در استعاراتي كه «آرتو» براي توصيف رنج و عذاب ذهنياش به كار ميگيرد، از ذهن بهعنوان خصيصه و مايملكي كه انسان هرگز نميتواند عنوان مشخصي برايش در نظر گيرد (و يا اين كه عنواناش اصلا گم شده است) و يا
بهعنوان يك جوهرهي فيزيكي ِ سازشناپذير گريزنده، ناپايدار و به شكلي وقيحانه خرابكار و فضلهانداز، ياد ميكند. در سال 1921 و در سن بيست و دو سالگي، در جايي مسأله ذهنياش را عدم توفيق در تصاحب ذهن- ذهن در تماميت خويش – ذكر ميكند. در طي دههي 1920، سراسر شكوه ميكرد كه افكارش او را «ميكنند»، كه قادر نيست افكارش را «كشف كند» كه نميتواند ذهنش را «بهچنگ آورد»، اين كه درك و فهماش را از كلمات «از دست داده»، و اشكال انديشه را «از ياد برده» است .
در استعاراتي صريحتر، او به فرسودگي مزمن افكارش ميتازد، به شيوهيي كه انديشه در آن به زيرپا خرد ميشود و يا نشت ميكند و از دست ميرود. آرتو ذهناش را با چنين عباراتي وصف ميكند : تهي، تركبرداشته، رو به زوال، هراسنده، در حال ذوب، رو به انعقاد، و به شكل رخنهناپذيري فشرده و متراكم. آرتو نه از ترديد در آنچه «من»اش بدان ميانديشد بلكه از احساس محكوميت به عدم تصاحب و تجمع افكارش، رنج ميبرد. او نميگويد كه نميتواند فكر كند، ميگويد كه «فكري» [درسر] ندارد – كه حالا بشود گفت مفاهيم و داوريهايي شايسته بودهاند يا نه - «فكر داشتن» از نظر او يعني پروسهيي (روندي) كه انديشه در آن خود را وارد ميسازد. خودش را به خويشتن ابراز و اظهار ميكند و در طي آن خود را در برابر هرگونه شرايط زندگي و احساس، جوابگو ميداند.
در اين معنا از انديشه است كه انديشه، هم به عنوان سوژه و هم بهعنوان ابژهي خود تعبير ميشود، البته آرتو هيچ ادعا نميكند كه چنين اندبشهيي در اختيار دارد. آرتو نشان ميدهد كه چطور آگاهي دراماتيك، هگلي و معطوف بهخود؛ از آن رو كه ذهن در آن در سطح يك ابژه باقي ميماند، برخلاف عقل مفاهمهيي و مجرد، به از خود بيگانگي مضاعف، ميانجامد. زباني كه آرتو اختيار ميكند بهغايت متناقضگوي است. تصاوير [ذهني]اش ماترياليستي است (ذهن را به يك شيء و يا موضوع [ابژه] تبديل ميكند)، اما وابستگياش به ذهن، به نابترين شكل ايدئاليسم فلسفي، تن ميزند. او به هيجوجه زير بار نميرود كه با آگاهي رو به رو شود مگر بهعنوان يك پروسه. همين خصلت پروسهيي يا روند آگاهيست – خصلت سيال بودن و از دستگريزي آن – كه آن را بهعنوان يك جهنم تنسوز، تجربه ميكند. آرتو ميگويد:«درد واقعي»، احساس جابهجايي مدام فكر در درون انسان است. پيامد چنين اعلام حكمي در مورد خودش – يعني محكوم بودن به بيگانه بودن با آگاهي فردي خود – آن ميشود كه نقص روانياش – به شكلي مستقيم يا غيرمستقيم، موضوع غالب و تمام ناشدني نوشتههايش ميشود. خواندن برخي از روايات «آرتو» از مصائب انديشهاش، بسيار دردناك است. او عواطفاش را خيلي كم و بهندرت شرح و بسط ميدهد: ترس، رعب، سر در گمي و خشم. استعدادش در ادراك روانشناختي نيست (كه برعكس در آن كار چيزي نميداند و آن را با امري مبتذل اشتباه ميگيرد) بلكه در يك شيوهي اصيلتر تشريح است، در نوعي پديدارشناسي روانشناختي از نكبت بيپايانش است.
