همه ميدانند موناليزا و داوودِ ميكلآنژ چه شكلي هستند ـ واقعاً ميدانيم؟ آنها آن قدر تكثير شدهاند كه همگي ما حتي اگر به پاريس يا فلورانس نرفته باشيم، احساس ميكنيم آنها را ميشناسيم. بيشمار كپيهاي مسخره از آنها تهيه شده است ـ داوود در شلوار بوكس يا موناليزاي سبيلو. كپيهاي هنري همهجا حاضر هستند. در حال حاضر ميشود با پيژامه بنشينيم و از طريق اينترنت و سيديرام، به سير و سياحت گالريها و موزهها برويم. ما ميتوانيم انواع و اقسام نقاشان و نقاشيها را با دقت بسيار بررسي كنيم. پايگاه اينترنتي لوور، تصاوير 360 درجهاي تماشايي از آثار هنري نظير ونوس ميلو ارائه ميدهد. چنين گردشهايي با بهرهگيري از فناوريِ واقعيت مجازي نظير عينكها و دستكشهاي مخصوص، حتي چند حسيتر هم ميشود. طراحان نور و صحنه و معماران از هم اكنون از اين فناوري در كارهايشان استفاده ميكنند.
فناوريهاي جديد تكثيرسازي صرفاً دسترسي به هنرهاي تجسمي را ساده نساختهاند. اپرا، نمايش و باله به طور مرتب از تلويزيون پخش ميشود. اكثر مردم باخ و بتهوون را از طريق سيدي و راديو ميشناسند تا اجراهاي كليسايي و تالار كنسرت. اگر شيفتهي آثار استنلي كوبريك هستيم، ميتوانيم نسخههاي ديويدي با كيفيت عالي آنها (و البته به نحو احسن تبديل شده براي قطع تلويزيون) را بخرم. رسانههاي جديد تنها تعامل با هنر «قديمي» را ميسر نساختهاند، هنرهايي يك سر جديد را نيز پديد آوردهاند: اجراهاي چند رسانهاي، هنر اينترنتي، عكاسي ديجيتالي و غيره.
تجربهي آدمي از هنر در اين عصر پستمدرنِ اينترنت، ويدئو، سيدي، تبليغات، كارتپستال و پوستر، تغيير اساسي كرده است. اما تغيير خوب يا بد؟ واكنش هنرمندان چگونه بوده است؟ در اين تحقيق مايلم تأثير فناوريهاي جديد ارتباطي، تكنولوژي و رسانهها بر هنر را به بحث بگذارم. ما با بررسي اين كه هنر گذشته چگونه توسط فناوريهاي آينده در سراسر دهكدهي جهاني انتشار مييابند، « بازگشت به آينده» ميكنيم. سه نظريهپرداز در اين بحث راهنماي ما هستند: والتر بنيامين، مارشال مكلوهان و ژان بودريار. رويكرد آنها طيفي از تأييد شوقآميز تا شكاكيت تلخانديشانه را در بر ميگيرد...
ادامه مطلب منتشر شده در کتاب ماه هنر، شماره صد و سی تیر 1388
ميخوانم: «و هيچكس نميتواند عيسي را پوردگار بنامد، مگر از طريق روحالقدس» ـ و اين راست است: نميتوانم او را پروردگار بنامم ـ يا در واقع: ميتوانم بفهمم كه اينگونه خوانده ميشود؛ ولي واژهي «پروردگار» را نميتوانم به شيوهاي معنادار بيان كنم زيرا باور ندارم كه او خواهد آمد و در مورد من قضاوت خواهد كرد؛ و اين تنها وقتي ميتوانست چيزي به من بگويد كه به شيوهاي كاملاً متفاوت زندگي ميكردم. چه چيزي حتي من را مايل به ايمان به رستاخيز مسيح ميسازد؟ من به اصطلاح با انديشه بازي ميكنم. ـ او مرده و پوسيده است. در اين صورت او آموزگاري است، همچون هر آموزگار ديگري و كمك بيشتري نميتواند بكند و ما بار ديگر يتيم و تنهاييم، و با حكمت و نظرپردازي است كه ميتوانيم خود را بسنده باشيم. به اصطلاح، در نوعي دوزخ به سر ميبريم، جايي كه فقط قادر به رؤيا ديدنيم، فراز ما سقفي كشيده شده و از بهشت دور ماندهايم. ولي اگر قرار است واقعاً نجات يابمـ پس احتياج به يقين دارم ـ نه حكمت، رؤيا، نظرپردازيـ و اين يقين، همان ايمان است. و ايمان چيزي است كه قلب من، جان من نيازمند آن است و نه فاهمهي نظرپردازم. زيرا جان من است كه بايد با شور اشتياقاش، به اصطلاح با گوشت و خونش نجات يابد و نه ذهن انتزاعي من. شايد بتوان گفت: تنها عشق ميتواند به رستاخيز ايمان بياورد. يا، اين عشق است كه به رستاخيز ايمان دارد؛ حتي به رستاخيز تكيه ميكند؛ چيزي كه با شك در نبرد است. چنگزدن به آن بايد چنگزدن به اين ايمان باشد. يعني بدين معني است: نخست بايد نجات يافته باشي و به نجاتات تكيه كني (نجاتت را به دست بگيري) ـ آنگاه خواهي ديد كه ديگر پا بر زمين نداري بلكه از آسمان آويختهاي. آنگاه همهچيز به گونهاي ديگر ميشود و اين «معجزه» نيست كه سپس آنچه را اكنون نميتواني، خواهي توانست (مسلماً آنكه معلق است، همچون آنكه ايستاده است به چشم ميآيد، ولي تحرك نيرو در او، البته به گونهاي يكسر ديگر است و از اينرو قادر است كاري را كند تماماً سواي آنچه فردِ ايستاده ميكند.)
برگرفته از كتاب فرهنگ و ارزش، لودويگ ويتگنشتاين، ترجمهي اميد مهرگان، نشر گام نو، 1381
قطعهاي از سرود مرد نامحبوب اثر گيوم آپولينر
ترجمه م – ع سپانلو
بسا از اين خدايان كه تباه شدهاند[1]
درختان بيد بر خاك آنان ميگريند
پان بزرگ، عشق، عيسي مسيح
همگي مردهاند و گربهها در حياط
ميونگند و من در پاريس ميگريم
من كه تغزلها براي شاهبانوان ميدانم
سوگنامهي سالهاي خودم
مدايح بردهاي براي شاهماهيان[2]
تصنيف مرد نامحبوب
و سرودها براي پريماهيان
عشق مرده است و از آن لرزانم
بتهاي زيبا را ميپرستم
يادها شبيه عشقاند
من چون زن موزول[3]
وفادار و محزون ميمانم
من وفادارم
چون سگي به صاحبش، چون پيچك به درختان
و قزاقان زاپوروگ[4]
مست و پرهيزكار و سارق
در استپها و ده فرمان
«هلالي را كه موضوع بحث منجمان است
چون يوغي به گردن بگيريد
من سلطان مقتدرم
اي قزاقان زاپوروگ
من بر شما خداي قاهرم
رعاياي وفادار من شويد»
سلطان به آنها چنان نوشته بود
قزاقان بدين خبر خنديدند
و بيدرنگ در روشني شمع به آن پاسخ دادند
پاسخ قزاقان زاپورگ به سلطان قسطنطنيه
جانيتر از باراباس[5]
مثل جن شاخدار
چه عزرائيلي هستي تو
خاكروبه خور لجن
ما به شباط شيطاني تو نميآييم
ماهي گنديده ي سالونيك
قلاده ي خوابهاي نحس
چشمهاي نيزهخورده
مادرت ريغ زد
و ترا از قولنجش زاييد
اي جلاد پادولي آمان[6]
زخم، جراحت، كبره
پوزهي خوك،... ن قاطر
تمام داراييت را نگهدار
تا خرج دوا درمانت كني
1 – مصرع اول اين بند يكي از مايههاي اصلي شعر را مطرح ميكند. پس از اشاره به خدايان جنگ و عشق و جنگل (مريخ، زهره، پان)، اكنون شاعر ميگويد كه خداي عشق نيز مرده است.
3 – Mausol بيوهي «شاه موزول» به تجليل شوهرش، مقبرهاي عالي بنا كرد كه يكي از عجايب هفتگانه عالم به شمار ميآمد.
در استعاراتي كه «آرتو» براي توصيف رنج و عذاب ذهنياش به كار ميگيرد، از ذهن بهعنوان خصيصه و مايملكي كه انسان هرگز نميتواند عنوان مشخصي برايش در نظر گيرد (و يا اين كه عنواناش اصلا گم شده است) و يا
بهعنوان يك جوهرهي فيزيكي ِ سازشناپذير گريزنده، ناپايدار و به شكلي وقيحانه خرابكار و فضلهانداز، ياد ميكند. در سال 1921 و در سن بيست و دو سالگي، در جايي مسأله ذهنياش را عدم توفيق در تصاحب ذهن- ذهن در تماميت خويش – ذكر ميكند. در طي دههي 1920، سراسر شكوه ميكرد كه افكارش او را «ميكنند»، كه قادر نيست افكارش را «كشف كند» كه نميتواند ذهنش را «بهچنگ آورد»، اين كه درك و فهماش را از كلمات «از دست داده»، و اشكال انديشه را «از ياد برده» است .
