شوهری می شود که برادر شوهر ِ زن نیز با پای شکسته با آنها زندگی می کند. این خانواده از لحاظ اقتصادی از وضعیت چندان مناسبی برخوردار نیست. زن بسیار شکننده و سردرگم به نظر می رسد. شغل همسر ِ زن عکاسی می باشد و زن مرتب به عنوان یک سوژه مورد تهاجم دوربین همسرش واقع می شود. زن در آگهی یک روزنامه متوجه می شود که جهت استخدام یک هنرپیشه از همه ی داوطلبان تست بازیگری می گیرند. زن آگهی را جدا می کند و به آن جا می رود. هنگامی که نوبت تست زن می رسد مرد با دیدن چهره اش و مقایسه ی وی با عکسی که بر روی میزش قرار دارد بخاطر شباهت بی نظیر زن با عکس شوکه می شود. مرد زن را جهت بستن قرارداد به جای دیگری منتقل می کند. بارش برف سنگین است و زن متوجه مسیر راهها و جایی که او را می برند نمی شود. هنگامی که به جای مورد نظر می رسند مرد، زن را به خانه ی مجلل و بسیار زیبایی می برد. در اینجاست که محور اصلی بازی در فیلم آغاز می شود و زن با پای خود وارد دامی می شود که برایش گسترده اند. مرد او را با روانشناسی ویلچرنشین آشنا می کند. روانشناس همه جای خانه را به او نشان می دهد. به زن گفته می شود که قرار است بجای بازیگر دیگری ایفای نقش کند و باید مورد تأیید کارگردان واقع شود. روز اول صرف رسیدگی به وضع ظاهری زن می شود و مرد تمام تلاشش را می کند که کاملا شبیه عکس شود. پس از آن زن به تمرین نقش خود می پردازد. در فیلم مرده در زمستان همه ی عناصر موجود در فیلم محور کلیدی در روایت دارند. به عنوان مثال دیالوگی که به زن برای تمرین داده می شود در واقع وضعیت بعدی زن را نشان می دهد که به همان وضعیت کاراکتر سناریو دچار می شود. یا تله هایی که روانشناس در جاهای متعدد خانه قرار داده است و به زن می گوید برای کشتن موشها می باشد در صحنه ی آخر فیلم می بینیم که زن از همان تله (تله ی گراز) برای کشتن مرد استفاده می کند. یعنی همه ی عناصری که پن در ابتدای فیلم بهره می گیرد و مخاطب را در وحله ی اول دچار نوعی سردرگمی می کند زن در صحنه های بعدی فیلم از هر کدام آنها به منظور خاصی استفاده می کند مثلا پیانویی که کلیدهایش بطور خودکار آهنگ می زنند و روانشناس به او می گوید که این کلیدها بر اساس ضربان قلب خود او تنظیم شده اند در صحنه های پایانی فیلم می بینیم که وقتی روانشناس مضطرب و هراسان می شود کلید های پیانو به طور نامنظم شروع به نواختن می کند. پس از اینکه زن به بهترین نحو نقش خود را ایفا می کند به اتاق خود باز می گردد. نکته ی مورد توجه در اینجا این است که زن در هنگام ایفای نقشی که به او داده می شود استعداد خارق العاده ای از خود نشان می دهد. به عقیده ی فمینیستها زنان تا زمانی که در خانه هستند قادر به کشف استعداها و قدرتهای خود نمی باشند مگر این که در  زمینه یا Context) ( مورد نظر خود قرار بگیرند تا توانایی های خود را به اثبات برسانند. زن تا زمانی که با همسرش زندگی می کرد از توانایی خود در بازیگری بی اطلاع بود یا اینکه آن را دست کم گرفته بود ولی در آنجاست که متوجه این استعداد خود می شود و در نهایت هم برای نجات خود با قدرت بالایی از این ابزار بهره می گیرد.  

