تبليغاتX
آرتمیس آرت
Norah Moosavinia

نوشته‌های فلسفی / جوردانو برونو

 ترجمه‌ی اثمار موسوی ‌نيا

من نولان (برونو در نولا، ايتاليا زاده شد) از براي آزاد ساختن اذهان بشر، بر آنم تا روح و ادراك را از محبس خفقان‌آورش رها سازم. روح و ادراك بشر از نو رها خواهد شد تو گويي از خلال روزنه‌ها، ستارگان دوردست را از نو نشانه رود. متصديان ايمان بالهايت را خواهند چيد تا نتواني براي رخنه كردن به ميان ابرهاي فريب‌هايشان به پرواز درآيي. آنان اينچنين خواهند كرد زيرا‌ هر آنكس كه بتواند خويشتن را از فريب‌هايشان برهاند، خواهد توانست آنچه را كه حقيقي است نظاره گر باشد.

 *

من بر اين عقيده‌ام و باور دارم كه فراسوي آن محدوده‌ي فرضي سپهر، همواره قلمرو و كواكبي طبيعي، زمين‌ها و خورشيد‌هايي ديگر وجود خواهند داشت كه به طرزي مطلق محسوس‌اند، و هر كدام با قوانين خاص خويش و با احترام به قوانين قلمروهاي فراتر يا پيرامون خويش مطابقت دارند، علي‌رغم اين كه ما نمي‌توانيم آنها را به دليل فاصله‌ي به غايت زيادشان با خود ببينيم. اما آنها واقعي هستند...

*

درجه و قدرت روشنايي و تاريكي برابر نيست. از آن رو كه روشني منتشر مي‌گردد و به مغاك تاريكي رخنه مي‌كند، اما تاريكي به خالص‌ترين محدوده‌هاي روشنايي ره نمي‌برد. بدين‌سان روشنايي تاريكي را درمي‌يابد، آن را فرا‌مي‌گيرد و در كل لايتناهي بر آن چيره مي‌گردد...

*

من اين امكان را طرد مي‌كنم كه ستارگان به پرده‌ي مزين آسمان ثابت و دوخته شده باشند.

*

زمان همه چیز را می‌ستاند و همه چیز را باز پس می‌دهد، هر چیزی دگرگون می‌شود، و هیچ چیز نیست و نابود نمی‌شود.

 *

انسان هر آن چیزی است که می‌تواند باشد، اما تمام آنچه که می‌تواند باشد نیست... آن که هر آن چیزی است  که می‌تواند باشد، یکی است، آن که در هستی خويش هر هستی دیگری را درک می‌کند.

 *

حقيقت امر اين است كه همه‌چيز درون عالم است و عالم درون همه چيز؛ ما در اوييم و او در ماست و از آن روست كه همه چيزها در وحدتي كامل هماهنگ‌اند. مي‌بينيد كه چه‌سان نبايد روحمان را رنجور سازيم. مي‌بينيد كه هيچ چيز نيست تا از آن به هراس آييم. زيرا كه وحدت يگانه و پايدار است و تا ابد پابرجا است. اين يكتايي، ابدي است. هر ظاهر و هر روي ديگر و هر چيز ديگر عبث است، هيچ است، هر آنچه كه خارج از اين يكتا است هيچ است. فيلسوفاني كه وحدت را يافته‌اند خرد تمنا شده‌ي خويش را يافته‌اند. به واقع خرد، حقيقت و وحدت امري همسان هستند. همه‌ي فيلسوفان قادر بوده‌اند اظهار دارند كه حقيقت، يكتايي و وجود يك چيز هستند. اما تمامي آنها آن را درنيافتند. همه چيز يكي است و دانش اين وحدت غايت همه‌ي فيلسوفان و طبيعتاً تفكر است. انساني كه يگانگي را درنيابد، هيچ چيز درنيافته است؛ انساني كه به راستي يگانگي را دريابد، همه چيز را دريافته است.

*

آيا نمي‌بينيد چگونه جوانه به ساقه بدل مي‌شود، و ساقه به غله، غله نان مي‌شود و از نان معاء پديدار مي‌شود و از معاء خون، از خون جوانه، و از جوانه نطفه... آنگاه انسان، جماد، خاك، سنگ، يا چيزهايي ديگر به توالي و پي ‌در پي، كه تمامي اشكال طبيعي را دربرمي گيرند. بايد چيزي دگرگون‌ناپذير وجود داشته باشد كه نه سنگ باشد نه خاك نه جماد نه انسان نه جنين نه خون نه هيچ چيز مشخص ديگري، اما پس از اين‌كه خون بود، آن چيزي را پذيرا شد كه نطفه بود و نطفه شد، و پس از اين كه نطفه بود، هستي انساني را پذيرا شد و انسان شد.  

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 5 PM | لینک  |