تبليغاتX
آرتمیس آرت
Norah Moosavinia

سالواتوره كوازي ‌مودو، شاعر ويراني و مرگ

ترجمه‌ي اثمار موسوي‌نيا

 

سالواتوره كوازي‌مودو[1] در 20 آگوست 1901 در موديكا چشم به جهان گشود و سال‌هاي اوليه‌ي كودكي را در شهرهاي روكالومه‌رو، جه‌لا، آكواويوا و ترابيا گذراند. در سال 1908 پدرش گائتانو كوازي مودو[2] - سرپرست راه‌آهن-  كمي پس از زمين لرزه ي 28 دسامبر در شهرهاي مسينا و رجو كالابريا به همراه خانواده به ايستگاه منتقل شد. آن‌ها دو روز پس از زمين‌‌لرزه  به آن جا رسيدند و در واگني متروك زندگي سختي را گذراندند. چشم‌انداز خانه هاي ويران، اجساد روي هم انباشته و نااميدي بازماندگان، تجربيات ناگواري از ويراني و مرگ در او بر جاي گذاشت.

كوازي مودو در سال 1919 در شهر رم مستقر شد و در دانشگاه پلي تكنيك در رشته‌ي مهندسي ثبت نام كرد. اما پس از چند سال ترك تحصيل كرد و براي گذران زندگي ناگزير به انجام كارهاي مختلفي شد. در سال 1929 طي اقامتي در فلورانس، اليوويتوريني[3] - برادر همسرش – او را به ائوجنيو مونتاله[4] و الساندر و بونسانتي[5] معرفي و با محيط ادبي  سولاريا آشنا كرد. وي در سال 1930 اولين مجموعه اشعارش را با عنوان «آب‌ها و زمين‌ها» به چاپ رساند. در سال 1936 به طور دائم در ميلان اقامت گزيد و به عنوان منشي چزاره زاواتيني[6] به فعاليت مشغول شد و با نشريه اي ادبي به همكاري پرداخت. در سال 1941 كرسي ادبيات كنسرواتور موسيقي جوزپه وردي را در ميلان كسب كرد كه تا پايان عمر در آن‌جا تدريس مي‌كرد. در سال 1958 طي سفري به روسيه و ابتلا به قانقاريا تا بهار 1959 در بيمارستان بوتكين در مسكو بستري شد.

سالواتوره كوازي‌مودو در 1959 جايزه‌ي ادبي نوبل را دريافت كرد و دو سال بعد در سال 1961 در ناپل چشم از جهان فرو بست. وي جوايز متعددي را در شعر از آن خود كرد از جمله: جايزه ي آنتيكو فاتوره در فلورانس به خاطر «عطر اوكاليپتوس و اشعار ديگر» در سال 1932، جايزه ي اتنا – تائوريما به همراه شاعر انگليسي ديلان توماس[7] در سال 1953، جايزه‌ي ويارجو به خاطر كتاب «زمين بي مانند» در سال 1958. كوازي‌مودو همچنين از دانشگاه مسينا در سال 1960 و دانشگاه آكسفورد در سال 1967 درجه ي دكترا دريافت كرد. از آثار او مي‌توان به اين موارد اشاره كرد: ابوآهاي غوطه‌ور 1932، اراتو و آپوليون 1936 و شب تند فرا مي‌رسد 1942، با پاي بيگانه بر دل 1946، روزي پس از روز ديگر 1947، زندگي رويا نيست 1949، سبز واقعي و دروغين 1956، دادن و داشتن 1966.

اشعار كوازي‌مودو را مي‌توان به دو دوره تقسيم كرد:

دوره اول: از مشخصه‌هاي اشعار اين دوره نوستالژي در محتوي و گرايش‌هايي به ارمه‌تيسم در فرم است. دست مايه تنهايي، نوستالژي دوران كودكي كه به صورت دوراني از معصوميت و آرامش به تصوير كشيده شده و همچنين نوستالژي زادگاه (سيسيل)، مضامين اساسي اين اشعار را تشكيل مي‌دهند؛ همچون مجموعه اشعار آب‌ها و زمين‌ها، ابوآهاي غوطه ور، اراتو و آپوليون و شب تند فرا مي‌رسد.

