تابوتی برای من / نورا موسوی نيا
من فكر ميكنم هر انسان تنهايي با ياد مرگ خود زندگي ميكند. براي خود تابوتي ميسازد و دستهاي مردهاش را در آن زنداني ميكند و من مدتهاست كه ساختن تابوتي را در خانهي خود آغاز كردهام. تابوتي كه جسم تنهايم را دربرگيرد و دستهاي كرخ و وارفتهي مرا پناهي باشد. يك پايم را برميدارم، دستهايم را باز ميكنم، به دور خود ميچرخم و در ميانهي اتاق ميايستم: تختخواب، ميز ميان اتاق، كتابها، لباسها و اشياء تيره و خاموش.
نگاه ميكنم. به نظر ميرسد چوب كمدهاي اتاق براي اين كار خوب باشند؛ همچنين قفسهها، مجسمهها و تمام اشياء كوچك و بزرگ چوبي. صندليها را از مركز اتاق برميدارم، پهنهي اتاق با شيارهايي ممتد و طولاني نمايان ميشود... سايهي گنگ و مبهم اندامي نامعلوم بر بدنم ميلغزد... زمين در زير پاهايم امتداد مييابد... خطوط افشان در فضا به سمتم هجوم ميبرند... اشياء متأثرم ميكنند... و تاريكي بر بدنم احاطه ميگردد...
با انبوه وسيعي از مجسمههاي چوبي در اتاق ميايستم. اشياء را درون اتاق جابهجا ميكنم پس از كمي زمين پر از تختههاي چوبي ميشود. فكر ميكنم قفسههاي چوبي كتاب نيز براي اين كار خوب باشند. كپههاي كوچك و بزرگ تختهها گوشه و كنار خانهام را اشغال كردهاند. حياط نيز از تختههاي چوبي پر ميشود. در ميان انبوه تختهها راه ميروم و به كپههاي انباشته شده بر روي هم خيره ميشوم. چكشي برميدارم و دو تخته بزرگ را به هم وصل ميكنم. [ادامه]

مجروح / نورا موسوی نيا
گوشت بدن مجروح.
گوشت بدن برهنه. سفيد، خاكستري.
بلند ميشوم. در اتاق ميايستم.
دستهايم را بر زخمها و ترشحات بدنم ميكشم و به چهرهام نگاه ميكنم:
تصويري شكسته شده، منقطع و شفاف به من خيره شده است.
من فكر ميكنم.
من نفس ميكشم.
من راه ميروم.
سه صندلي از روبرو. يك قيچي زنگزده بر ديوار و سه مگس مرده در اتاق.
من گرسنه ميشوم.
من غذا ميخورم.
همهي سعيم را ميكنم تا چيزهايي را كه ديدهام فراموش كنم.
سايهي پرندهاي از پنجره بر صورتم ميافتد. من آهنگي را زير لب تكرار ميكنم.
ميآيم و ميايستم. خشك. روبروي ديوار.
انگشتهايم را درهم حلقه ميكنم. به آنها خيره ميشوم. سفيد و برهنه.
من بزاق چسبناكي در زير زبان هستم.
من در چارچوب يك در مصلوب شدهام.
سكوتي لزج و خاكستري از بدنم بالا ميرود.
من مرز ميان واقعيت و رويا را گم كردهام. اين توهم من است كه به سويم باز ميگردد.
دستهايم به اندازهي يك بادكنك رشد ميكنند. من بواسطهي رويايي كه در سر دارم جويده ميشوم.
در دايرهاي از درد مينشينم و به زخمهاي بدنم فكر ميكنم.
من خلط خونم را قورت ميدهم. در اتاقي سرد، سفيد و بدون ابعاد.
بر روي تخت خالي، كنار شير آب و سه مگس مرده در اتاق.
من پوسته پوسته ميشوم... من تجزيه ميشوم... با اشيا يكي ميشوم... ميلغزم...
اتاق از حجم دستهاي من پر ميشود.
Ferito
Norah Moosavinia
La carne ferita.
La carne nuda. Bianca, grigia.