در استعاراتي صريحتر، او به فرسودگي مزمن افكارش ميتازد، به شيوهيي كه انديشه در آن به زيرپا خرد ميشود و يا نشت ميكند و از دست ميرود. آرتو ذهناش را با چنين عباراتي وصف ميكند : تهي، تركبرداشته، رو به زوال، هراسنده، در حال ذوب، رو به انعقاد، و به شكل رخنهناپذيري فشرده و متراكم. آرتو نه از ترديد در آنچه «من»اش بدان ميانديشد بلكه از احساس محكوميت به عدم تصاحب و تجمع افكارش، رنج ميبرد. او نميگويد كه نميتواند فكر كند، ميگويد كه «فكري» [درسر] ندارد – كه حالا بشود گفت مفاهيم و داوريهايي شايسته بودهاند يا نه - «فكر داشتن» از نظر او يعني پروسهيي (روندي) كه انديشه در آن خود را وارد ميسازد. خودش را به خويشتن ابراز و اظهار ميكند و در طي آن خود را در برابر هرگونه شرايط زندگي و احساس، جوابگو ميداند.
در اين معنا از انديشه است كه انديشه، هم به عنوان سوژه و هم بهعنوان ابژهي خود تعبير ميشود، البته آرتو هيچ ادعا نميكند كه چنين اندبشهيي در اختيار دارد. آرتو نشان ميدهد كه چطور آگاهي دراماتيك، هگلي و معطوف بهخود؛ از آن رو كه ذهن در آن در سطح يك ابژه باقي ميماند، برخلاف عقل مفاهمهيي و مجرد، به از خود بيگانگي مضاعف، ميانجامد. زباني كه آرتو اختيار ميكند بهغايت متناقضگوي است. تصاوير [ذهني]اش ماترياليستي است (ذهن را به يك شيء و يا موضوع [ابژه] تبديل ميكند)، اما وابستگياش به ذهن، به نابترين شكل ايدئاليسم فلسفي، تن ميزند. او به هيجوجه زير بار نميرود كه با آگاهي رو به رو شود مگر بهعنوان يك پروسه. همين خصلت پروسهيي يا روند آگاهيست – خصلت سيال بودن و از دستگريزي آن – كه آن را بهعنوان يك جهنم تنسوز، تجربه ميكند. آرتو ميگويد:«درد واقعي»، احساس جابهجايي مدام فكر در درون انسان است. پيامد چنين اعلام حكمي در مورد خودش – يعني محكوم بودن به بيگانه بودن با آگاهي فردي خود – آن ميشود كه نقص روانياش – به شكلي مستقيم يا غيرمستقيم، موضوع غالب و تمام ناشدني نوشتههايش ميشود. خواندن برخي از روايات «آرتو» از مصائب انديشهاش، بسيار دردناك است. او عواطفاش را خيلي كم و بهندرت شرح و بسط ميدهد: ترس، رعب، سر در گمي و خشم. استعدادش در ادراك روانشناختي نيست (كه برعكس در آن كار چيزي نميداند و آن را با امري مبتذل اشتباه ميگيرد) بلكه در يك شيوهي اصيلتر تشريح است، در نوعي پديدارشناسي روانشناختي از نكبت بيپايانش است.
ادعاي آرتو در نوشتهي «ريتم عصبي» بهاين كه هيچكس تا به حال بهراستي نقشهي «خويشتن ژرف» خود را مسح و ترسيم نكرده، پر بيراه نيست. در هيچ كجاي سراسر تاريخ نوشتار ِ اول شخص، چنين شرح جزء به جزء و خستگيناپذيري از خرده ساختارهاي عذاب ذهني، وجود ندارد. كيفيت آگاهي فرد، آخرين معيار، آرتو است. لذا، رنج ذهني او در آن ِ واحد، هم حادترين رنج فيزيكي است و هم اظهاريهيي است در باب تن. البته، آنچه موجب درد لاعلاج آگاهي اوست دقيقا همان نيروي عدم پذيرش مسألهي جدايي ذهن از موقعيت تن است. دشواريها و
مشقاتي كه آرتو واگويه ميكند، جاودان ميمانند زيرا او به «انديشهناپذير» ميانديشد – به اين كه چگونه تن ذهن است و چگونه ذهن، تن است. اين ناسازهي حلناشدني در آرزوي آرتو به توليد هنري كه در عين واحد ضد هنر هم باشد، بازتاب مييابد. ناسازهي بعدي، بيشتر فرضيست تا واقعي. خوانندگان با وانهادن تكذيبنامهها و ترك دعوي آرتو، بهطور غيرقابل احتنابي، هروقت كه استراتژيهاي گفتار هنري او به منتهي درجهي التهاب خود ميرسند، جذب گفتههاي او ميشوند. اثر آرتو از اين كه اصلا تفاوتي ميان فكر و هنر، شعر و حقيقت وجود دارد، سرباز ميزند. با وجود گسستهاي بسيار در تشريح گفتار و تنوع بسيار «فرمها»ي هنرياش، بههرحال هر چه نوشته و آفريده، يك گام و يك سطر، بحثاش را پيش برده است. آرتو همواره آموزنده بوده است. او هيچگاه از اهانت و فحاشي، اعتراض و گلايه، پندپراكني و تخطئه و انتقاد دست برنداشت: حتي در شعري كه پس از مرخصي از آسايشگاه رواني «رودز» در سال 1946 نوشته است، و در آن زبان نسبتا فكر ناشده است، نوعي حضور بيواسطهي فيزيكي موجود است. تمام نوشتههايش به زبان اول شخص است، نوعي خطابه با اصوات درهمآميختهي گفتار علمي و جادو و تعويذ. آثارش بهكل يا آثاري هنرياند يا تآملاتي هستند در باب هنر. در يكي از اولين مقالاتش در باب نقاشي ميگويد: «آثار هنري، تنها بهقدر مفاهيمي كه در آنها يافت ميشود، ميارزند.» پيشنهادهي نظري او در نمايش، اعمال خشونت حسيست، نه گيرايي حسي زيبايي، تعبيريست كه هرگز او را به خود جلب نميكند. لذا تجربهي هنرياش، در نهايت عميقا شخصي باقي ميماند. آرتو كسي است كه سفري معنوي برايمان ترتيب داده است: او يك شمن است، كار گستاخانهيي است اگر جغرافياي سفر آرتو را به آن چه تن به غصب و تملك ميدهد، تقليل دهيم. اتفاقا اقتدار او در همان بخشهايي نهفته كه براي مخاطب هيچ ثمري جز بيتابي پرشور تخيل ندارد. اثر آرتو، متناسب با خواست ما، مورد استعمال است ولي خود اثر در پس استفادهي ما از آن محو ميشود و از بين ميرود. وقتي از آرتو خسته ميشويم ميتوانيم به نوشتهاش«الهام در صحنه» رجوع كنيم كه در آن ميگويد: «فرد نبايد زياد وارد ادبيات شود» هر هنري كه نوعي اعتراض راديكال را بيان ميكند و يا نخوت خركنندهي احساس را مورد هدف قرار ميدهد، بهبهانهي تشويق شدن، خيلي فهميده شدن (يا مورد فهم بهنظر آمدن) و يا معقول و ذيربط بودن، خنثي و خلعسلاح شده ميماند و قدرت اختلالاش را از دست ميدهد. اكثر موضوعات خارقالعاده آثار آرتو در طي دههي گذشته به شكل رسايي بر سر زبانها افتاد: حكمت ِ (يا فقدان آن) حاصله از مواد مخدر، مذاهب شرقي، جادو، زندگي سرخپوستان آمريكاي شمالي، زبان بدن، مكاشفات جنونآميز، شورش عليه ادبيات، حالت ستيزهجوي هنرهاي غيركلامي، تقدير از شيزوفرنيا، بهرهگيري از هنر بهعنوان [عامل] خشونت عليه مخاطب؛ و ضرورت وقاحت.
اما آرتو، هم در كار هنري و هم در زندگياش ناكام ماند. آثارش شامل سياههيي بلند بود:شعر، اشعار منثور، فيلمنوشتهها، نوشتههايي پيرامون سينما، نقاشي و ادبيات، مقالات، انتقادات شديداللحن، جدلهايي در تئاتر، چند نمايشنامه و يادداشت در باب پروژههاي تئاتر «غيرواقعي» كه در ميانشان يك اپرا هم بود – يك رمان تاريخي، يك مونولگ نمايشي چهار قسمتي براي اجرا در راديو، در باب آيين پيوت Peyote سرخپوستان تاراهومارا، بازيهاي درخشان در دو فيلم بزرگ سينمايي (ناپلئون اثر آبل گانس و مصائب ژاندارك اثر كارل تئودور دراير) و چند بازي كوتاه ديگر، هزاران نامه – كاملترين فرم «دراماتيك» آرتو – همهي آنها پيكرهيي متلاشي شده و مثله و مجموعهي وسيعي از قطعهها را تشكيل ميدهند.
