ميخوانم: «و هيچكس نميتواند عيسي را پوردگار بنامد، مگر از طريق روحالقدس» ـ و اين راست است: نميتوانم او را پروردگار بنامم ـ يا در واقع: ميتوانم بفهمم كه اينگونه خوانده ميشود؛ ولي واژهي «پروردگار» را نميتوانم به شيوهاي معنادار بيان كنم زيرا باور ندارم كه او خواهد آمد و در مورد من قضاوت خواهد كرد؛ و اين تنها وقتي ميتوانست چيزي به من بگويد كه به شيوهاي كاملاً متفاوت زندگي ميكردم. چه چيزي حتي من را مايل به ايمان به رستاخيز مسيح ميسازد؟ من به اصطلاح با انديشه بازي ميكنم. ـ او مرده و پوسيده است. در اين صورت او آموزگاري است، همچون هر آموزگار ديگري و كمك بيشتري نميتواند بكند و ما بار ديگر يتيم و تنهاييم، و با حكمت و نظرپردازي است كه ميتوانيم خود را بسنده باشيم. به اصطلاح، در نوعي دوزخ به سر ميبريم، جايي كه فقط قادر به رؤيا ديدنيم، فراز ما سقفي كشيده شده و از بهشت دور ماندهايم. ولي اگر قرار است واقعاً نجات يابمـ پس احتياج به يقين دارم ـ نه حكمت، رؤيا، نظرپردازيـ و اين يقين، همان ايمان است. و ايمان چيزي است كه قلب من، جان من نيازمند آن است و نه فاهمهي نظرپردازم. زيرا جان من است كه بايد با شور اشتياقاش، به اصطلاح با گوشت و خونش نجات يابد و نه ذهن انتزاعي من. شايد بتوان گفت: تنها عشق ميتواند به رستاخيز ايمان بياورد. يا، اين عشق است كه به رستاخيز ايمان دارد؛ حتي به رستاخيز تكيه ميكند؛ چيزي كه با شك در نبرد است. چنگزدن به آن بايد چنگزدن به اين ايمان باشد. يعني بدين معني است: نخست بايد نجات يافته باشي و به نجاتات تكيه كني (نجاتت را به دست بگيري) ـ آنگاه خواهي ديد كه ديگر پا بر زمين نداري بلكه از آسمان آويختهاي. آنگاه همهچيز به گونهاي ديگر ميشود و اين «معجزه» نيست كه سپس آنچه را اكنون نميتواني، خواهي توانست (مسلماً آنكه معلق است، همچون آنكه ايستاده است به چشم ميآيد، ولي تحرك نيرو در او، البته به گونهاي يكسر ديگر است و از اينرو قادر است كاري را كند تماماً سواي آنچه فردِ ايستاده ميكند.)
برگرفته از كتاب فرهنگ و ارزش، لودويگ ويتگنشتاين، ترجمهي اميد مهرگان، نشر گام نو، 1381