Mi alzo. Mi fermo nella stanza. Mi tocco le piaghe e gli spruzzi
Un’immagine spezzata, interrotta e trasparente mi guarda fissa.
Io penso.
Io respiro.
Io cammino.
Tre sedie da davanti. Una forbice arrugginita al muro e tre morte mosche nella stanza.
Io mi sento di avere fame.
Io mangio.
Io faccio di tutto per dimenticare le cose che ho viste.
L’ombra di un uccello si stende sul mio volto dalla finestra. Io ripeto una canzone a sottovoce.
Io vengo e mi fermo. Severo. Davanti al muro.
Mi riunisco le dita. Le fisso. Bianche e nude.
Io sono un’appiccicosa saliva sotto la lingua.
Io mi sono crocifisso nella soglia di una porta.
Un silenzio viscido e grigio sale dal mio corpo.
Io ho perduto il confine tra la realtà ed il sogno. Questa è la mia illusione che mi ritorna.
Le mie mani crescono come un pallone. Io mi mastico per il sogno che ho nella testa.
Siedo in un cerchio
Io inghiotto la mia saliva di sangue. In una stanza fredda, Bianca e senza dimensioni.
Sul vuoto letto, accanto al rubinetto e tre morte mosche nella stanza.
Io mi squamo… Io mi scompongo… Mi riunisco con gli oggetti… Scivolo…
La stanza si riempie dalla dimensione delle mie mani.
trad. Asmar Moosavinia
هستند آدمهايي كه به پهلو ميخوابند ، به ديوارها خيره ميشوند و مويرگهايشان به مويرگهاي سست يك مرده شباهت دارد . و آدمهايي نيز هستند كه به پشت دراز ميكشند و در هالهاي از ياوهها و پسماندهي كابوسهاي شبانهي خود فرو ميروند .
در زير نور زرد اخرايي دراز ميكشم و به صداي ناموزون و خشدار نفسهايش گوش ميدهم . نقش جنيني به تدريج پديدار ميشود . پيچ و تابي ميخورد و در فضا به شكل ذرههاي نور در ميآيد . بدن زردفام و نرمش همچون مايعي خميري آرام و سيال به سمتم پيش ميآيد .
در اينجا من به يك جنين مرده در باتلاقي سبز فكر ميكنم و تكان وهمآميز دستهاي ارغواني يك مرده ... صندليها در نور ... جنيني در جعبه ...
بازوهاي نازك بلورينش را دراز ميكند و به دور تنم ميپيچد . نور زرد به ديوارهاي سبز درخشان برخورد ميكند و انعكاسش بسان شيشه از بدنهايمان عبور ميكند . طوري در مقابلش ايستادهام كه انگار يك عروس دريايي در دهانم فرو كردهاند . به اعماقش نگاه ميكنم ، با خود فكر ميكنم او كيست ؟ يك هشتپا در جعبه يا يك ميخ سياه فرورفته در نافم .
گياهان دريايي به دور بدنهاي شفافمان ميپيچند و بالا ميآيند و انگشتانمان به رشتههاي خزه و جلبك مبدل ميشوند . در اينجا هيچچيز نيست ، هيچچيز به جز گذر زمان از روي بدنهايمان و گياهاني كه به دور تنمان پيچيدهاند و بالا ميآيند . صداي تقهزدن و خراشيدن يك شي ميآيد . هميشه اين صدا به گوش ميرسد . من تودهاي از ترشحات و كبوديها هستم . چرا فكر كردم كسي به من نگاه ميكند ؟
انگشتان او مثل ريشههاي درهمپيوستهي درختان در زير خاك سرد و لزجاند و آنقدر به من فشار آوردهاند كه گويي مردمكهايم در حال تركيده شدناند .