آنچه او از خود بهارث گذاشت آثار موفق هنري نبود بلكه يك حضور بيهمتا، يك بوطيقا و نظام زيباييشناسي انديشه، يك الهيات فرهنگ و يك پديدارشناسي عذاب بود.
آرتو در دههي 1960 ، تمام سليقههايي را كه در «ضد فرهنگ» آمريكاي دههي 60 رواج يافت (بهجز كتابهاي طنز، آثار علمي تخيلي و ماركسيسم آزمود و عرفان، روانكاوي، مردمشناسي، تاروت، اخترشناسي، يوگا و طبسوزني، كتابهاي مورد مطالعهي او مثل يك شناختنامهي پيشگويانه از ادبياتي است كه اخيرا بهعنوان كتابهاي محبوب در ميان جوانهاي فرهيخته، باب شده است.
اين جان عاصي / سوزان سونتاگ / محمدرضا فرزاد / گلستانه / شماره 39
واقعی ترین صور، اجسامی هستندکه به واقع موجودند؛ و واقعی تر آنکه، اینها صورت های همان اجسامی هستند که وجه اشتراکی با تو ندارند؛ حال آنکه روحی که در کالبد آنها دمیده می شود، همان روح توست.
*
جلوه ها متولد می شوند و می میرند، و با تولد بودنشان آغاز می گردد؛ و به عبارتی رشد می کنند تا به کمال برسند و به محض کمال یافتن، فرتوت شده و می میرند. همه به سالخوردگی نمی رسند، اما همه می میرند. پس هنگامی که متولد می شوند برای بودن تلاش می کنند و با سرعتی هر چه تمامتر برای بودن رشد می کنند؛ هر چه بیشترین شتاب آنها برای دیگر زنده نبودن است. این است قانون آنها. این است تمامی آن زیبایی هایی که از تو دریافت می کنند؛ زیرا اینها اجزای پدیده هایی اند که در آن ِ واحد با هم وجود ندارند، اما این پدیده ها در نابودی و در حال جایگزین شدن، همه ی آنچه را که اجزایشان هستند، می سازند.
*
تمامی امور یاوه و پوچ این دنیا را بگذاریم و بگذریم و خود را یکسره وقف جستن حقیقت کنیم. زندگی حقیر است و ساعت مرگ نامعلوم؛ چون به ناگاه در رسد، در چه حالی از دنیا رخت بر خواهم بست؟ اگر ناگهان در رسد، در چه حالی از دنیا خواهم رفت؟ و آنچه را که در آموختنش در این دنیا سهل انگاری کردم، کجا خواهم آموخت؟
*
وجود اندیشه های الحادی ضرورت داشت تا هوشمندان اندیشه های خود را در میان عقل های ضعیف آشکار کنند. در نفس ِ انسان چه می گذرد آن گاه که مطلوب خود را جستجو می کند؛ چه بسا شادی او بیشتر زمانی باشد که آن موهبت پیوسته در دسترسش بوده است زیرا همه چیز آن را گواهی می دهد، همه چیز سرشار از شهودی است که بانگ می زند: "این چنین است!" امپراطور فاتح توفیق می یابد. او بدون مبارزه، ظفرمند نگشته است و هر چه در مبارزه ی او خطر بیشتر بوده، شعف ناشی از پیروزی او بیشتر شده است. توفان، ملاحان را منقلب کرده، به غرق شدن تهدیدشان می کند. همه از تصور مرگ قریب الوقوع رنگ می بازند. وقتی آسمان و دریا آرام می گیرد شدت خرمی آنها گواهی دهنده ی شدت ترسشان می باشد.
*
من از خود روی گردان بودم؛ زیرا نمی خواستم روی در روی خویش قرار گیرم. تو مرا از چنین وضعیتی رها کردی، و در برابر چهره ی خودم نشاندی تا ببینم چه اندازه کریه بودم؛ و چقدر موهن و بینوا، با آن لکه ها و زخم های کهنه ام. خود را می دیدم و از خود بیزار می شدم، ولی گریز از خویشتن برایم غیرممکن بود.
*
آه پدر ، من می جویم و نمی یابم؛ خدای من، یاری ام کن، هدایتم نما، چه کسی جرئت می کند برخلاف آنچه در کودکی آموخته ایم که زمان حال وجود دارد و آن دو زمان دیگر نیست بگوید: زمان ِ سه تکه شده، از هم جدا نیست! آیا ممکن است هر سه تکه در لحظه ای وجود داشته باشد؟ آن گاه که زمان حال از مکانی مرموز خارج می شود و آینده حال می شودو یا گذشته در جایی اسرارآمیز کنار می رود و حال، گذشته می شود؟ آیا آنانی که آینده را پیشگویی می کنند، جایی آن را دیده اند؟ آینده اگر هنوز وجود ندارد، دیدنش ناممکن است؛ و آنان که گذشته را روایت می کنند، مهمل می بافند؛ مگر آنکه قادر باشند به دیده ی ذهن، حوادث را پیش بینی کنند. اگر این گذشته به هیچ روی وجود خارجی نداشت، دیدن آن بکلی ناممکن بود. در نتیجه، آینده و گذشته به نسبت مساوی وجود دارد.
*
اینک آنچه که به روشنی یقین بر من ظاهر می شود، این است که نه اینده و نه گذشته هیچ کدام موجود نیستند. این که سه زمان ِ گذشته، حال و آینده را بر می شماریم، بهره گیری از اسامی خاص نیست. شاید صحیحتر است بگوییم: "سه زمان وجود دارد: حضور گذشته، حضور حال و حضور آینده"، زیرا که این سه زمان در ذهن ما وجود دارند و من در جاهای دیگر آنها را نمی یابم. حضور گذشته همان "حافظه" است؛ حضور حال، همان "شهود ِ بی واسطه" و حضور آینده، همان "انتظار". اگر رخصت چنین توضیحی را داشته باشم، می بینم و اقرار می کنم که سه زمان هست، آری، سه زمان وجود دارد. بگذار بر این قول که "سه زمان: گذشته، حال، و آینده وجود دارد" مانند آنچه به غلط باب گردیده است، پافشاری کنند. بگذار تا بگویند. من نه نگران این گفته هایم و نه خلاف آن را ادعا می کنم؛ و نه این برداشت را سرزنش و تقبیح می کنم. باشد که لااقل خود بدانند که چه می گویندو از این گفته بدانجا نروند که بپندارند آینده، اینک وجود دارد و گذشته هنوز هست. زبانی که ساخت عبارات و اسامی اش خاص باشد، زبان نادری است: اغلب اوقات سخن گفتن ما فاقد معنایی خاص است؛ لیک همگان منظور گفته ی ما را در می یابند.
اعترافات آگوستین قدیس / ترجمه ی افسانه نجاتی
پيزا و ونيز
شهردارهاي دو شهر پيزا و ونيز و بازديدكنندگان شهرشان كه ، سالهاي سال شيفتهي ديدن اين دو شهر بودند ، با اين رسوايي موافقت كرده بودند كه شبانه و كاملا سري ، برج كليساي ونيز را ، با برج پيزا جابهجا كنند . هر چند كه نتوانستند نقشهي اين راز را پوشيده نگه دارند و در آن شب بهخصوص كه ميخواستند برج پيزا را به شهر وين و برج كليساي وين را به پيزا منتقل كنند ؛ به جنون و ديوانگي متهم شدند و شهردار پيزا را روانه تيمارستان شهر وين و شهردار وين را روانه تيمارستان پيزا كردند . ناگفته نماند كه مقامات بلند پايه ايتاليايي توانستند به طور كاملا سري و محرمانه اين مسئله را حل كنند .
مشاهدات
با وجود اين كه هميشه از رفتن به باغ حيوانات متنفر بودهام و به كساني كه علاقمند ديدن اين جور جاها هستند ، مظنون بودم ؛ نتوانستم درخواست دوستم كه ، استاد الهيات است ، از رفتن به باغ حيوانات شونبرن رد كنم . روبهروي قفس ميمونها ايستاده بوديم و به استاد كه مشغول غذا دادن به ميمونها بود نگاه ميكرديم . چون به اين كار عادت داشت و مخصوصا ميآمد تا به ميمونها غذا بدهد . به همراهي استاد الهيات و يكي از دوستان قديميام كه او هم استاد دانشگاه بود ، به ديدن باغ شونبرن دعوت شده بودم تا تمامي مواد غذايي كه آورده بودند به ميمونها بدهيم . همانطور كه مشغول اين كار بوديم ، ناگهان ديديم كه ميمونها غذاها را روي زمين پخش كردند و با ناخنهايشان آنها را ريزريز كردند و بعد هم آمدند مقابل ميلههاي قفس و آنها را به ما تعارف كردند . استاد الهيات و من كه حسابي از رفتار ميمونها وحشتزده شده بوديم ؛ دممان را گذاشتيم روي كولمان و از نزديكترين در خروجي شونبرن خارج شديم .
هتل والدهاوس
نه هوا با ما يار بود و نه كساني كه دور ميز ما نشسته بودند و ما را با رفتارهاي زنندهشان بيزار ميكردند . آنها حتا با بد و بيره گفتن به نيچه ، او را هم ضايع كردند . حتي بعد از آن تصادف وحشتناك و دراز به درازشدن جسدهايي كه در كليساي سليس افتاده بود . هنوز هم از آنها متنفر بوديم .