ادعاي آرتو در نوشتهي «ريتم عصبي» بهاين كه هيچكس تا به حال بهراستي نقشهي «خويشتن ژرف» خود را مسح و ترسيم نكرده، پر بيراه نيست. در هيچ كجاي سراسر تاريخ نوشتار ِ اول شخص، چنين شرح جزء به جزء و خستگيناپذيري از خرده ساختارهاي عذاب ذهني، وجود ندارد. كيفيت آگاهي فرد، آخرين معيار، آرتو است. لذا، رنج ذهني او در آن ِ واحد، هم حادترين رنج فيزيكي است و هم اظهاريهيي است در باب تن. البته، آنچه موجب درد لاعلاج آگاهي اوست دقيقا همان نيروي عدم پذيرش مسألهي جدايي ذهن از موقعيت تن است. دشواريها و
مشقاتي كه آرتو واگويه ميكند، جاودان ميمانند زيرا او به «انديشهناپذير» ميانديشد – به اين كه چگونه تن ذهن است و چگونه ذهن، تن است. اين ناسازهي حلناشدني در آرزوي آرتو به توليد هنري كه در عين واحد ضد هنر هم باشد، بازتاب مييابد. ناسازهي بعدي، بيشتر فرضيست تا واقعي. خوانندگان با وانهادن تكذيبنامهها و ترك دعوي آرتو، بهطور غيرقابل احتنابي، هروقت كه استراتژيهاي گفتار هنري او به منتهي درجهي التهاب خود ميرسند، جذب گفتههاي او ميشوند. اثر آرتو از اين كه اصلا تفاوتي ميان فكر و هنر، شعر و حقيقت وجود دارد، سرباز ميزند. با وجود گسستهاي بسيار در تشريح گفتار و تنوع بسيار «فرمها»ي هنرياش، بههرحال هر چه نوشته و آفريده، يك گام و يك سطر، بحثاش را پيش برده است. آرتو همواره آموزنده بوده است. او هيچگاه از اهانت و فحاشي، اعتراض و گلايه، پندپراكني و تخطئه و انتقاد دست برنداشت: حتي در شعري كه پس از مرخصي از آسايشگاه رواني «رودز» در سال 1946 نوشته است، و در آن زبان نسبتا فكر ناشده است، نوعي حضور بيواسطهي فيزيكي موجود است. تمام نوشتههايش به زبان اول شخص است، نوعي خطابه با اصوات درهمآميختهي گفتار علمي و جادو و تعويذ. آثارش بهكل يا آثاري هنرياند يا تآملاتي هستند در باب هنر. در يكي از اولين مقالاتش در باب نقاشي ميگويد: «آثار هنري، تنها بهقدر مفاهيمي كه در آنها يافت ميشود، ميارزند.» پيشنهادهي نظري او در نمايش، اعمال خشونت حسيست، نه گيرايي حسي زيبايي، تعبيريست كه هرگز او را به خود جلب نميكند. لذا تجربهي هنرياش، در نهايت عميقا شخصي باقي ميماند. آرتو كسي است كه سفري معنوي برايمان ترتيب داده است: او يك شمن است، كار گستاخانهيي است اگر جغرافياي سفر آرتو را به آن چه تن به غصب و تملك ميدهد، تقليل دهيم. اتفاقا اقتدار او در همان بخشهايي نهفته كه براي مخاطب هيچ ثمري جز بيتابي پرشور تخيل ندارد. اثر آرتو، متناسب با خواست ما، مورد استعمال است ولي خود اثر در پس استفادهي ما از آن محو ميشود و از بين ميرود. وقتي از آرتو خسته ميشويم ميتوانيم به نوشتهاش«الهام در صحنه» رجوع كنيم كه در آن ميگويد: «فرد نبايد زياد وارد ادبيات شود» هر هنري كه نوعي اعتراض راديكال را بيان ميكند و يا نخوت خركنندهي احساس را مورد هدف قرار ميدهد، بهبهانهي تشويق شدن، خيلي فهميده شدن (يا مورد فهم بهنظر آمدن) و يا معقول و ذيربط بودن، خنثي و خلعسلاح شده ميماند و قدرت اختلالاش را از دست ميدهد. اكثر موضوعات خارقالعاده آثار آرتو در طي دههي گذشته به شكل رسايي بر سر زبانها افتاد: حكمت ِ (يا فقدان آن) حاصله از مواد مخدر، مذاهب شرقي، جادو، زندگي سرخپوستان آمريكاي شمالي، زبان بدن، مكاشفات جنونآميز، شورش عليه ادبيات، حالت ستيزهجوي هنرهاي غيركلامي، تقدير از شيزوفرنيا، بهرهگيري از هنر بهعنوان [عامل] خشونت عليه مخاطب؛ و ضرورت وقاحت.
اما آرتو، هم در كار هنري و هم در زندگياش ناكام ماند. آثارش شامل سياههيي بلند بود:شعر، اشعار منثور، فيلمنوشتهها، نوشتههايي پيرامون سينما، نقاشي و ادبيات، مقالات، انتقادات شديداللحن، جدلهايي در تئاتر، چند نمايشنامه و يادداشت در باب پروژههاي تئاتر «غيرواقعي» كه در ميانشان يك اپرا هم بود – يك رمان تاريخي، يك مونولگ نمايشي چهار قسمتي براي اجرا در راديو، در باب آيين پيوت Peyote سرخپوستان تاراهومارا، بازيهاي درخشان در دو فيلم بزرگ سينمايي (ناپلئون اثر آبل گانس و مصائب ژاندارك اثر كارل تئودور دراير) و چند بازي كوتاه ديگر، هزاران نامه – كاملترين فرم «دراماتيك» آرتو – همهي آنها پيكرهيي متلاشي شده و مثله و مجموعهي وسيعي از قطعهها را تشكيل ميدهند.
آنچه او از خود بهارث گذاشت آثار موفق هنري نبود بلكه يك حضور بيهمتا، يك بوطيقا و نظام زيباييشناسي انديشه، يك الهيات فرهنگ و يك پديدارشناسي عذاب بود.
آرتو در دههي 1960 ، تمام سليقههايي را كه در «ضد فرهنگ» آمريكاي دههي 60 رواج يافت (بهجز كتابهاي طنز، آثار علمي تخيلي و ماركسيسم آزمود و عرفان، روانكاوي، مردمشناسي، تاروت، اخترشناسي، يوگا و طبسوزني، كتابهاي مورد مطالعهي او مثل يك شناختنامهي پيشگويانه از ادبياتي است كه اخيرا بهعنوان كتابهاي محبوب در ميان جوانهاي فرهيخته، باب شده است.