روز بعد که زن می خواهد به همسرش تلفن کند متوجه می شود تلفن قطع است. به او می گویند احتمالا به دلیل بارش سنگین برف است و روز بعد وصل خواهد شد. پس از مدت کوتاهی زن کشف می کند که تلفن خودبخود قطع نشده است بلکه سیمش را به منظور خاصی قطع کرده اند و سپس نیز متوجه می شود که کارت شناسایی، اوراق و همه ی مدارک هویتش را در شومینه سوزانده اند. زن تلاش می کند از آنجا فرار کند اما موفق نمی شود و مجددا او را باز می گردانند. به او می گویند که صبح با ماشین او را خانه می برند. زن خسته و نومید بالا به اتاقش می رود. زن در را قفل می کند و میز و صندلی را نیز پشت در می گذارد. شب همکار روانشناس بالا می آید و از در دیگری که از درون اتاق زن آینه می باشد وارد می شود و انگشت زن را در خواب قطع می کند. صبح زن با دیدن ملافه های خونی گرداگردش از خواب بیدار می شود و با دیدن انگشت بریده اش شروع به جیغ کشیدن می کند. او را به طبقه ی پایین می برند و روانشناس مشغول پانسمان دستش می شود. زن که فکر می کند قصد کشتنش را دارند علت این کارها را جویا می شود. در اینجا روانشناس داستان دو خواهر را تعریف می کند و تا حدودی نوعی گره گشایی در طرح روایت رخ می دهد. خواهر بزرگتر به نام اولین با مرد ثروتمندی ازدواج می کند. اولین برای اینکه همه ی ثروت مرد را از آن ِ خود کند چند نفر را مأمور قتل همسر خود می کند. خواهر کوچکتر که زنی روان پریش و عصبی مزاج است متوجه این واقعه می شود و در مدتی که پیش این روانشناس پرونده داشته موضوع قتل همسر خواهرش را به روانشناس می گوید. اولین که متوجه این موضوع می شود مجددا یک نفر را استخدام می کند تا خواهرش را به قتل برساند. روانشناس که خیلی سریع متوجه قتل خواهر می شود جسدش را به خانه ی خود می آورد. در واقع روانشناس قصد دارد با استخدام یک هنرپیشه شبیه به خواهر اولین به اولین اطلاع دهد که او هنوز زنده است و باید مبلغی را جهت حق السکوت پرداخت کند. در واقع زن که انگشتش را همچون جسد اصلی بریده اند نقش خواهر روان پریش را بازی می کند. با وجود این که زن می خواهد این مسئله را انکار کند از آنجا که ظاهر و وضع مزاج عصبیش نیز شبیه به خواهر اولین شده است ناخواسته نقش او را بازی می کند و هویت اصلی خود را دیگر نمی تواند تثبیت کند. زن موفق می شود در طبقه ی بالای اتاق خود تلفنی قدیمی را پیدا می کند و با پلیس و همسر خود تماس بگیرد. با از راه رسیدن پلیس زن با تضرع و التماس به آنها می گوید که قصد کشتنش را دارند ولی از آنجا که روانشناس پرونده ی خواهر اولین را به پلیس ها نشان می دهد و به آنها می گوید که این زن بیمار وی و زنی روان پریش و عصبی مزاج است پلیس را متقاعد می کند. پلیس نیز با دیدن پرونده ی خواهر اولین و وضع روان پریش زن حرف روانشناس را باور می کنند و از آنجا می روند.