هشدار
يكي از تاجرهاي كوبلنز ، با ديدن اهرام Giza روياي زندگياش به واقعيت پيوست ؛ چون بعد از بازگشت مجبور شد نااميد كنندهترين خاطرات زندگياش را بنويسد . درست همان احساسي كه سال گذشته ، من هم بعد از ديدن اهرام مصر و تمامي هرمها پيدا كردم . هرچند توانستم خيلي زود بر اين نااميدي فائق شوم ؛ اما تاجر كوبلنز با دادن يك ماه آگهي تبليغاتي در تمامي روزنامههاي آلمان ، سويس و اتريش به نوعي نااميدياش را جبران كرد و انتقامش را گرفت و با اين كار به همهي بازديدكنندگان اهرام مصر ، به خصوص اهرام Chop كه بيش از بقيه نااميدش كرده بودند هشدار داد . تاجر كوبلنز ظرف مدت كوتاهي كه مردم آن را ضد تبليغات ناميدند . همهي سرمايهاش را از دست داد . هشدار او نه تنها مانعي براي علاقه مردم نشد ، بلكه برعكس تعداد بازديدكنندگان اهرام مصر را نسبت به سال گذشته دو برابر كرد .
توماس برنهارد ، فكاهينويس ترسناك ، ياغي رنجكشيده ، نويسندهي مردم گريز / ترجمهي رؤيا بشنام / گلستانه / شماره 61
متن انگليسي اين داستانها در DREAMS AND FEARS قابل دسترس ميباشد .
پيش از آن كه واپسين نفس را برآرم
پيش از آن كه پرده فرو افتد
پيش از پژمردن گل ،
برآنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم
برآنم كه باشم .
در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه
نزد كساني كه نيازمند منند
كساني كه نيازمند ايشانم
كساني كه ستايشانگيزند ،
تا دريابم
شگفتي كنم
باز شناسم
كهام
كه ميتوانم باشم
كه ميخواهم باشم ،
تا روزها بيثمر نماند
ساعتها جان يابد
و لحظهها گرانبار شود
هنگامي كه ميخندم
هنگامي كه ميگريم
هنگامي كه لب فرو ميبندم
در سفرم به سوي تو
به سوي خود
به سوي حقيقت
كه راهيست ناشناخته
پر خاك
ناهموار ،
راهي كه ، باري
در آن گام ميگذارم
كه در آن گام نهادهام
و سر بازگشت ندارم
بي آن كه ديده باشم شكوفائي گل ها را
بيآنكه شنيده باشم خروش رودها را
بي آن كه به شگفت درآيم از زيبايي حيات .
اكنون مرگ ميتواند
فراز آيد .
اكنون ميتوانم بگويم
كه زندگي كردهام .
همچون كوچهئي بيانتها / احمد شاملو

Designer : Norah Moosavinia
«آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراءطبيعي ، اين انعكاس سايهي روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه ميكند كسي پي خواهد برد ؟»
«ميترسم فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم – زيرا در طي تجربيات زندگي باين مطلب برخوردم كه چه ورطهي هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم .»
«آيا اين مردمي كه شبيه من هستند ، كه ظاهرا احتياجات و هواو هوس مرا دارند براي گول زدن من نيستند ؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كردن و گول زدن من بوجود آمدهاند ؟ آيا آنچه كه حس ميكنم ، ميبينم و ميسنجم سرتاسر موهوم نيست كه با حقيقت خيلي فرق دارد ؟»
«من خودم را از جرگهي آدمها ، از جرگهي احمقها و خوشبختها بكلي بيرون كشيدم و براي فراموشي به شراب و ترياك پناه بردم – زندگي من تمام روز ميان چهار ديوار اطاقم ميگذشت و ميگذرد – سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است .»
«من بجز زندگي زهرآلود زندگي ديگري را نميتوانستم داشته باشم .»
«من هميشه گمان ميكردم كه خاموشي بهترين چيزها است ، گمان ميكردم كه بهتر است آدم مثل بوتيمار كنار دريا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشيند ؛ ولي حالا ديگر دست خودم نيست چون آنچه كه نبايد بشود شد .»
«آنچه كه زندگي بوده است از دست دادهام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنكه من رفتم ، بدرك ميخواهد كسي كاغذپارههاي مرا بخواند ، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند . من فقط براي اين احتياج بنوشتن كه عجالتا برايم ضروري شده است مينويسم . من محتاجم ، بيش از پيش محتاجم كه افكار خودم را به موجود خيالي خودم ، به سايهي خودم ارتباط بدهم . اين سايهي شومي كه جلو روشنايي پيهسوز روي ديوار خم شده و مثل اين است كه آنچه مينويسم بدقت ميخواند و ميبلعد .»
ميان چهارديواري كه اطاق مرا تشكيل ميدهد و حصاري كه دور زندگي و افكار من كشيده ، زندگي من مثل شمع خرده خرده آب ميشود ، نه ، اشتباه ميكنم ؛ مثل يك كندهي هيزم تر است كه گوشهي ديگدان افتاده و بآتش هيزمهاي ديگر برشته و زغال شده ، ولي نه سوخته است و نه تر و تازه مانده ، فقط از دود و دم ديگران خفه شده .»
«آيا سرتاسر زندگي يك قصهي مضحك ، يك متل باورنكردني و احمقانه نيست ؟ آيا من فسانه و قصهي خودم را نمينويسم ؟ قصه فقط يك راه فرار براي آرزوهاي ناكام است . آرزوهائيكه بآن نرسيدهاند . آرزوهائيكه هر متلسازي مطابق روحيهي محدود و موروثي خودش تصور كرده است .»
براي كسي كه در گور است زمان معني خودش را گم ميكند . اين اتاق قصهي زندگي و افكارم بود .»
«يك جور تشعشع يا هاله ، مثل هالهاي كه دور سر انبياء ميكشند ميان بدنم موج ميزد و هاله ميان بدن او را به هالهي رنجور و ناخوش من ميطلبيد و با تمام قوا بطرف خودش ميكشيد . حالم كه بهتر شد ، تصميم گرفتم بروم . بروم خود را گم بكنم ، مثل سگخوره گرفته كه ميداند بايد بميرد . مثل پرندگاني كه هنگام مرگشان پنهان ميشوند .»
«نه ، ترس از مرگ گريبان مرا ول نميكرد . كسانيكه درد نكشيدهاند اين كلمات را نميفهمند ؛ به قدري حس زندگي در من زياد شده بود كه كوچكترين لحظهي خوشي جبران ساعتهاي دراز خفقان و اضطراب را ميكرد . ميديدم كه درد و رنج وجود دارد ولي خالي از هرگونه مفهوم و معني بود ، من ميان رجالهها يك نژاد مجهول و ناشناس شده بود ، بطوري كه فراموش كرده بودند كه سابق برين جزو دنياي آنها بودهام . چيزي كه وحشتناك بود حس ميكردم كه نه زندهي زنده هستم و نه مردهي مرده ، فقط يك مردهي متحرك بودم كه نه رابطه با دنياي زندهها داشتم و نه از فراموشي و آسايش مرگ استفاده ميكردم .»
«آيا اطاق من يك تابوت نبود ، رختخوابم سردتر و تاريكتر از گور نبود ؟»
«از درد خودم كيف ميكردم ، يك كيف وراي بشري ، كيفي كه فقط من ميتوانستم بكنم و خداها هم اگر وجود داشتند نميتوانستند تا اين اندازه كيف بكنند ... در آنوقت به برتري خودم پي بردم ، برتري خودم را به رجالهها ، به طبيعت ، به خداها حس كردم . خداهائي كه زائيده شهوت بشر هستند ، يك خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر بودم ؛ چون يك جريان جاوداني و لايتناهي در خودم حس ميكردم ...»
«عشق چيست ؟ براي همهي رجالهها يك هرزگي ، يك ولنگاري موقتي است . عشق رجالهها را بايد در تصنيفهاي هرزه و فحشا و اصطلاحات ركيك كه در عالم مستي و هوشياري تكرار ميكنند پيدا كرد .»
«من محكوم و بيچاره در اين درياي بيپايان در مقابل هوي و هوس امواج سر تسليم فرود آورده بودم .»
گيتار سحرآميز
بيعدالتي آن زمان آزارمان ميدهد كه از آن مستقيما سودي حاصلمان نشود . لوك د ووونارگه
جوانك نوازندهاي بود به اسم پيتر كه در گوشه و كنار خيابانها گيتار ميزد و از اين راه براي ادامهي تحصيل در كنسرواتوار پول جمع ميكرد . آرزو داشت يك ستارهي بزرگ راك شود ، اما چون هوا سرد بود و خيابانها نسبتا خلوت ، پول زيادي جمع نميشد .
يك روز كه پيتر داشت آهنگ كراس رودز را ميزد ، پيرمردي با يك ماندولين آمد پيشش و گفت :
- ميشه جاتو به من بدي ؟ روي درپوش فاضلاب كه نشستي گرمتره .
پيتر كه آدم خوشقلبي بود گفت : "البته ."