يك دستم را تكان ميدهم و به صداي نفسهايش كه موزونتر شدهاند گوش ميدهم . ميتوانم خطوط باريكي از رگههاي سفيد شفاف را در زير چشمانش ببينم و جريان گردش خون در بدنش را بشنوم . بسان دو شي بيجان در آغوش هم فرو ميرويم . نيمدايرهاي از گياهان سبز درخشان ما را در برگرفته است . نيمدايرهاي بسان پاهاي هشتپاي مردهاي كه در ليواني آب شناور است . مردمكهاي شفافش بر تنم ثابت ماندهاند . او به چه فكر ميكند
دستم را دراز ميكنم و با دو انگشت تنش را لمس ميكنم . تلالو ملايمي از نور سبز بخشي از پوست شفافش را روشن كرده است . چه چيزي در اينجا اهميت دارد ؟ جز در خود فرورفتن ، به دور خود چرخيدن ، حلقه را كامل كردن ، خارج شدن از سكوت و گوش دادن به صداي خزيدن گياهان بر بدنهايمان .
هالهاي از درات نور از بدنم ساطع ميشود . من ميگويم در بيداري هم تصاويري درهم شده از كابوس را به همراه دارم . به دستهايم نگاه ميكنم . دردي خفيف ، نامفهوم ، اما قوي در تكتك اعضاي بدنم چنبره زده است . رشتهاي از موهايش به دور گردنم ميپيچد . پاها ، دستها و تمام وجود او به دورم ميپيچد . به اعماقش نگاه ميكنم . خودم را در او ميبينم . چهرهام به سمتم باز ميگردد .
چيزي در وجودمان شكل ميگيرد . ما از چيزي به چيز ديگر تبديل ميشويم ... درهم فرو ميرويم ... ادغام ميشويم ... زمزمه ميكنيم ... بهدور هم ميپيچيم ... بر روي هم ميلغزيم ... به دور هم ميچرخيم ... درهم يكي ميشويم ... فرو ميرويم ... سقوط ميكنيم ...
آرام باشيم . آرام باشيم . تودهاي از گياهان سبز به دورمان پيچيدهاند ، از تنمان بالا آمدهاند و ريشه هايشان بسان ريسماني ضخيم به دور مغزهايمان پيچيده شدهاند و ما را حلقآويز كردهاند . آرام باشيم . ما تودهاي پوشيده از جلبكهاي سبز و ارغواني و ضخيم هستيم .
به او گوش ميدهم . ديگر صداي نفسهاي سريع ، تند و خفهاش به گوشم نميرسد و انگشتان پوشيده از جلبكش ديگر تنم را لمس نميكنند . فكر ميكنم چهرهاش در تاريكي فرورفته و همهچيز به پايان رسيده باشد .
از مجموعه در دست انتشار / ماليخولياي آريون / نشر مس
با سپاس بی پایان از دكتر رضا قيصريه بابت مطالعه مجموعه داستان ماليخولياي آريون و همچنين بابت نظرات و تشويقهاي دلگرمكنندهشان در ادامهي راه داستاننويسي .
از روي صندلي بلند شد . سرش به ضلع بالاي مكعب برخورد كرد . نگاه كرد . يك پايش را حركت داد . شكمش را به ديوار سرد چسبانيد و به فاصلهي حجيم دستانش با بدن رنگپريدهاش فكر كرد . بر صندلي نشست . دستهايش را بر پاهايش گذاشت و به كف تاريك مكعب خيره شد . نور كمرنگي از درزهاي مكعب قرمز بر دستهايش افتاده بود .
فكر كرد : رگهي باريكي از نور بر روي صورت جنيني مرده و سرد .
گوش داد : از وراي ديوارهاي مكعب قرمز چيزي شنيده نميشد .
جريان نامعلوم سردي از پشت كمر برهنهاش گذشت . از روي صندلي بلند شد ، به ديوار سرد چسبيد ، دستهايش را روي شكمش گذاشت و به صداي جريان خون در بدنش گوش داد . انگار بدنش در باد ميلرزيد . خواست با نور كمرنگي كه بر دستانش افتاده بود خود را گرم كند اما نتوانست . فكر كرد چند قرن ميگذرد ... هيچ اتفاقي نميافتد ... رگهي باريك نور رفته بود .
چشمهايش را بست و مثل جنيني در تاريكي بر روي صندلي مچاله شد .
از مجموعه داستان «ماليخولياي آريون» در دست انتشار / نشر مس
