اسطوره ی مسيح در داستان خانوادگی
واسکو پراتولينی / بهمن فرزانه
نورا موسوی نيا
«سلطنت بهشت متعلق به ارواح بیگناه است» .
مسیح یک نفر بیش نبود ولی اکنون در این جهان می توان مسیح های متعددی را دید که همه با رنج هایی نظیر رنج مسیح به صلیب کشیده می شوند .
سنت یهودی ـ مسیحی ماهیت حذف ناپذیری و اندوهبار رنجی را که معلول نواقص یا حوادث طبیعی است مورد تاکید قرار نمی دهد . این سنت ، رنج را در بافت تاریخی آن قرار داده و با بررسی نخستین حکایت های اسطوره ای مربوط به منشا پیدایش رنج آغاز می کند و مسئله را در قالب اخلاقی طرح می کند که چرا انسان ها باید رنج بکشند ؟
خواندن داستان خانوادگی اثر واسکو پراتولینی با چنین احساسی به پایان می رسد . چرا انسان ها باید رنج بکشند ؟ چه چیز باعث می شود تا آنان بدین گونه خود را به دیوارهای پوچی این جهان بسپارند و از دیوار این جهان به دیوار جهان دیگری گذر کنند . انسان هایی که بنظر می رسد قربانی گناهان ناچیز خود شده اند و همیشه در خلائی تاریک بسر می برند و خلائی که امکان پر کردن آن را با هیچ چیز نمی توان میسر کرد ، شاید حتی با مرگ .
نکته ی قالب توجه در این اثر به چشم خوردن نمادهایی از اسطوره ی مسیح می باشد . نمادهایی از جنبه های روحی و جسمانی مسیح در تولد ، زندگی و به صلیب کشیدنش .
ساختار این اثر به گونه ی تثلیث بر محور سه شخصیت راوی ، فروچو و مادر می گردد . اگرچه شخصیت های دیگری نیز در این اثر حضور دارند . ولی حضور آنان کمرنگ و کمابیش بی اهمیت است .
راوی برادر بزرگتر فروچو ، مردی قوی و تنها است و بنظر می رسد کمتر به مسائل اطراف خود اهمیت می دهد . او نیز رنج می کشد ولی نه از نوع رنجی که بعدها فروچو متحمل آن می گردد . رنج کشیدن راوی بیشتر در سطح باقی می ماند و به عمق نمی رسد . او از تمام سلسله حوادث و رویدادهای پیرامونش تنها به ظاهر آن اکتفا می کند و کمتر به درون آن می پردازد .
نکته ی قابل توجه بین رابطه ی راوی و فروچو حس پدرانه ی او نسبت به فروچو است . راوی بیشتر به سرپرستی شباهت دارد که مسئولیت نگهداری از او را به عهده گرفته است و این رابطه تا پایان اثر از استحکام و قوت بیشتری برخوردار می گردد .
شخصیت مادر نیز در این اثر کاملا معماگونه و رمزآلود است . با وجود عدم حضور وی در طول اثر ، حضوری کاملا آشکار و مستقیم بر شخصیت ها دارد . حضور او در ذهن شخصیت هاست . او مثل یک تصویر است ؛ تصویری که هر کس آن را از یک زاویه می بیند . در ذهن است و در قالب کلمات نمی گنجد . به گونه ای که هیچکس در طول اثر نمی تواند تصویر واضح و آشکاری در قالب کلمات از او ترسیم کند . تصویر ذهنی فروچو نسبت به مادرش تصویر زنی جنون زده و بیمار است . ولی تصویر ذهنی راوی ، تصویر زنی زیبا ، عجیب و متفاوت است .