- اگه شالت رو هم بدي خيلي ممنون ميشم ! خيلي سردمه .
پيتر كه آدم خوشقلبي بود گفت : "البته ."
ميشه يه خورده پول هم بهم بدي ؟ امروز خيلي خلوت بود . شندرقازي بيشتر دشت نكردم و گرسنهام .
پيتر و غيره و غيره گفت : "البته ."
همهاش ده سكه توي كلاهش داشت كه دادش به پيرمرد .
ناگهان معجزهاي اتفاق افتاد : پيرمرد تبديل شد به مردي قلچماق كه با ريمل و ماتيك آرايش كرده بود . دم بلند صورتيرنگي داشت و نيمتنهي بلند بافتني و پاشنهي كفشهايي كه ده سانتيمتر بلنديش بود .
مرد قلچماق گفت :" من لوچي فوماندرو ، جادوگر جلوههاي ويژهام . چون كه بهم مهربوني كردي ، يه گيتار سحرآميز بهت هديه ميدم . تنهايي هر قطعهاي رو دوست داري بزن . كافيه كه بهش دستور بدي . اما يادت نره : اين گيتار رو كسي بايد بزنه كه قلبش پاك باشه . واي كه اگه آدم شروري اون رو بزنه اتفاقهاي وحشتناكي ميفته ."
اين را كه گفت ، صداي آكورد تكاندهندهاي در مي هفتم توي آسمان پيچيد و جادوگر ناپديد شد و روي زمين يك گيتار برقي نيزهاي شكل كاسه مرواريد را با سيمهايي از طلاي ناب برجا گذاشت . پيتر آن را بغل كرد و گفت :" برام هي جو بزن ."
گيتار شروع كرد به اجراي قطعه ، جوري كه حتي خود جيمي هندريكس هم به پاش نميرسيد . پيتر كاري نداشت جز اينكه وانمود كند اوست كه مينوازد . مردم زيادي جمع ميشدند و توي كلاه پيتر باران پول بود كه ريخته ميشد .
يك روز تا پيتر از زدن دست كشيد ، مردي آمد سراغش كه پالتوي پوست تمساح تنش بود . گفت كه كارگزار يك شركت صوتي است و از پيتر يك ستارهي راك ميسازد . واقعا هم سه ماه بعد پيتر در صدر جدول پرفروشهاي آمريكا ، ايتاليا ، فرانسه و مالگاش بود . گيتار نيزهايش نمادي شد براي ميليونها جوان و تمام گيتاريستها به شيوهي نواختنش حسادت ميكردند .
شبي بعد از يك كنسرت غوغابرانگيز ، پيتر كه فكر ميكرد روي صحنه تنهاست به گيتار گفت چيزي برايش بزند تا تمدد اعصاب كند .
گيتار برايش يك لالايي زد . اما لابهلايي پردههاي تئاتر ، بلك مارتين شرور قايم شده بود كه به موفقيت پيتر حسادت ميكرد . او از اين طريق پي برد كه گيتار سحرآميز است . يواشكي آمد پشت سر پيتر و يك فيوز سه هزار ولتي را گذاشت پشت گردن او كه در جا كشتش . بعد گيتار را دزديد و رنگ قرمز بهش زد . شب بعد ، هنرمندان دسته جمعي يك كنسرت يادبود براي پيتر جوانمرگ شده ترتيب دادند . در اين كنسرت ، پرينس ، پونس و پارمنتير ، استينگ ، استينگستين و اشترونهيم برنامه اجرا كردند . بعد بلك مارتين شرور آمد بالا روي صحنه .
زير لبي به گيتار دستور داد : "ساتيس فاكشن رو برام بزن."
ميدانيد چي شد گيتار بهتر از دارو دستهي رولينگ استونز زد . به اين ترتيب يك ستارهي راك شد و ديگر كسي از پيتر خوش قلب يادي نكرد .
اين گيتار سحرآميزي بود كه يك نقص فابريكي داشت .
از مجموعه داستانهاي كوتاه كافهي زير دريا / استفانو بنني / رضا قيصريه / نشر كتاب خورشيد / 1383
آمدن مسيح
مسيح خواهد آمد ، آنهنگام كه عنان گسيختهترين فردگرايي ايمان ممكن شود ، هيچكس اين امكان را نابود نكند ، هيچكس اين نابودي را تحمل نكند ،بنابراين گورها باز خواهند شد . چه بسا اين خودآموزهاي مسيحي است ، چه به لحاظ ارائهي سرمشقي كه بايد از آن پيروي كرد ، سرمشقي فردگرايانه ، و چه به لحاظ ارائهي نمادين رستاخيز ميانجي در درون هر يك از انسانها .
مسيح روزي خواهد آمد كه ديگر به او نيازي نيست ، مسيح يك روز پس از ورودش خواهد آمد ، در واپسين روز نخواهد آمد ، بلكه در واپسين روز .
اختراع شيطان
وقتي شيطان در جسم ما حلول ميكند ، بيشك فقط با يك شيطان سر و كار نداريم ، چون در اين صورت دستكم روي زمين آرام زندگي ميكرديم ، همانگونه كه با خدا ، در عين وحدت ، بدون تناقض ، بدون فكر و خيال ، همواره مطمئن از مردي كه پشت سرمان ايستاده است . چهرهاش وحشتزدهمان نميكرد ، چون به عنوان موجودي شيطاني ، در صورت وجود كمي حساسيت نسبت به چنين منظري ، آن اندازه زيرك بوديم كه ترجيحا دستي را قرباني كنيم و با آن چهرهاش را بپوشانيم . اگر فقط يك شيطان ما را در اختيار داشت – برخوردار از آزادي عمل در هر لحظه ، با اشراف بيدغدغه و بيمزاحم بر سرشتمان – چنين شيطاني آن اندازه توانمند بود كه ما را به درازاي عمري بشري فراز روح خدايي موجود در درونمان نگه دارد و چنان به گردش درآورد كه كمترين بارقهاي از آن به چشممان نتابد و در نتيجه از اين سو هم دچار تشويش نشويم . شوربختي زميني ما تنها از تعدد شيطانها مايه ميگيرد . چرا يكديگر را از ميان برنميدارند تا فقط يكي باقي بماند ؟ چرا همه تابع يك شيطان بزرگ نميشوند ؟ هر يك از اين دو حالت با اصل شيطاني فريفتن هر چه كاملتر ما سازگاري ميداشت . تا وقتي يگانگياي وجود ندارد ، توجه شاياني كه مجموع شيطانها نثار ما ميكنند به چه كار ميآيد ؟ كاملا روشن است كه كم شدن يك تار موي انسان براي شيطانها بيشتر حايز اهميت است تا براي خدا ، چرا كه آن تار مو براي شيطان واقعا از دست ميرود ، ولي براي خدا نه . تنها مسئلهاي كه هست تا وقتي اين همه شيطان درون ما وجود دارد ، چنين چيزي باعث نميشود به آسايش برسيم .
گودال بابل
چه ميسازي ؟ ميخواهم دالاني حفر كنم . بايد پيشرفتي صورت بگيرد . موضع من اين بالا بيش از اندازه بلند است .
داريم گودال بابل را حفر ميكنيم .
پرومته
سرنوشت پرومته در چهار افسانه آمده است . بنا به افسانهي نخست ، چون پرومته نزد انسانها به خدايان خيانت كرد ، در كوههاي قفقاز به بند كشيده شد و خدايان عقابهايي فرستادند تا جگر او را ، كه پيوسته رشد ميكرد ، تكهتكه بخورند . بنا به افسانهي دوم ، پرومته از درد منقارهايي كه در جگرش فرو ميشد ، خود را آنقدر به صخره فشرد تا با صخره يكي شد .
بنا به افسانهي سوم ، در پي هزاران سال ، خيانت او فراموش شد . خدايان فراموش كردند ، عقابها و خود او هم . بنا به افسانهي چهارم ، ماجراي به پوچي گراييده همه را خسته كرد . خدايان خسته شدند ، عقابها خسته شدند ، زخم خسته شد و التيام يافت .
آنچه به جا ماند صخرهي تفسيرناپذير بود . افسانه ميكوشد تفسيرناپذير را تفسير كند . اما از آنجا كه خود ريشه در حقيقت دارد ، بهناچار دوباره به چيزي تفسيرناپذير ميانجامد .
سيرنها
اينها صداهاي وسوسهانگيز شبانه اند : سيرنها اين گونه آواز ميخواندند ، اگر كسي گمان كند كه آنها قصد وسوسهگري داشتند ، در حقشان بيانصافي كرده است . سيرنها ميدانستند كه چنگال دارند و نازا هستند ، از اين رو به صداي بلند شكوه كيكردند ، تقصير از آنها نبود كه شكوهشان تا آن اندازه خوشطنين بود .