اين جان عاصي / سوزان سونتاگ / محمدرضا فرزاد / گلستانه / شماره 39
واقعی ترین صور، اجسامی هستندکه به واقع موجودند؛ و واقعی تر آنکه، اینها صورت های همان اجسامی هستند که وجه اشتراکی با تو ندارند؛ حال آنکه روحی که در کالبد آنها دمیده می شود، همان روح توست.
*
جلوه ها متولد می شوند و می میرند، و با تولد بودنشان آغاز می گردد؛ و به عبارتی رشد می کنند تا به کمال برسند و به محض کمال یافتن، فرتوت شده و می میرند. همه به سالخوردگی نمی رسند، اما همه می میرند. پس هنگامی که متولد می شوند برای بودن تلاش می کنند و با سرعتی هر چه تمامتر برای بودن رشد می کنند؛ هر چه بیشترین شتاب آنها برای دیگر زنده نبودن است. این است قانون آنها. این است تمامی آن زیبایی هایی که از تو دریافت می کنند؛ زیرا اینها اجزای پدیده هایی اند که در آن ِ واحد با هم وجود ندارند، اما این پدیده ها در نابودی و در حال جایگزین شدن، همه ی آنچه را که اجزایشان هستند، می سازند.
*
تمامی امور یاوه و پوچ این دنیا را بگذاریم و بگذریم و خود را یکسره وقف جستن حقیقت کنیم. زندگی حقیر است و ساعت مرگ نامعلوم؛ چون به ناگاه در رسد، در چه حالی از دنیا رخت بر خواهم بست؟ اگر ناگهان در رسد، در چه حالی از دنیا خواهم رفت؟ و آنچه را که در آموختنش در این دنیا سهل انگاری کردم، کجا خواهم آموخت؟
*
وجود اندیشه های الحادی ضرورت داشت تا هوشمندان اندیشه های خود را در میان عقل های ضعیف آشکار کنند. در نفس ِ انسان چه می گذرد آن گاه که مطلوب خود را جستجو می کند؛ چه بسا شادی او بیشتر زمانی باشد که آن موهبت پیوسته در دسترسش بوده است زیرا همه چیز آن را گواهی می دهد، همه چیز سرشار از شهودی است که بانگ می زند: "این چنین است!" امپراطور فاتح توفیق می یابد. او بدون مبارزه، ظفرمند نگشته است و هر چه در مبارزه ی او خطر بیشتر بوده، شعف ناشی از پیروزی او بیشتر شده است. توفان، ملاحان را منقلب کرده، به غرق شدن تهدیدشان می کند. همه از تصور مرگ قریب الوقوع رنگ می بازند. وقتی آسمان و دریا آرام می گیرد شدت خرمی آنها گواهی دهنده ی شدت ترسشان می باشد.
*
من از خود روی گردان بودم؛ زیرا نمی خواستم روی در روی خویش قرار گیرم. تو مرا از چنین وضعیتی رها کردی، و در برابر چهره ی خودم نشاندی تا ببینم چه اندازه کریه بودم؛ و چقدر موهن و بینوا، با آن لکه ها و زخم های کهنه ام. خود را می دیدم و از خود بیزار می شدم، ولی گریز از خویشتن برایم غیرممکن بود.
*
آه پدر ، من می جویم و نمی یابم؛ خدای من، یاری ام کن، هدایتم نما، چه کسی جرئت می کند برخلاف آنچه در کودکی آموخته ایم که زمان حال وجود دارد و آن دو زمان دیگر نیست بگوید: زمان ِ سه تکه شده، از هم جدا نیست! آیا ممکن است هر سه تکه در لحظه ای وجود داشته باشد؟ آن گاه که زمان حال از مکانی مرموز خارج می شود و آینده حال می شودو یا گذشته در جایی اسرارآمیز کنار می رود و حال، گذشته می شود؟ آیا آنانی که آینده را پیشگویی می کنند، جایی آن را دیده اند؟ آینده اگر هنوز وجود ندارد، دیدنش ناممکن است؛ و آنان که گذشته را روایت می کنند، مهمل می بافند؛ مگر آنکه قادر باشند به دیده ی ذهن، حوادث را پیش بینی کنند. اگر این گذشته به هیچ روی وجود خارجی نداشت، دیدن آن بکلی ناممکن بود. در نتیجه، آینده و گذشته به نسبت مساوی وجود دارد.
*
اینک آنچه که به روشنی یقین بر من ظاهر می شود، این است که نه اینده و نه گذشته هیچ کدام موجود نیستند. این که سه زمان ِ گذشته، حال و آینده را بر می شماریم، بهره گیری از اسامی خاص نیست. شاید صحیحتر است بگوییم: "سه زمان وجود دارد: حضور گذشته، حضور حال و حضور آینده"، زیرا که این سه زمان در ذهن ما وجود دارند و من در جاهای دیگر آنها را نمی یابم. حضور گذشته همان "حافظه" است؛ حضور حال، همان "شهود ِ بی واسطه" و حضور آینده، همان "انتظار". اگر رخصت چنین توضیحی را داشته باشم، می بینم و اقرار می کنم که سه زمان هست، آری، سه زمان وجود دارد. بگذار بر این قول که "سه زمان: گذشته، حال، و آینده وجود دارد" مانند آنچه به غلط باب گردیده است، پافشاری کنند. بگذار تا بگویند. من نه نگران این گفته هایم و نه خلاف آن را ادعا می کنم؛ و نه این برداشت را سرزنش و تقبیح می کنم. باشد که لااقل خود بدانند که چه می گویندو از این گفته بدانجا نروند که بپندارند آینده، اینک وجود دارد و گذشته هنوز هست. زبانی که ساخت عبارات و اسامی اش خاص باشد، زبان نادری است: اغلب اوقات سخن گفتن ما فاقد معنایی خاص است؛ لیک همگان منظور گفته ی ما را در می یابند.