دوره دوم: تعهدات اجتماعي و انساني و ترغيب به برادري و همدلي در ميان انسان‌ها از مضامين اساسي اشعار اين دوره محسوب مي‌شوند؛ همچون اشعار روزي پس از روز ديگر، زندگي رويا نيست، سبز واقعي و دروغين. شاعر در اين دوره تراژدي هاي جنگ جهاني دوم را به تصوير مي‌كشد. جنون كشتار، تعهدات تاريخي و اجتماعي شاعر را برمي‌انگيزد و او را به همدردي با ديگر انسان‌ها كه از دردي مشابه رنج مي‌كشند وامي‌دارد. كوازي‌مودو در اين دوره ديگر آن كاوشگر زمان و سرزمين‌ها نيست؛ بلكه داوري است جدي نسبت به عصر خويشتن. از اين رو با نگرشي واقع بينانه، خشونت و تجاوزات جنگ را محكوم مي‌كند. دست‌مايه‌ي نوستالژي زادگاه در اشعار اين دوره قابل مشاهده است اما در قالب سرزميني سرشار از درد كه لحظه ي رهايي خويش را انتظار مي كشد.

 

Salvatore Quasimodo -۱

 Gaetano Quasimodo - ۲

Elio Vittorini  - ۳

 Eugenio Montale - ۴

۵ -  Alessandro Bonsanti

۶ -  Cesare Zavattini

۷ - Dylan Thomas

 

به رنگ باران و آهن

مي‌گفتي : مرگ ، سكوت ، تنهايي ؛

چنان‌كه عشق ، زندگي .

واژگاني از تصاوير زودگذر ما .

و باد هر صبحدم آرام وزيدن گرفت

و زمان به رنگ باران و آهن

بر فراز سنگ‌ها گذر كرد ،

بر فراز وزوز نامفهوم ما نفرين‌شدگان .

حقيقت همچنان دور است .

به من بگو ، اي انسان شقه‌شده بر صليب ،

و تو با دستاني برآماسيده از خون ،

چگونه پاسخ خواهم گفت به آنان كه مي‌پرسند ؟

اكنون ، اكنون : پيش از آن‌كه سكوتي ديگر

به ديدگان بنشيند ، پيش از آن‌كه بادي ديگر

برخيزد و زنگاري ديگر شكوفا شود .

 

پاييز  

اي پاييز آرام ، مرا تسخير مي‌كني

و بر آب‌هايت خم مي‌شوم تا آسمان را بنوشم ،

گريز دلنشين درختان و گودال‌ها را .

 

رنج تلخ زاده شدن

مرا به تو پيوند مي‌دهد ؛

و من در تو درهم مي‌شكنم و باز التيام مي‌يابم :

 

بيچاره آن‌چه فرو مي‌ريزد

و زمين گرد مي‌آورد .

 

روزي از آن خود به من ده

روزي از آن خود به من ده ؛

چراكه من هنوز در پي

چهره‌اي هستم به ساليان خفته

كه چاهي پر آب آشكارش مي‌سازد ،

تا من عشق خويشتن را بگريم .

 

بر فراز قلبت گام برمي‌دارم ،

و چنان است كه يافتن ستارگاني

در مجمع الجزايري بي‌خواب ،

كه شب‌هنگام با من برادرست

چنان‌كه پديدار گشتن سنگواره‌اي از پس خيزابي بي‌جان ؛

 

چنان‌كه خم شدن خطوط سيري پنهان

آن‌جا كه سنگ‌هاي خارا و علف‌ها

ما را به هم مي‌فشرند .

 

منتشر شده در ماهنامه گلستانه، دي 83، شماره 61

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 9 PM | لینک  |