داستانهاي كوتاه كافكا / علي اصغر حداد / نشر ماهي / 1383
Jean Cocteau
كوكتو و اسطوره / فرانسيس راميرز
هنگامي كه ژان كوكتو در 1922 ، اثرش آنتيگون را براساس تراژدي سوفوكل ، انتشار داد ، پل موران ، در محفلي پاريسي ، به گربزي زيرگوشي به وي گفت :«اشباح را از بند رهانيدي» . منظورش اسطورههاي يوناني بود و البته تصور نميكرد كه چه سخن بجا و سنجيدهاي گفته است . در واقع به مدت چهل سال ، مضامين اساطيري به تمام و كمال ، دستمايهي آفرينش ادبي و هنري كوكتو با آفرينش اورفه (نمايشنامه و فيلم) و ماشين دوزخي و اديپ شاه و اويپوس ركس و وصيتنامهي اورفه ، افزون بر خلق تعداد بيشماري طرح و ليتوگرافي و پردهي نقاشي و ظرف و بشقاب و سفالينه و قاليبافت با مضامين افسانههاي باستاني بود .
اگر بنا به حكم زيباي رولان بارت ، اسطوره «سخني برگزيدهي تاريخ» باشد (يعني سخني تاريخ فرموده و نه بلهوسانه) ، بنابراين نبايد اين بازگشت به اسطوره را در قلب قرن بيستم ، از مقولهي راحتطلبي آكادميك پنداشت ، بلكه بايد به جستجوي معنا و ضرورتش برخاست .
اين ضرورت ممكن است امري كلي و عمومي باشد بدين معني كه در قبال اضطراب ناشي از تنش و ناهماهنگي ميان دگرگوني بالفعل جهاني كه در مسير حلزوني شكل دانشهاي فن سالارانه افتاده است و سكون خلق و خوي انساني ، افسانهي يونان با به هم پيوستن دو نيروي متضاد : آفرينش و تقدير ، به ما ميآموزد كه شكيبايي تراژيك پيشه كنيم . چنين پيش زمينه يا دورنمايي ، بر ريزه كاري سرشار از رعنايي تئاتر ژان ژيرود ، سايهاي سنگين و خطير ميافكند .
اما اين به ضرورت ممكن است ، خاص و جزئي نيز باشد و بي آنكه هنرمند سر و راز اين اسطورهپسندي را بداند ، به نكتهاي مشخص در تمدنمان مربوط ميگردد . ( به عنوان مثال از اين دست است) ساحت مدوزي ، فيلم جن و پري (ديو و دلبر) و دهشت از ديدن و ديده شدن كه فيلم كوكتو به همين سبب ، بيانگر مافيالضمير يا مكنون قلبي قرن ماست و شعري است در باب نگاهي كه ميكشد (سنگ ميكند) . در واقع جن دردمند و ديوآسايي كه نبايد چشم به چشمانش دوخت ، با نقاب دردناكش از پشم و مو چرم و چسب ، به مثابهي يك تن از مظاهر گورگوي باستاني است .
تصاوير جن در نماي درشت و رويارويي يا تمام رخي وي در فيلم كه نشانههاي دال بر گردن و سر بريدن ، يعني خصلت عمومي منسوب به سيماي مدوز است ، از نكاتي است كه موجب ميشود اين تحليل ، كاملا صائب باشد و نيز ما را بر آن ميدارد كه سر اين جن تراژيك را يكسره با سرهاي بريده شدهي ديگر يا ديگر چهرههايي كه به چشمان صاحبانشان ميل كشيدهاند ، مربوط بدانيم كه اين همه در آثار گونهگون كوكتو از لحاظ شكل (تئاتر ، فيلم ، شعر و غيره) ، نگاه و تقدير را به هم ميپيوندند و مصاديقش عبارتند از اديپ كور شده ، و اورفه كه مجاز نيست به پشت سرش بنگرد و سر بريدهاش همچنان سخن ميگويد . اينها مواردي روشن است ، اما در متني نادر موسوم به ملكههاي فرانسه نيز به تصويري برميخوريم كه به طرز شگفتي مدوزي است و آن تصوير زني چون ژنويو قديسه (Sante – Genevieve) است كه به چشمان مادرش ميل ميكشد و يا تصوير سر خونآلود ماري آنتوانت كه با گيوتين اعدام شد ؛ و هنگامي كه كوكتو به هنر قاليبافي روي مي آورد ، به افسانهي يهوديه (Judith) و هولوفرن (Holopherne) يعني داستان مردي (هولوفرن) كه زني (يهوديه) سر از تنش جدا ميكند ، علاقهمند ميشود . ليتوگرافياي از كوكتو به تاريخ سال 1950 ، يعني درست در همان سالي مه فيلم اورفه ساخته شد ، به طرز معنيداري ، نمايشگر سر بريدهي آوازخوان تراس (Thrace)است كه تمام رخ با چشماني سياه و دهشتناك و كشيده و هراسانگيز به نگرندهي تابلو مينگرد . اين تصوير با تصاوير اورفههاي جوان كه با خطي نرم و ناعطافپذير ترسيم شدهاند و چهرهشان به ساز چنگ تبديل ميشود ، هيچ شباهت ندارد . ميتوان در اين ليتوگرافي كه تأثيري قدرتمند دارد و بسان تصوير روان برهنهي مردي است (بيهيچ پوشش و يا پوست و يا گوشت) ، چهرهي حقيقي كوكتو را عاري از لاك دنيادوستي و شادخواريش ، مشاهده كرد ، آنچنان كه پل موران توانست واقعيت ژرفش را در كتاب L'Enfant Septentrion به حدس دريابد : «كوكتو با نگاه نافذش و بينياش كه به پيكان آهني سر تير و نيزه ميمانست و دستان كشيدهاش و موهاي يه پا خاسته سرش ، با همهي وجودش ، در ستيغ زندگي زيست .»
ژان كوكتو ، بارها به گونههاي نختلف گفته است كه اسطوره را بر تاريخ ترجيح ميدهد ، زيرا واقعيت تاريخي به مرور ، به دروغ تبديل ميشود ، حال آنكه اسطوره با دروغ آغاز ميگردد ولي سرانجام به حقيقت تبديل ميشود .
نگاهي بر نمايشنامه و فيلم اورفه
«بايد اطاعت كنيم . هر رازي رازهاي خود را دارد . خدايان خدايان خود را دارند . ما خدايان خودمان را داريم ؛ آنها خدايان خودشان را . اين همان است كه لايتناهياش ميخوانند .» ژان كوكتو
اورفه در 1925 در ويلفرانش نوشته شد و همين اثر بود كه ژان كوكتو را صاحب قريحهاي نشان داد كه بايد در عالم ادب به حسابش ميآوردند . اورفه نمايشنامهاي خارقالعاده است كه كوكتو ، يك نسل بعد ، فيلم حتي خاطرهانگيزتري از روي آن ساخت . شخصيتهاي اورفئوس و اوديپوس (اوديپ) ذهن كوكتو را به خود مشغول كرده بود ؛ او دربارهي هر يك از موجودات اسطورهاي نمايشنامههايي نوشت ، اسطورههايي كه حد و مرزهاي انساني را زير پا ميگذاشتند : يكي با وارد شدن به جهان مردگان ، ديگري با تخطي از نيروندترين محرمات انساني ، يعني با كشتن پدر و زناشويي با مادر . اورفئوس ، شاعر ازلي ، كوكتو را شيفتهي خود كرده بود زيرا قطبهايي متضاد در وجود او وحدت يافته بودند ، قطبهايي مانند خورشيدي و قمري ، آپولوني و دينوسوسي ، نرينه و مادينه ، خرد و نابخردي . كوكتو ميگفت كه اورفه اولين اثري است كه شب را به ميانهي روز راه ميدهد . او همچنين اذعان كرد كه اين نمايشنامه شرححالگونه است و گفت : «دوازده سال مصيبت بار در دل آن آشكار و نهان است .»
اورفه از يك پردهي سيزده صحنهاي تشكيل شده است ؛ اثري كه بر جاي ميگذارد به تأثير نقاشيهاي جورج دكريكو يا سالوادور دالي ميماند . شخصيتها دوگانهاند . اورفئوس و ائوروديكه با يكديگر گويي يك شخصيت دوجنسيتي ميسازند ، ولي اسب ارفئوس و مرگ نقش اورفئوس را هم بازي ميكنند ، در حالي كه شخصيت اورتبيز ، شيشهبري كه خود را در نقش فرشتهي نگهبان جا زده ، نقش ائوروديكه را بازي ميكند . شخصيتها از طريق آينهها به زندگي پس از مرگ پا ميگذارند ؛ اورتبيز پرواز ميكند ؛ مرگ ، چنان كه در غالب آثار كوكتو ميبينيم ، يك زن زيباست ؛ مرگ ، دو ملازم و مقدار زيداي تجهيزات فني دارد . افسون شعري ارفئوس چهارپايان را مسحور ميكند ؛ در نمايشنامهي كوكتو ، اسب اورفئوس ، كه نمايندهي ناخودآگاه اوست ، اورفئوس را جادو ميكند . اورفئوس معناي پنهان پيامي را كه اسب با سم ضربههاي خود ميفرستد كشف ميكند . يكي از اين پيامها ، "Madame Eurydice reviendra d'enfer" به معناي merde"" [آشغال] است ، و كلمات آغازين اوبوروا اثر آلفرد ژاري را به ياد ميآورد . ائوروديكه از سر حسادت به اسب ، كه همهي توجه اورفئوس را ميطلبد ، اسب را ميكشد ، ولي خود در نتيجهي غدر آگلائونيكه مسموم ميشود . آگلائونيكه پيشواي كاهنان معبد باكخوس (باكوس) است كه ائوروديكه قبلا به آنها تعلق داشته و اورفئوس او را از چنگ آنان نجات داده است .