اعترافات آگوستین قدیس / ترجمه ی افسانه نجاتی
پيزا و ونيز
شهردارهاي دو شهر پيزا و ونيز و بازديدكنندگان شهرشان كه ، سالهاي سال شيفتهي ديدن اين دو شهر بودند ، با اين رسوايي موافقت كرده بودند كه شبانه و كاملا سري ، برج كليساي ونيز را ، با برج پيزا جابهجا كنند . هر چند كه نتوانستند نقشهي اين راز را پوشيده نگه دارند و در آن شب بهخصوص كه ميخواستند برج پيزا را به شهر وين و برج كليساي وين را به پيزا منتقل كنند ؛ به جنون و ديوانگي متهم شدند و شهردار پيزا را روانه تيمارستان شهر وين و شهردار وين را روانه تيمارستان پيزا كردند . ناگفته نماند كه مقامات بلند پايه ايتاليايي توانستند به طور كاملا سري و محرمانه اين مسئله را حل كنند .
مشاهدات
با وجود اين كه هميشه از رفتن به باغ حيوانات متنفر بودهام و به كساني كه علاقمند ديدن اين جور جاها هستند ، مظنون بودم ؛ نتوانستم درخواست دوستم كه ، استاد الهيات است ، از رفتن به باغ حيوانات شونبرن رد كنم . روبهروي قفس ميمونها ايستاده بوديم و به استاد كه مشغول غذا دادن به ميمونها بود نگاه ميكرديم . چون به اين كار عادت داشت و مخصوصا ميآمد تا به ميمونها غذا بدهد . به همراهي استاد الهيات و يكي از دوستان قديميام كه او هم استاد دانشگاه بود ، به ديدن باغ شونبرن دعوت شده بودم تا تمامي مواد غذايي كه آورده بودند به ميمونها بدهيم . همانطور كه مشغول اين كار بوديم ، ناگهان ديديم كه ميمونها غذاها را روي زمين پخش كردند و با ناخنهايشان آنها را ريزريز كردند و بعد هم آمدند مقابل ميلههاي قفس و آنها را به ما تعارف كردند . استاد الهيات و من كه حسابي از رفتار ميمونها وحشتزده شده بوديم ؛ دممان را گذاشتيم روي كولمان و از نزديكترين در خروجي شونبرن خارج شديم .
هتل والدهاوس
نه هوا با ما يار بود و نه كساني كه دور ميز ما نشسته بودند و ما را با رفتارهاي زنندهشان بيزار ميكردند . آنها حتا با بد و بيره گفتن به نيچه ، او را هم ضايع كردند . حتي بعد از آن تصادف وحشتناك و دراز به درازشدن جسدهايي كه در كليساي سليس افتاده بود . هنوز هم از آنها متنفر بوديم .
هشدار
يكي از تاجرهاي كوبلنز ، با ديدن اهرام Giza روياي زندگياش به واقعيت پيوست ؛ چون بعد از بازگشت مجبور شد نااميد كنندهترين خاطرات زندگياش را بنويسد . درست همان احساسي كه سال گذشته ، من هم بعد از ديدن اهرام مصر و تمامي هرمها پيدا كردم . هرچند توانستم خيلي زود بر اين نااميدي فائق شوم ؛ اما تاجر كوبلنز با دادن يك ماه آگهي تبليغاتي در تمامي روزنامههاي آلمان ، سويس و اتريش به نوعي نااميدياش را جبران كرد و انتقامش را گرفت و با اين كار به همهي بازديدكنندگان اهرام مصر ، به خصوص اهرام Chop كه بيش از بقيه نااميدش كرده بودند هشدار داد . تاجر كوبلنز ظرف مدت كوتاهي كه مردم آن را ضد تبليغات ناميدند . همهي سرمايهاش را از دست داد . هشدار او نه تنها مانعي براي علاقه مردم نشد ، بلكه برعكس تعداد بازديدكنندگان اهرام مصر را نسبت به سال گذشته دو برابر كرد .
توماس برنهارد ، فكاهينويس ترسناك ، ياغي رنجكشيده ، نويسندهي مردم گريز / ترجمهي رؤيا بشنام / گلستانه / شماره 61
متن انگليسي اين داستانها در DREAMS AND FEARS قابل دسترس ميباشد .
پيش از آن كه واپسين نفس را برآرم
پيش از آن كه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن گل ،
برآنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم
برآنم كه باشم .