«... مامان را برای خودم آن طور که می خواستم تجسم می کردم . او را در خواب می دیدم و برایش چهره ای درست می کردم و گریه اش را مجسم می کردم . تنها لباس او بود که در رویاهای من همیشه یکسان بود : کت و دامن سیاه رنگ ، پیراهن تور و گل سینه ی آبی . گاهی در خیابان به خانمهایی برمی خوردم که شبیه مادر بودند . سرم را برمی گرداندم و بار دیگر به آنها نگاه می کردم و قلبم از اضطراب می تپید . اما همیشه در آنها چیزی عادی و پیش پا افتاده وجود داشت که عقیده ی مرا تغییر می داد» . ص 35
نکته ی قابل توجه در شخصیت مادر در واقع همان ناآشکار بودن ، عدم صراحت و ابهام آمیز بودن وی می باشد و این خصوصیت تا آخرین لحظه با شخصیت ها باقی می ماند .
او : "زن عجیبی بود . هیچوقت او را نشناختم" .
من : "آیا موضوعی هست که نمی خواهی به من بگویی ؟ "
او : " نه ، فقط عجیب بود ... "
من : " چطور عجیب بود ؟ "
او : " نمی دانم چطور شرح بدهم . مثلا تصمیم می گرفتیم از خانه خارج شویم . او لباسش را می پوشید . حاضر و آماده می شد و بعد یکمرتبه تغییر عقیده می داد و در خانه می ماند " ص 124
راوی زندگی فروچو را از لحظه ی تولد تا مرگ او توصیف می کند . در واقع اثر با تولد فروچو آغاز می گردد و با مرگ او نیز به پایان می رسد . راوی در تولد فروچو بر ویژگی های فیزیکی او تاکید می کند و در چند جای اثر ، زیبایی او را از دید اطرافیانش با زیبایی مسیح مقایسه می کند .
«عین مسیح کوچولو می ماند . مثل عروسک است . تصویر سلامتی است ...» ص 24
و یا در جای دیگر بزرگ شدن فروچو را این گونه توصیف می کند :
«به نحوی متناسب بزرگ می شدی ، اما همیشه یک شکل بودی . با فروچوی باغ ویلارسا فرقی نکرده بودی . مثل عکسی که هر دفعه قطع آن بزرگتر شود . حتی لباس هایت هم همیشه یکسان به نظر می رسید ، همین طور موهای طلایی ات و چشمان آبی رنگت . روزی که در جایی خواندم حضرت مسیح هر قدر بزرگتر می شده ، پیراهنش هم با او بزرگ می شده به یاد تو افتادم» . ص 40
فروچو از آن دست انسان هایی است که هرگز طعم خوشبختی را نچشیده است . انسانی معصوم و بی گناه که هیچکس وجود او را درک نکرده است . پیوسته رنج می کشد و گویی در پی چیزی می گردد .
او تصویری از تولد ، زندگی و مرگ مسیح است . تصویری که رنجی مضاعف بر خواننده وارد می کند . در این جهان هیچ کس فروچو را درک نمی کند ، اگر چه تقریبا هر کس او را به نوعی دوست دارد . همه چهره ی زیبا و شخصیت آرام او را تحسین می کنند ولی کسی نمی تواند از پس این نقاب آرام و زیبا میزان رنجی را که می کشد احساس کند .
برخورد با واقعیت فروچو را سرخورده می کند . او نمی تواند محیط اطراف خود را درک کند و کسی نیز قادر به درک او نیست . چیزی که علاوه بر پوچی و گذرا بودن جهان بر رنج او می افزاید این است که می بیند انسان ها جهان را به مکانی برای گسترش شر تبدیل کرده اند و گناه بر آن حاکم شده است .
«... خودت را کشف می کردی و می فهمیدی که زندگی تا چه حد پوچ و دردناک است . وقتی جهان را با چشمان خودت کشف می کردی ، دیگر برایت آن جهانی نبود که از درون با آن آشنا بودی . جهانی خصمانه و متفاوت ، و تو باید به اجبار وارد آن می شدی ، دنیایی که عادت های تو ، رفتارهای تو و طرز فکرت با آن جور درنمی آمد . واقعیتی تازه بیشتر سرخورده ات می کرد ...» ص 99
فرار از همشاگردیهای سابق و آشنایان ، تلاش برای کمتر دیده شدن و در نهان زیستن او را در نوعی زندان معنوی محبوس کرده بود . در واقع انزوای مطلق و تنهایی تراژیک فروچو ، فضای عاطفی اثر را سنگین تر می کند .
