
همزاد نوميدي
«دیری ست من همزاد نومیدی خود شده ام ... ذهن من آکنده از پژواک طبل های وحشی و مهارناپذیر این دوزخ است که تمام روز در سرم می کوبند و می کوبند و می کوبند .»
*
استيصال دستيابي به حقيقت
«استیصال انسان برای دست یافتن به حقیقت بی شباهت به استیصال کسی نیست که می خواهد بر روی سایه ی خود بایستد .»
*
طبل هاي دوزخي
«سنگهای گردنبندم روی گلویم یخ زده اند . دوزخ من آن چهره های نفوذ ناپذیر و مفلوکند که می کشند ... می درند ... و می بلعند . در من جانوری گرسنه با چنگال های تیز و برنده خفته است . در من دوزخی سوزان با اجساد قطعه قطعه شده سر بر افراشته است .»
*
ريشخند
«یه روزی به دنیا اومدم ... یه روزی زندگی کردم ... یه روزی مردم ... من هم جزئی از این بازی پوچ و بی منطق بودم .»
*
انتخاب
«من خوشبختی را همچون سنگی در دست گرفتم . به آن نگاه کردم ... سپس با یک حرکت آرام دست ، آن را در میان سنگریزه های دیگر پرتاب کردم . سنگ برای همیشه میان سنگریزه های دیگر گم شد و من دیگر آن را پیدا نکردم . من به راهی که می بایست بروم نرفتم ؛ به راهی رفتم که هیچ خوشبختی ای در آن نبود ... و حالا با این آتشی که در من است دیگر چیزی برای خود نمی خواهم . دیگر نمی خواهم به آن روزها بازگردم . بگذار خوشبختی از آن آنها باشد ... من دیگر چیزی برای خود نمی خواهم .»
*
در سوداي ويراني
«ای کاش پیکرم نابود می شد ، خونم از کالبدم فرو می ریخت و جهان از پهلویم فرو می غلتید .»
*
بلاهت انتقاد
«انتقاد کردن از سیستم این جهان بیهوده است ؛ چون همه ی ما جزئی از این سیستم بيهوده هستیم .»
*
روياهاي پراكنده
«امروز من تنها به کارکردن بی وقفه و مداوم در زمان معتقدم . فکر می کنم این تنها راهی ست که پاسخگوی به تحقق بخشیدن هر آن چیزی باشد که در ذهن می پرورانیم ... حتی رویاهای پراکنده و بی معنایی که تنها جنبه ی زیباشناختی آنها مورد توجه است و هیچ کاربرد دیگری ندارند ...»
نورا موسوی نيا – از مجموعه يادداشتها