در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه
نزد كساني كه نيازمند منند
كساني كه نيازمند ايشانم
كساني كه ستايشانگيزند ،
تا دريابم
شگفتي كنم
باز شناسم
كهام
كه ميتوانم باشم
كه ميخواهم باشم ،
تا روزها بيثمر نماند
ساعتها جان يابد
و لحظهها گرانبار شود
هنگامي كه ميخندم
هنگامي كه ميگريم
هنگامي كه لب فرو ميبندم
در سفرم به سوي تو
به سوي خود
به سوي حقيقت
كه راهيست ناشناخته
پر خاك
ناهموار ،
راهي كه ، باري
در آن گام ميگذارم
كه در آن گام نهادهام
و سر بازگشت ندارم
بي آن كه ديده باشم شكوفائي گل ها را
بيآنكه شنيده باشم خروش رودها را
بي آن كه به شگفت درآيم از زيبايي حيات .
اكنون مرگ ميتواند
فراز آيد .
اكنون ميتوانم بگويم
كه زندگي كردهام .
همچون كوچهئي بيانتها / احمد شاملو

Designer : Norah Moosavinia
«آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراءطبيعي ، اين انعكاس سايهي روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه ميكند كسي پي خواهد برد ؟»
«ميترسم فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم – زيرا در طي تجربيات زندگي باين مطلب برخوردم كه چه ورطهي هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم .»
«آيا اين مردمي كه شبيه من هستند ، كه ظاهرا احتياجات و هواو هوس مرا دارند براي گول زدن من نيستند ؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كردن و گول زدن من بوجود آمدهاند ؟ آيا آنچه كه حس ميكنم ، ميبينم و ميسنجم سرتاسر موهوم نيست كه با حقيقت خيلي فرق دارد ؟»
«من خودم را از جرگهي آدمها ، از جرگهي احمقها و خوشبختها بكلي بيرون كشيدم و براي فراموشي به شراب و ترياك پناه بردم – زندگي من تمام روز ميان چهار ديوار اطاقم ميگذشت و ميگذرد – سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است .»
«من بجز زندگي زهرآلود زندگي ديگري را نميتوانستم داشته باشم .»
«من هميشه گمان ميكردم كه خاموشي بهترين چيزها است ، گمان ميكردم كه بهتر است آدم مثل بوتيمار كنار دريا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشيند ؛ ولي حالا ديگر دست خودم نيست چون آنچه كه نبايد بشود شد .»
«آنچه كه زندگي بوده است از دست دادهام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنكه من رفتم ، بدرك ميخواهد كسي كاغذپارههاي مرا بخواند ، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند . من فقط براي اين احتياج بنوشتن كه عجالتا برايم ضروري شده است مينويسم . من محتاجم ، بيش از پيش محتاجم كه افكار خودم را به موجود خيالي خودم ، به سايهي خودم ارتباط بدهم . اين سايهي شومي كه جلو روشنايي پيهسوز روي ديوار خم شده و مثل اين است كه آنچه مينويسم بدقت ميخواند و ميبلعد .»
ميان چهارديواري كه اطاق مرا تشكيل ميدهد و حصاري كه دور زندگي و افكار من كشيده ، زندگي من مثل شمع خرده خرده آب ميشود ، نه ، اشتباه ميكنم ؛ مثل يك كندهي هيزم تر است كه گوشهي ديگدان افتاده و بآتش هيزمهاي ديگر برشته و زغال شده ، ولي نه سوخته است و نه تر و تازه مانده ، فقط از دود و دم ديگران خفه شده .»
«آيا سرتاسر زندگي يك قصهي مضحك ، يك متل باورنكردني و احمقانه نيست ؟ آيا من فسانه و قصهي خودم را نمينويسم ؟ قصه فقط يك راه فرار براي آرزوهاي ناكام است . آرزوهائيكه بآن نرسيدهاند . آرزوهائيكه هر متلسازي مطابق روحيهي محدود و موروثي خودش تصور كرده است .»
براي كسي كه در گور است زمان معني خودش را گم ميكند . اين اتاق قصهي زندگي و افكارم بود .»
«يك جور تشعشع يا هاله ، مثل هالهاي كه دور سر انبياء ميكشند ميان بدنم موج ميزد و هاله ميان بدن او را به هالهي رنجور و ناخوش من ميطلبيد و با تمام قوا بطرف خودش ميكشيد . حالم كه بهتر شد ، تصميم گرفتم بروم . بروم خود را گم بكنم ، مثل سگخوره گرفته كه ميداند بايد بميرد . مثل پرندگاني كه هنگام مرگشان پنهان ميشوند .»
«نه ، ترس از مرگ گريبان مرا ول نميكرد . كسانيكه درد نكشيدهاند اين كلمات را نميفهمند ؛ به قدري حس زندگي در من زياد شده بود كه كوچكترين لحظهي خوشي جبران ساعتهاي دراز خفقان و اضطراب را ميكرد . ميديدم كه درد و رنج وجود دارد ولي خالي از هرگونه مفهوم و معني بود ، من ميان رجالهها يك نژاد مجهول و ناشناس شده بود ، بطوري كه فراموش كرده بودند كه سابق برين جزو دنياي آنها بودهام . چيزي كه وحشتناك بود حس ميكردم كه نه زندهي زنده هستم و نه مردهي مرده ، فقط يك مردهي متحرك بودم كه نه رابطه با دنياي زندهها داشتم و نه از فراموشي و آسايش مرگ استفاده ميكردم .»