درست مانند روايت اسطورهاي ، اورفئوس به دنبال ائوروديكه به دوزخ ميرود تا او را بازگرداند ، ولي به او نگاه ميكند و از دستش ميدهد . سپس اورفئوس به دست گروهي پرغوغا از كاهنان مثله ميشود و سر از تنش جدا ميكنند . با وجود اين ، كوكتو صحنهي اختتاميهي شاد و سرگرمكنندهاي در بهشت تدارك ميبيند تا پايان نامتعارف خوشبينانهاي به نمايشنامه بدهد . اورفئوس و ائوروديكه و اورتبيز با هم هستند . اورفئوس متوجه ميشود كه اورتبيز همان فرشتهي نگهبان همسرش است و اسبش نيز همان عفريتي است كه ائوروديكه كشت ، كه به همين دليل هم ائوروديكه جانش را از دست داده بود . اورفئوس خدا را سپاس ميگذارد : «ما از تو سپاسگذاريم كه مرا رهايي بخشيدي ، زيرا من شيفتهي شعر بودم ، و تو شعر هستي .»
تكاندهندهترين صحنههاي اورفه صحنههايي هستند كه مرگ به خانهي اورفئوس وارد ميشود و اورفئوس ، با كمك دستكشهايي كه مرگ به جا گذاشته ، آينه را ميشكند و به جستجوي همسرش وارد عالم مردگان ميشود . در اين جا ، كوكتو از نماد مورد علاقهاش ، آينه ، حداكثر استفاده را ميكند . آينه ، كه ظاهرا جهاني مشابه جهاني را كه ما در آن زندگي ميكنيم باز ميتاباند ، در واقع دريچهاي است به قلمروي كه خود ميبيند ، دنيايي از ديد آينه : «آينهها درهايي هستند كه مرگ از ميان آنها ميآيد و ميرود ... فقط كافي است در تمام زندگي به آينهاي بنگريم ، مرگ را ميبينيم كه مثل زنبورهاي يك كندوي شيشهاي به كار خود مشغول است .»
فيلم اورفه ، كه كوكتو در سال 1950 آن را ساخت ، طولانيتر و پيچيدهتر و منسجمتر از نمايشنامه است . كوكتو آن را يك «فيلم جنايي ماندگار» خواند . در فيلم اسب سيرك ناپديد شده و رولزرويس نعشكش مرگ جاي آن را گرفته ؛ پيامهاي راديويي اسرارآميزي كه اين اتوموبيل ارسال و دريافت ميكند جانشين علائم مورسي ميشود كه اسب با ضربههاي سمش ميفرستد . ملازمان مرگ ، عزراييل و رافائل ، به دو موتورسيكلت سوار شرور تبديل شدهاند كه باعث مرگ ائوروديكه و سژست ميشوند . تمهيد نقشهي دوگانه در فيلم بيشتر به كار گرفته ميشود زيرا در اين جا شاعر جوانتر و پرآوازهتر ، سژست نقش اورفئوس را بازي ميكند . مرگ به شخصيت مركزيتر و آمرانهتري تبديل شده است . مرگ ، فرشتهي الهام كوكتوست . آشكار است كه مرگ به اورفئوس عشق ميورزد و اورفئوس هم عاشق اوست . وقتي اورتبيز از اورفئوس ميپرسد دلش ميخواهد دوباره به ائوروديكه ملحق شود يا به مرگ ، اورفئوس جواي ميدهد هر دو .نگاه كوكتو به هستي ، كافكاوار است و حال و هواي فيلم شوم و هولناك است ؛ بيشتر صحنههاي فيلم در پادگان ويرانشدهي سنسير فيلمبرداري شد . ژان ماره نقش اورفئوس را بازي كرد ؛ ادوار درمي ، سژست ، ماري دئا ، ائوروديكه و ماريا كازارس ، مرگ .
برگرفته از :
1- جهان اسطورهشناختي / جلال ستاري / جلد سوم
2- ژان كوكتو / دوريس ال . ادر / احمد كسايي پور
فرياد
در باد سايهي سروي به جا مي گذارد .
[بگذاريد در اين كشتزار
گريه كنم .]
در اين جهان همهچيزي درهم شكسته
به جز خاموشي هيچ باقي نمانده است .
[بگذاريد در اين كشتزار
گريه كنم .]
افق بيروشنايي را
جرقهها به دندان گزيده است .
[به شما گفتم ، بگذاريد
در اين كشتزار
گريه كنم . ]
قصيده ي اشكها
پنجرهي مهتابي را بستهام
چرا كه نميخواهم زاريها را بشنوم .
با اين همه ، از پس ديوارهاي خاكستر
هيچ به جز زاري نميتوان شنيد .
فرشتگاني كه آواز بخوانند انگشت شمارند
سگاني كه بلايند انگشت شمارند
هزار ساز در كف من ميگنجد .
اما زاري سگي سترگ است
اما زاري فرشتهئي سترگ است
زاري سازي سترگ است .
زاري باد را به سر نيزه زخم ميزند
و به جز زاري هيچ نميتوان شنيد .
بدرود
اگر مردم
در مهتابي را باز بگذاريد .
كودك پرتقال ميخورد .
[ از مهتابي خود ميبينمش .]
دروگر گندم ميدرود .
[ از مهتابي خود ميبينمش .]
اگر مردم
باز بگذاريد در مهتابي را .
همچون كوچهئي بيانتها / احمد شاملو

Designer : Norah Moosavinia
«در اين دنيا همهچيز از قبل بخشوده شده و همهچيز در آن به طرز وقيحانهاي مجاز است .» بارهستی
«هيچ در بند خويشتننبودن ، ما را به سهولت قرباني جسم ميكند .» بارهستی
«آدمي هرگز از آنچه بايد بخواهد ، آگاهي ندارد ، زيرا زندگي يك بار بيش نيست و نميتوان آن را با زندگيهاي گذشته مقايسه كرد و يا در آينده تصحيح نمود .» بارهستی
«كسي كه مدام خواهان «ترقي» است بايد منتظر باشد روزي به سرگيجه دچار شود . سرگيجه چيست ؟ ترس از افتادن ؟ اما چرا روي بلندي حفاظدار ساختمان هم دچار سرگيجه ميشويم ؟ چون سرگيجه چيز ديگري ، غير از ترس از افتادن است . در واقع ، آواي فضاي خالي زير پايمان ما را به سوي خود جلب ميكند و تمايل به سقوط كه لحظهاي بعد با ترس در برابرش مقاومت ميكنيم سراسر وجود ما را فرا ميگيرد .» بارهستی
«وقتي فرد قوي آنقدر ضعيف ميشود كه به فرد ضعيف بيحرمتي ميكند ، فرد ضعيف بايد براستي خود را قوي بداند و او را ترك كند .» بارهستی
«در حقيقت زيستن» اين عبارتي است كه «كافكا» در دفتر خاطرات يا يكي از نامههايش نوشته است . معناي در حقيقت زيستن چيست ؟ به سادگي ميتوان يك تعريف منفي از آن ارائه داد : دروغ نگفتن ، پنهانكاري نكردن ، و هيچچيزي را مخفي نكردن ، در حقيقت زيست است . در حقيقت زيستن به خود و به ديگران دروغ نگفتن تنها در صورتي امكانپذير است كه انسان با مردم زندگي نكند . به محض اينكه بدانيم كسي شاهد كارهاي ماست ، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظارهگر ، تطبيق ميدهيم ، و ديگر هيچيك از كارهايمان صادقانه نيست . با ديگران تماس داشتن و به ديگران انديشيدن ، در دروغ زيستن است .» بارهستی
«مرد جواني كه با شدت تمام براي دستيابي به شهرت تلاش ميكند ، هيچ تصور واقعي از ماهيت شهرت در سر ندارد . آنچه به رفتار و كردار ما معنا ميبخشد ، هميشه براي ما ناشناخته است .» بارهستی
«ما اغلب براي از ياد بردن درد و رنج خويش به آينده پناه ميبريم . در پهنهي زمان ، خطي تصور ميكنيم كه فراسوي آن خط درد و رنج ما پايان خواهد يافت . اما ترزا اين خط را در پيش روي خود نميديد و تنها با انديشه گذشته ميتوانست خود را دلداري دهد .» بارهستی
«جراح بودن ، يعني شكافتن سطح پوست و گوشت و ديدن آنچه در بدن پنهان است .» بارهستی
«زندگي فقط يكبار است و ما هرگز نخواهيم توانست تصميم درست را از تصميم نادرست تميز دهيم ، زيرا ما در هر وضعي فقط ميتوانيم يكبار تصميم بگيريم . زندگي دوباره ، سهباره و چهار باره به ما عطا نميشود كه اين را براي ما امكانپذير سازد تا تصميمهاي مختلف خود را مقايسه كنيم . تاريخ و زندگي هر فرد بدين روال است .» بارهستی