«... از جامعه که اتحاد جمعی است که به دنبال نان درآوردن می دوند ، خود را جدا کرده و از دایره بیرون انداخته بودی ...» ص 100
اما رنج روحی و جسمانی فروچو در بستر بیماری نمایان می گردد :
«... به چشمانت که آینه ی روح تو بودند نگاه کردم . در لایتناهی آبی آن معلوم بود که داری تحلیل می روی ، تحلیل رفتنی که تنها دلیل آن بیماری نبود ...» ص 98
در این بخش رنج کشیدن فروچو به صورت جسمانی آشکار می شود . در اینجا ابزارها تغییر شکل یافته اند . آمپول ها و ابزارهای پزشکی نماد میخ ها و ابزارهای شکنجه ی مسیح در آن دوران هستند .
«... پرستارها بعد از معاینه ی طولانی ، سوزن را به عضله ی ران تو فرو می بردند . آن بدن قشنگ دیگر وجود نداشت . خونریزیهای متعدد ، رفته رفته آن را خشکانده بود . صورت زیبایت با شعله ی دو چشم آبی رنگت یادآور بدن زیبایت بود ...» ص 127
و یا صحنه ی بستری شدن فروچو در بیمارستان که راوی آن را بدین گونه توصیف می کند:
«... روز سانتو استفانو باز در بیمارستان بستری شدی . موضوع جالبی بودی . دکترها مثل مگس هایی که خود را به روی شکر پرت می کنند ، خود را روی تو می انداختند . مثل بوکسورهایی که آخرین دور خود را بازی می کنند . در حقیقت هم برای تو آخرین دور بازی بود ...» ص 109
ما به عنوان شهروندان جهان صنعتی به دام پاسخ های عادی دنیوی برای رنج بشری می رویم که در واقع خود نوعی انکار و غفلت است و می گوییم " یک قرص بخور " ! ما با بیگانه کرده خود از دیگران و جدایی از الگوهای معنوی رایج کلیساها از گوش دادن به سوال خداوند طفره می رویم ، ممنوعیت های تکنولوژیک درباره ی رنج موجب انقطاع زندگی معنوی ما می شود .
از دیدگاه جهانشمول جسم مسیح یکی بیش نیست : " اگر عضوی رنج بکشد همه ی عضوها با یکدیگر رنج خواهند کشید " . ( قرنتیان 26:12 )
این پرسش فروچو در آخرین روزهای زندگی که می پرسد : " اگر کسی نه به خدا ایمان داشته باشد و نه به بشر آن وقت باید به چه باید ایمان داشته باشد ؟ ... " بی شباهت به گلبانگ عیسی بر صلیب نیست که می پرسد : " خدایا چرا مرا ترک کرده ای ؟ "
و در واقع در لحن پرسش فروچو نیز نوعی واماندگی ، رهاشدگی از همه سو و نوعی شک و تردید دیده می شود .
اثر با رنج و بیماری ، ذره ذره تحلیل رفتن بدن فروچو و احساس دردناک مبارزه با مرگ و این گفته ی مسیح که بهشت متعلق به ارواح بیگناه است به پایان می رسد .
«خوشا به حال مسکینان در روح زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است . خوشا به حال ماتمیان زیرا ایشان تسلی خواهند یافت . خوشا به حال حلیمان زیرا ایشان وارثان زمین خواهند بود ...» ( باب پنجم انجیل متی )
پي نوشت :
1- داستان خانوادگی ـ واسکو پراتولینی ـ بهمن فرزانه ـ کتاب پنجره ـ 1383
2- مقدمه ای بر شناخت مسیح ـ ترجمه و تدوین : همایون همتی ـ انتشارات نقش جهان ـ 1379
3- رمز کل : کتاب مقدس و ادبیات ـ نورتورپ فرای ـ صالح حسینی ـ انتشارات نیلوفر ـ 1379
ماهنامه ی گلستانه / اردیبهشت 85 / شماره 72