«آيا اطاق من يك تابوت نبود ، رختخوابم سردتر و تاريكتر از گور نبود ؟»
«از درد خودم كيف ميكردم ، يك كيف وراي بشري ، كيفي كه فقط من ميتوانستم بكنم و خداها هم اگر وجود داشتند نميتوانستند تا اين اندازه كيف بكنند ... در آنوقت به برتري خودم پي بردم ، برتري خودم را به رجالهها ، به طبيعت ، به خداها حس كردم . خداهائي كه زائيده شهوت بشر هستند ، يك خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر بودم ؛ چون يك جريان جاوداني و لايتناهي در خودم حس ميكردم ...»
«عشق چيست ؟ براي همهي رجالهها يك هرزگي ، يك ولنگاري موقتي است . عشق رجالهها را بايد در تصنيفهاي هرزه و فحشا و اصطلاحات ركيك كه در عالم مستي و هوشياري تكرار ميكنند پيدا كرد .»
«من محكوم و بيچاره در اين درياي بيپايان در مقابل هوي و هوس امواج سر تسليم فرود آورده بودم .»
گيتار سحرآميز
بيعدالتي آن زمان آزارمان ميدهد كه از آن مستقيما سودي حاصلمان نشود . لوك د ووونارگه
جوانك نوازندهاي بود به اسم پيتر كه در گوشه و كنار خيابانها گيتار ميزد و از اين راه براي ادامهي تحصيل در كنسرواتوار پول جمع ميكرد . آرزو داشت يك ستارهي بزرگ راك شود ، اما چون هوا سرد بود و خيابانها نسبتا خلوت ، پول زيادي جمع نميشد .
يك روز كه پيتر داشت آهنگ كراس رودز را ميزد ، پيرمردي با يك ماندولين آمد پيشش و گفت :
- ميشه جاتو به من بدي ؟ روي درپوش فاضلاب كه نشستي گرمتره .
پيتر كه آدم خوشقلبي بود گفت : "البته ."
- اگه شالت رو هم بدي خيلي ممنون ميشم ! خيلي سردمه .
پيتر كه آدم خوشقلبي بود گفت : "البته ."
ميشه يه خورده پول هم بهم بدي ؟ امروز خيلي خلوت بود . شندرقازي بيشتر دشت نكردم و گرسنهام .
پيتر و غيره و غيره گفت : "البته ."
همهاش ده سكه توي كلاهش داشت كه دادش به پيرمرد .
ناگهان معجزهاي اتفاق افتاد : پيرمرد تبديل شد به مردي قلچماق كه با ريمل و ماتيك آرايش كرده بود . دم بلند صورتيرنگي داشت و نيمتنهي بلند بافتني و پاشنهي كفشهايي كه ده سانتيمتر بلنديش بود .
مرد قلچماق گفت :" من لوچي فوماندرو ، جادوگر جلوههاي ويژهام . چون كه بهم مهربوني كردي ، يه گيتار سحرآميز بهت هديه ميدم . تنهايي هر قطعهاي رو دوست داري بزن . كافيه كه بهش دستور بدي . اما يادت نره : اين گيتار رو كسي بايد بزنه كه قلبش پاك باشه . واي كه اگه آدم شروري اون رو بزنه اتفاقهاي وحشتناكي ميفته ."
اين را كه گفت ، صداي آكورد تكاندهندهاي در مي هفتم توي آسمان پيچيد و جادوگر ناپديد شد و روي زمين يك گيتار برقي نيزهاي شكل كاسه مرواريد را با سيمهايي از طلاي ناب برجا گذاشت . پيتر آن را بغل كرد و گفت :" برام هي جو بزن ."
گيتار شروع كرد به اجراي قطعه ، جوري كه حتي خود جيمي هندريكس هم به پاش نميرسيد . پيتر كاري نداشت جز اينكه وانمود كند اوست كه مينوازد . مردم زيادي جمع ميشدند و توي كلاه پيتر باران پول بود كه ريخته ميشد .
يك روز تا پيتر از زدن دست كشيد ، مردي آمد سراغش كه پالتوي پوست تمساح تنش بود . گفت كه كارگزار يك شركت صوتي است و از پيتر يك ستارهي راك ميسازد . واقعا هم سه ماه بعد پيتر در صدر جدول پرفروشهاي آمريكا ، ايتاليا ، فرانسه و مالگاش بود . گيتار نيزهايش نمادي شد براي ميليونها جوان و تمام گيتاريستها به شيوهي نواختنش حسادت ميكردند .
شبي بعد از يك كنسرت غوغابرانگيز ، پيتر كه فكر ميكرد روي صحنه تنهاست به گيتار گفت چيزي برايش بزند تا تمدد اعصاب كند .
گيتار برايش يك لالايي زد . اما لابهلايي پردههاي تئاتر ، بلك مارتين شرور قايم شده بود كه به موفقيت پيتر حسادت ميكرد . او از اين طريق پي برد كه گيتار سحرآميز است . يواشكي آمد پشت سر پيتر و يك فيوز سه هزار ولتي را گذاشت پشت گردن او كه در جا كشتش . بعد گيتار را دزديد و رنگ قرمز بهش زد . شب بعد ، هنرمندان دسته جمعي يك كنسرت يادبود براي پيتر جوانمرگ شده ترتيب دادند . در اين كنسرت ، پرينس ، پونس و پارمنتير ، استينگ ، استينگستين و اشترونهيم برنامه اجرا كردند . بعد بلك مارتين شرور آمد بالا روي صحنه .
زير لبي به گيتار دستور داد : "ساتيس فاكشن رو برام بزن."
ميدانيد چي شد گيتار بهتر از دارو دستهي رولينگ استونز زد . به اين ترتيب يك ستارهي راك شد و ديگر كسي از پيتر خوش قلب يادي نكرد .