 پس از چند لحظه اولین که روانشناس به او اطلاع داده خواهرش هنوز زنده است برای اطمینان از این امر از راه می رسد. با توجه به این که نقش زن، هنرپیشه و اولین را یک نفر بازی می کند در اینجا نوعی استحاله ی شخصیت ها در هم صورت می گیرد. اولین مدتی با روانشناس صحبت می کند. روانشناس که در حال شراب ریختن است پشت به اولین دارد. اولین از پشت سر می آید چاقویی را از کیف خود در می آورد و سعی می کند روانشناس را به قتل برساند اما موفق نمی شود. و با وانمود خوردن ِ شراب از آنجا دور می شود. پس از چند لحظه که اولین تنها می شود زن از پله ها پایین می آید و به اولین می گوید که او خواهرش نیست او تنها یک هنرپیشه است و فقط آمده بود نقشی را بازی کند و برود. اولین چاقو را از کیفش درمی آورد و سعی می کند زن را بکشد. دوربین بر کشمکش آن دو زوم می کند و در نهایت نیز یکی از آن دو کشته می شود. در اینجا مایلم نکته ای را مطرح کنم و این که این سوژه یعنی وارد بازی دیگری شدن به عبارتی دیگر درگیر بازی ای شدن که دیگران طراحی کرده اند ایده ای است که در بیشتر شاهکارهای سینمای جهان شاهد آن بوده ایم به عنوان مثال در فیلم درخشش اثر استنلی کوبریک نیز شاهد همین گریز و فرار زن برای نجات خود و پسر کوچکش هستیم که از  همسر خود  که در هتل به جنون رسیده و قصد کشتن آنها را دارد. همچنین تصاویر گروتسک ِ ناملموس و نوع فیلمبرداری درخشش نیز با فیلم مرده در زمستان قابل قیاس است. در فیلم مرده در زمستان زن نادانسته وارد روایت و بازی افراد دیگری می شود زن در ابتدا سعی می کند بگریزد یا اجازه می خواهد که بگذارند برود اما بعد متوجه می شود که این کارها بیهوده است و اکنون که وارد بازی خطرناک مرگ و زندگی شده است ناچار است از همه ی قدرتهایش بهره بگیرد و خود نیز به شیوه ی آنها و با قواعد آنها بازی کند. به همین خاطر در حین کشمکشش با اولین او را می کشد و لباسهایش را به تن می کند. همکار روانشناس که او را با اولین اشتباه می گیرد مشغول صحبت کردن با وی می شود اما در حین صحبت ناگهان متوجه دست پانسمان شده ی زن می شود و به دنبالش می رود. زن به طبقه ی بالا فرار می کند و در آنجا با چاقوی اولین گلوی مرد را پاره می کند. حال که روانشناس متوجه اغتشاش اوضاع می شود سعی می کند کنترل اوضع را به دست بگیرد و از آنجا که هراسان و مغشوش است کلیدهای پیانو به طور نامنظم و گوشخراشی شروع به نواختن کرده اند. روانشناس از روی ویلچر خود بلند شده و لنگان لنگان به دنبال زدن می رود. زن او را به طبقه ی بالا جایی که تله های بزرگ و کوچک خرس و گراز کارگذاری شده است می کشاند، زن ابتدا چاقوی اولین را در کمر روانشناس فرو می کند اما باز هم نمی میرد. زن به گوشه ای می چسبد همین روانشناس دستش را دراز می کند تا زن را بگیرد پایش درون یکی از این تله ها می رود و با فریاد بلندی می میرد. در این زمان پلیس و همسر زن که در تمام مدت به دنبال او بودند از راه می رسند . از زن را از آنجا می برند.       

نکته ی قابل توجه در مرده در زمستان نقش زن و استحاله ی شخصیت ها و طبقات اجتماعی آنها می باشد. چگونه زنی از طبقه ی متوسط جامعه قادر است نقش یک روان پریش، نقش یک زن ثروتمند را با هم بازی کند در عین حال که تلاش می کند هویت و شخصیت اصلی خود را نیز تثبیت کند. در رابطه با شخصیت مردان نیز ما شاهد همین استحاله شدنها و شباهتها در شغل و چهره ی آنها هستیم. شغل همسر زن که عکاسی می باشد قرابت نزدیکی با کاری دارد که روانشناس و همکار او یعنی فیلمبرداری از هنرپیشه می کنند و در هر دو مورد دوربین استعاره ای ست از چشم ناظر مرد نسبت به جنسیت زن در جامعه. زن در زندگی روزمره ی خود مرتب مورد نظارت دوربین همسرش و در آن خانه مورد فیلمبرداری دوربین های روانشناس و همکار او به عنوان یک هنرپیشه می باشد. همچنین استحاله شدن شخصیت ها بخصوص در مورد زن و سردرگم کردن مخاطب با مهارت بسیار بالا تا حدود زیادی ما را به یاد فیلم سرگیجه اثر آلفرد هیچکاک می اندازد. به طور کلی باید گفت این فیلم با تکنیک های بسیار بالا، کنترل رنگ و عناصر دیگر در کادر، درهم خرد کردن روایت خطی و استحاله و بازی شخصیت ها تأثیر حیرت انگیز و عمیقی را بر مخاطب خود می گذارد.    

                                                                                                                   

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 11 PM | لینک  |