«ما كه با اساطير عهد عتيق بزرگ شدهايم ، ميتوانيم بگوييم كه عشق پاك و ناب خيال و تصوري است كه همچون خاطرهاي از بهشت در ذهن ما مانده است . زندگي در بهشت به دويدن در خط مستقيم و رفتن به سوي ناشناختهاي مجهول شباهت ندارد و يك ماجرا نيست . زندگي در بهشت دايرهوار ميان چيزهايي شناختهشده جريان مييابد و يكنواختي آن كسلكننده و ملالانگيز نخواهد بود ، بلكه مايه خوشبختي است .» بارهستی
«وحشت حالت يك ضربه را دارد ، لحظهاي است كه انسان هيچچيز نميبيند . وحشت فاقد هرگونه اثر زيبايي است و انسان فقط پرتو شديد رويداد ناشناختهاي را ميبيند كه انتظار ميكشد . برعكس ، وقتي گرفتار حزن و اندوه ميشويم كه ميدانيم چهخبر است .» بارهستی
«همهي ما ميخواهيم در وجود قدرتمند يك خطاكار پيدا كنيم و در آدميزاد ضعف يك قرباني بيگناه را بجوييم .» بارهستی
«هيرود را پادشاه فرهيخته ، خردمند و با عظمتي ميدانم كه ديرزماني در آزمايشگاه سياست شاگردي ميكرد و دربارهي دنيا و بشر چيزهاي بسياري آموخت . هيرود پي برد كه بشر هرگز نميبايست آفريده ميشد . در واقع اين ترديد آنقدر كه احتمالا به نظرميآيد نامكشوف و خطاكارانه نبود . اگر اشتباه نكنم ، حتي خود پروردگار هم پس از تامل بيشتر درباره نوع بشر به فكر افتاد كه از آفرينش خود منصرف شود .»مهمانی خداحافظی
«بشريت به ميزان شگفتانگيزي آدم احمق توليد ميكند .» مهمانی خداحافظی
«آدم هرقدر خرفتر باشد بيشتر آرزوي توليدمثل كردن دارد .» مهمانی خداحافظی
«انسان به پيري ميرسد ، پايان نزديك ميشود ، هر لحظه از زندگي عزيزتر ميشود و ديگر فرصت اتلاف وقت با خاطرات نميماند . بايد تناقض رياضي نوستالژي را درك كرد : اين تناقض با قدرت بسيار ، در آغاز جواني رخ مينمايد ، زماني كه حجم زندگي گذشته هنوز قابل توجه نيست ؛ تسليم بنگرد و رنج ببرد .»جهالت
«اما آيا بازگشت به واقعيت امري قابل تحمل است و برتابيدن حقيقت دردناكتر از تن دردادن به اوهام نيست ؟ بردن يا باختن ؟ از چه رو اگر جهان به هر روي ما را از ياد خواهد برد .» جهالت
«واژهي تنهايي معنايي انتزاعيتر و اشرافيتر دارد : زندگي را پشت سر بگذاري ، بيآنكه كسي دوستت بدارد ، صحبت كني ، بيآنكه شنيده شوي ، رنج ببري ، بيآنكه در كسي احساس ترحم ايجاد كني .» جهالت
«كجاست آن مكاني كه براي جنون و خودجوشي چنين منطقي شكل گرفته ؛ توصيف گشته ؛ طراحي شده ؛ ترتيب يافته و اندازهگيري شده است ؟كجاست آن مكان كه در آن هذيان ، شهوت كور و جنون براي پرستش سوررئاليستها وجوددارد ؟ کجاست مکانی که خویشتن را می شود به دست فراموشی سپرد ؟» آهستگی
Designer : Norah Moosavinia
Samuel Beckett
ساموئل بکت ( 1989-1906)
«نه ، من هیچوقت شاد نبودم ، هیچوقت نبودم ، اما آرزو می کردم که هیچوقت شب به پایان نرسد و هیچوقت صبح نیاید تا انسان ها بیدار شوند و بگویند ، ما به زودی می میریم . بگذارید بیشترین بهره را ببریم . اما چه فرقی می کند که من به دنیا آمده باشم یا نه ، زندگی کرده ام یا نه ، مرده ام یا در حال احتضار ، هر آنچه که همیشه انجام داده ام می کنم ، بی آن که بدانم چه می کنم یا حتی چه کسی هستم ؟ کجا هستم ، یا آیا خودم هستم» مالون می میرد
«اغوا می کنم ، پس هستم .» فال قحوه
«آن چه عشق می خوانند نوعی تبعید است که در آن گه گاه کارت پستالی هم از وطن می رسد .»
«عشق پر قدرت ترین هیجان هاست و واقعا هیچ هیجانی پر قدرت تر از عشق نیست . چون نوآوری است که خاطر را بس شدید برمی انگیزد ، و واقعا هم هیچ چیزی موثرترتر از این ذهن را بخود مشغول نمی دارد . بوسیله ی این هیجان است که ما می توانیم فعل و انفعال یک روح را که هنوز موجودیت دارد یا فرار از واقعیت را یا درد را درک کنیم .» گفتارها و موسیقی
«نشانه های بی معنا درون سکوت دست های آویزان .» پینگ
«آن که به هستی خود آگاه است ، فارغ از هرگونه دریافت و ادراک بیرونی ، جسمانی ، انسانی و یزدانی ، همچنان به هستی خویش ادامه می دهد . جستجوی نیستی بوسیله حذف هرگونه ادراک و دریافت بیرونی ، همواره به دست ادراک بی وقفه از خویشتن ناکام می شود .» فیلم
«شاید رویاست ، همه اش یک رویا ، رویایی که غافلگیرم خواهد کرد ، بیدار خواهم شد ، در سکوت ، و دیگر هرگز نخواهم خوابید ، خودم تنها ، یا رویا ، باز هم رویا ، رویای یک سکوت ، سکوتی رویایی ، پر از زمزمه ها ، نمی دانم ، همه اش کلمات ، بیداری هرگز ، فقط کلمات ، چیز دیگری نیست ، باید ادامه دهی ، همین و بس ، به زودی متوقف می شوند ، این را خوب می دانم ، می توانم حسش کنم ، به زودی ترکم می کنند ، آنگاه همان سکوت ، برای لحظه ای ، چند لحظه ناب ، یا همان رویای خودم ، آنکه ماندنی است ، که نماند ، که هنوز می ماند ، خودم تنها ، باید ادامه دهی ، نمی توانم ادامه دهم ، باید ادامه دهی ، ادامه خواهم داد ، باید کلمات را بگویی تا هر زمان که کلمه ای هست ، تا وقتی که مرا بیابند ، تا وقتی که مرا بگویند ، درد عجیب ، گناه عجیب ، باید ادامه دهی ، شاید پیش از این تمام شده است ، شاید پیش از این مرا گفته اند ، شاید مرا به آستانه قصه ام رسانده اند ، روبروی دری که به قصه ام گشوده می شود ، که غافلگیرم خواهد کرد ، اگر باز شود ، خودم تنها ، آنگاه همان سکوت ، آنجا که هستم ، نمی دانم ، هرگز نخواهم دانست ، در سکوت هیچ کس نمی داند ، باید ادامه دهی ، نمی توانم ادامه دهم ، ادامه خواهم داد .» نام ناپذیر
«بازآفرینی خویشتن به عنوان اثر هنری ، پایگاه مقاومتی بر علیه شکست و ناتوانی »

«کار من تغییر دادن دنیا یا تغییر دادن بشریت نیست . زیرا من تقوی و روشنگری لازم برای چنین کاری را ندارم . کار من شاید آن باشد که به ارزش هایی خدمت کنم که بی وجود آنها ، حتی جهان تغییریافته ارزش احترام ندارد .» طاعون
«اغلب پیش می آید که انسان مدتها رنج می برد بی آنکه خودش بداند .» طاعون
«همه به شیوه رذیلانه خود مسیحیم و بی انکه خود بدانیم ، یک به یک مصلوب شده ایم .» سقوط
«من دیوانه نیستم و هیچ وقت هم این قدر عاقل نبوده ام . منتها یکدفعه حس کردم که احتیاج به ناممکن دارم . دنیا به این صورت که هست مرا راضی نمی کند .» کالیگولا
«من همیشه این احساس را داشته ام که بر پهنه ی دریا زندگی می کنم ، و در دل سعادتی شکوهمند دستخوش تهدیدم .» چند نامه به دوست آلمانی
«عشق به زندگی ، بدون نومیدی وجود ندارد .» جشنها
«سپس دوران تبعید آغاز شد ، زمان جستجوی بی پایان برای ابراز حقانیت ، دوران غم غربت بی هدف و دردناکترین و اندوهبارترین پرسش های قلبی که از خود می پرسید «کجا می توانم وطنم را بیابم ؟» انسان طاغی
«انسان یگانه موجودی است که نمی خواهد آنچه هست باشد .» انسان طاغی
«تمامی اعمال و افکار بزرگ آغازی ریشخندآمیز دارند . تألیفات بزرگ در خم یک کوچه یا درون طبل بزرگ یک رستوران بوجود می آیند . پوچ نیز چنین است . عالم پوچ اصالتش را از این منبع حقیر بیرون می کشد .» افسانه ی سیزیف