اين گيتار سحرآميزي بود كه يك نقص فابريكي داشت .
از مجموعه داستانهاي كوتاه كافهي زير دريا / استفانو بنني / رضا قيصريه / نشر كتاب خورشيد / 1383
آمدن مسيح
مسيح خواهد آمد ، آنهنگام كه عنان گسيختهترين فردگرايي ايمان ممكن شود ، هيچكس اين امكان را نابود نكند ، هيچكس اين نابودي را تحمل نكند ،بنابراين گورها باز خواهند شد . چه بسا اين خودآموزهاي مسيحي است ، چه به لحاظ ارائهي سرمشقي كه بايد از آن پيروي كرد ، سرمشقي فردگرايانه ، و چه به لحاظ ارائهي نمادين رستاخيز ميانجي در درون هر يك از انسانها .
مسيح روزي خواهد آمد كه ديگر به او نيازي نيست ، مسيح يك روز پس از ورودش خواهد آمد ، در واپسين روز نخواهد آمد ، بلكه در واپسين روز .
اختراع شيطان
وقتي شيطان در جسم ما حلول ميكند ، بيشك فقط با يك شيطان سر و كار نداريم ، چون در اين صورت دستكم روي زمين آرام زندگي ميكرديم ، همانگونه كه با خدا ، در عين وحدت ، بدون تناقض ، بدون فكر و خيال ، همواره مطمئن از مردي كه پشت سرمان ايستاده است . چهرهاش وحشتزدهمان نميكرد ، چون به عنوان موجودي شيطاني ، در صورت وجود كمي حساسيت نسبت به چنين منظري ، آن اندازه زيرك بوديم كه ترجيحا دستي را قرباني كنيم و با آن چهرهاش را بپوشانيم . اگر فقط يك شيطان ما را در اختيار داشت – برخوردار از آزادي عمل در هر لحظه ، با اشراف بيدغدغه و بيمزاحم بر سرشتمان – چنين شيطاني آن اندازه توانمند بود كه ما را به درازاي عمري بشري فراز روح خدايي موجود در درونمان نگه دارد و چنان به گردش درآورد كه كمترين بارقهاي از آن به چشممان نتابد و در نتيجه از اين سو هم دچار تشويش نشويم . شوربختي زميني ما تنها از تعدد شيطانها مايه ميگيرد . چرا يكديگر را از ميان برنميدارند تا فقط يكي باقي بماند ؟ چرا همه تابع يك شيطان بزرگ نميشوند ؟ هر يك از اين دو حالت با اصل شيطاني فريفتن هر چه كاملتر ما سازگاري ميداشت . تا وقتي يگانگياي وجود ندارد ، توجه شاياني كه مجموع شيطانها نثار ما ميكنند به چه كار ميآيد ؟ كاملا روشن است كه كم شدن يك تار موي انسان براي شيطانها بيشتر حايز اهميت است تا براي خدا ، چرا كه آن تار مو براي شيطان واقعا از دست ميرود ، ولي براي خدا نه . تنها مسئلهاي كه هست تا وقتي اين همه شيطان درون ما وجود دارد ، چنين چيزي باعث نميشود به آسايش برسيم .
گودال بابل
چه ميسازي ؟ ميخواهم دالاني حفر كنم . بايد پيشرفتي صورت بگيرد . موضع من اين بالا بيش از اندازه بلند است .
داريم گودال بابل را حفر ميكنيم .
پرومته
سرنوشت پرومته در چهار افسانه آمده است . بنا به افسانهي نخست ، چون پرومته نزد انسانها به خدايان خيانت كرد ، در كوههاي قفقاز به بند كشيده شد و خدايان عقابهايي فرستادند تا جگر او را ، كه پيوسته رشد ميكرد ، تكهتكه بخورند . بنا به افسانهي دوم ، پرومته از درد منقارهايي كه در جگرش فرو ميشد ، خود را آنقدر به صخره فشرد تا با صخره يكي شد .
بنا به افسانهي سوم ، در پي هزاران سال ، خيانت او فراموش شد . خدايان فراموش كردند ، عقابها و خود او هم . بنا به افسانهي چهارم ، ماجراي به پوچي گراييده همه را خسته كرد . خدايان خسته شدند ، عقابها خسته شدند ، زخم خسته شد و التيام يافت .
آنچه به جا ماند صخرهي تفسيرناپذير بود . افسانه ميكوشد تفسيرناپذير را تفسير كند . اما از آنجا كه خود ريشه در حقيقت دارد ، بهناچار دوباره به چيزي تفسيرناپذير ميانجامد .
سيرنها
اينها صداهاي وسوسهانگيز شبانه اند : سيرنها اين گونه آواز ميخواندند ، اگر كسي گمان كند كه آنها قصد وسوسهگري داشتند ، در حقشان بيانصافي كرده است . سيرنها ميدانستند كه چنگال دارند و نازا هستند ، از اين رو به صداي بلند شكوه كيكردند ، تقصير از آنها نبود كه شكوهشان تا آن اندازه خوشطنين بود .
داستانهاي كوتاه كافكا / علي اصغر حداد / نشر ماهي / 1383
Jean Cocteau
كوكتو و اسطوره / فرانسيس راميرز
هنگامي كه ژان كوكتو در 1922 ، اثرش آنتيگون را براساس تراژدي سوفوكل ، انتشار داد ، پل موران ، در محفلي پاريسي ، به گربزي زيرگوشي به وي گفت :«اشباح را از بند رهانيدي» . منظورش اسطورههاي يوناني بود و البته تصور نميكرد كه چه سخن بجا و سنجيدهاي گفته است . در واقع به مدت چهل سال ، مضامين اساطيري به تمام و كمال ، دستمايهي آفرينش ادبي و هنري كوكتو با آفرينش اورفه (نمايشنامه و فيلم) و ماشين دوزخي و اديپ شاه و اويپوس ركس و وصيتنامهي اورفه ، افزون بر خلق تعداد بيشماري طرح و ليتوگرافي و پردهي نقاشي و ظرف و بشقاب و سفالينه و قاليبافت با مضامين افسانههاي باستاني بود .
اگر بنا به حكم زيباي رولان بارت ، اسطوره «سخني برگزيدهي تاريخ» باشد (يعني سخني تاريخ فرموده و نه بلهوسانه) ، بنابراين نبايد اين بازگشت به اسطوره را در قلب قرن بيستم ، از مقولهي راحتطلبي آكادميك پنداشت ، بلكه بايد به جستجوي معنا و ضرورتش برخاست .
اين ضرورت ممكن است امري كلي و عمومي باشد بدين معني كه در قبال اضطراب ناشي از تنش و ناهماهنگي ميان دگرگوني بالفعل جهاني كه در مسير حلزوني شكل دانشهاي فن سالارانه افتاده است و سكون خلق و خوي انساني ، افسانهي يونان با به هم پيوستن دو نيروي متضاد : آفرينش و تقدير ، به ما ميآموزد كه شكيبايي تراژيك پيشه كنيم . چنين پيش زمينه يا دورنمايي ، بر ريزه كاري سرشار از رعنايي تئاتر ژان ژيرود ، سايهاي سنگين و خطير ميافكند .
اما اين به ضرورت ممكن است ، خاص و جزئي نيز باشد و بي آنكه هنرمند سر و راز اين اسطورهپسندي را بداند ، به نكتهاي مشخص در تمدنمان مربوط ميگردد . ( به عنوان مثال از اين دست است) ساحت مدوزي ، فيلم جن و پري (ديو و دلبر) و دهشت از ديدن و ديده شدن كه فيلم كوكتو به همين سبب ، بيانگر مافيالضمير يا مكنون قلبي قرن ماست و شعري است در باب نگاهي كه ميكشد (سنگ ميكند) . در واقع جن دردمند و ديوآسايي كه نبايد چشم به چشمانش دوخت ، با نقاب دردناكش از پشم و مو چرم و چسب ، به مثابهي يك تن از مظاهر گورگوي باستاني است .
تصاوير جن در نماي درشت و رويارويي يا تمام رخي وي در فيلم كه نشانههاي دال بر گردن و سر بريدن ، يعني خصلت عمومي منسوب به سيماي مدوز است ، از نكاتي است كه موجب ميشود اين تحليل ، كاملا صائب باشد و نيز ما را بر آن ميدارد كه سر اين جن تراژيك را يكسره با سرهاي بريده شدهي ديگر يا ديگر چهرههايي كه به چشمان صاحبانشان ميل كشيدهاند ، مربوط بدانيم كه اين همه در آثار گونهگون كوكتو از لحاظ شكل (تئاتر ، فيلم ، شعر و غيره) ، نگاه و تقدير را به هم ميپيوندند و مصاديقش عبارتند از اديپ كور شده ، و اورفه كه مجاز نيست به پشت سرش بنگرد و سر بريدهاش همچنان سخن ميگويد . اينها مواردي روشن است ، اما در متني نادر موسوم به ملكههاي فرانسه نيز به تصويري برميخوريم كه به طرز شگفتي مدوزي است و آن تصوير زني چون ژنويو قديسه (Sante – Genevieve) است كه به چشمان مادرش ميل ميكشد و يا تصوير سر خونآلود ماري آنتوانت كه با گيوتين اعدام شد ؛ و هنگامي كه كوكتو به هنر قاليبافي روي مي آورد ، به افسانهي يهوديه (Judith) و هولوفرن (Holopherne) يعني داستان مردي (هولوفرن) كه زني (يهوديه) سر از تنش جدا ميكند ، علاقهمند ميشود . ليتوگرافياي از كوكتو به تاريخ سال 1950 ، يعني درست در همان سالي مه فيلم اورفه ساخته شد ، به طرز معنيداري ، نمايشگر سر بريدهي آوازخوان تراس (Thrace)است كه تمام رخ با چشماني سياه و دهشتناك و كشيده و هراسانگيز به نگرندهي تابلو مينگرد . اين تصوير با تصاوير اورفههاي جوان كه با خطي نرم و ناعطافپذير ترسيم شدهاند و چهرهشان به ساز چنگ تبديل ميشود ، هيچ شباهت ندارد . ميتوان در اين ليتوگرافي كه تأثيري قدرتمند دارد و بسان تصوير روان برهنهي مردي است (بيهيچ پوشش و يا پوست و يا گوشت) ، چهرهي حقيقي كوكتو را عاري از لاك دنيادوستي و شادخواريش ، مشاهده كرد ، آنچنان كه پل موران توانست واقعيت ژرفش را در كتاب L'Enfant Septentrion به حدس دريابد : «كوكتو با نگاه نافذش و بيني
