تبليغاتX
آرتمیس آرت - ميلان كوندرا ، تناقض رياضي نوستالژي
Norah Moosavinia

    

                             Designer : Norah Moosavinia

 

«در اين دنيا همه‌چيز از قبل بخشوده شده و همه‌چيز در آن به طرز وقيحانه‌اي مجاز است .» بارهستی

 

 

«اگر هر لحظه از زندگيمان بايد دفعات بي‌شماري تكرار شود ، ما همچون مسيح به صليب و به ابديت ميخكوب می شویم .» بارهستی

 

 

«هيچ در بند خويشتن‌نبودن ، ما را به سهولت قرباني جسم مي‌كند .» بارهستی

 

 

«آدمي هرگز از آنچه بايد بخواهد ، آگاهي ندارد ، زيرا زندگي يك بار بيش نيست و نمي‌توان آن را با زندگيهاي گذشته مقايسه كرد و يا در آينده تصحيح نمود .» بارهستی

 

 

«كسي كه مدام خواهان «ترقي» است بايد منتظر باشد روزي به سرگيجه دچار شود . سرگيجه چيست ؟ ترس از افتادن ؟ اما چرا روي بلندي حفاظ‌دار ساختمان هم دچار سرگيجه مي‌شويم ؟ چون سرگيجه چيز ديگري ، غير از ترس از افتادن است . در واقع ، آواي فضاي خالي زير پايمان ما را به سوي خود جلب مي‌كند و تمايل به سقوط كه لحظه‌اي بعد با ترس در برابرش مقاومت مي‌كنيم سراسر وجود ما را فرا مي‌گيرد .» بارهستی

 

 

«وقتي فرد قوي آنقدر ضعيف مي‌شود كه به فرد ضعيف بي‌حرمتي مي‌كند ، فرد ضعيف بايد براستي خود را قوي بداند و او را ترك كند .» بارهستی

 

 

«در حقيقت زيستن» اين عبارتي است كه «كافكا» در دفتر خاطرات يا يكي از نامه‌هايش نوشته است . معناي در حقيقت زيستن چيست ؟ به سادگي مي‌توان يك تعريف منفي از آن ارائه داد : دروغ نگفتن ، پنهان‌كاري نكردن ، و هيچ‌چيزي را مخفي نكردن ، در حقيقت زيست است . در حقيقت زيستن به خود و به ديگران دروغ نگفتن تنها در صورتي امكان‌پذير است كه انسان با مردم زندگي نكند . به محض اينكه بدانيم كسي شاهد كارهاي ماست ، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره‌گر ، تطبيق مي‌دهيم ، و ديگر هيچيك از كارهايمان صادقانه نيست . با ديگران تماس داشتن و به ديگران انديشيدن ، در دروغ زيستن است .» بارهستی

 

 

«مرد جواني كه با شدت تمام براي دستيابي به شهرت تلاش مي‌كند ، هيچ تصور واقعي از ماهيت شهرت در سر ندارد . آنچه به رفتار و كردار ما معنا مي‌بخشد ، هميشه براي ما ناشناخته است .» بارهستی

 

 

«ما اغلب براي از ياد بردن درد و رنج خويش به آينده پناه مي‌بريم . در پهنه‌ي زمان ، خطي تصور مي‌كنيم كه فراسوي آن خط درد و رنج ما پايان خواهد يافت . اما ترزا اين خط را در پيش روي خود نمي‌ديد و تنها با انديشه گذشته مي‌توانست خود را دلداري دهد .» بارهستی

 

 

«جراح بودن ، يعني شكافتن سطح پوست و گوشت و ديدن آنچه در بدن پنهان است .» بارهستی

 

 

«زندگي فقط يكبار است و ما هرگز نخواهيم توانست تصميم درست را از تصميم نادرست تميز دهيم ، زيرا ما در هر وضعي فقط مي‌توانيم يكبار تصميم بگيريم . زندگي دوباره ، سه‌باره و چهار باره به ما عطا نمي‌شود كه اين را براي ما امكان‌پذير سازد تا تصميم‌هاي مختلف خود را مقايسه كنيم . تاريخ و زندگي هر فرد بدين روال است .» بارهستی

 

 

«ما كه با اساطير عهد عتيق بزرگ شده‌ايم ، مي‌توانيم بگوييم كه عشق پاك و ناب خيال و تصوري است كه همچون خاطره‌اي از بهشت در ذهن ما مانده است . زندگي در بهشت به دويدن در خط مستقيم و رفتن به سوي ناشناخته‌اي مجهول شباهت ندارد و يك ماجرا نيست . زندگي در بهشت دايره‌وار ميان چيزهايي شناخته‌شده جريان مي‌يابد و يكنواختي آن كسل‌كننده و ملال‌انگيز نخواهد بود ، بلكه مايه خوشبختي است .» بارهستی

 

 

 

«وحشت حالت يك ضربه را دارد ، لحظه‌اي است كه انسان هيچ‌چيز نمي‌بيند . وحشت فاقد هرگونه اثر زيبايي است و انسان فقط پرتو شديد رويداد ناشناخته‌اي را مي‌بيند كه انتظار مي‌كشد . برعكس ، وقتي گرفتار حزن و اندوه مي‌شويم كه مي‌دانيم چه‌خبر است .» بارهستی

 

 

«همه‌ي ما مي‌خواهيم در وجود قدرتمند يك خطاكار پيدا كنيم و در آدميزاد ضعف يك قرباني بي‌گناه را بجوييم .» بارهستی

 

 

«هيرود را پادشاه فرهيخته ، خردمند و با عظمتي مي‌دانم كه ديرزماني در آزمايشگاه سياست شاگردي مي‌كرد و درباره‌ي دنيا و بشر چيزهاي بسياري آموخت . هيرود پي برد كه بشر هرگز نمي‌بايست آفريده مي‌شد . در واقع اين ترديد آنقدر كه احتمالا به نظرمي‌آيد نامكشوف و خطاكارانه نبود . اگر اشتباه نكنم ، حتي خود پروردگار هم پس از تامل بيشتر درباره نوع بشر به فكر افتاد كه از آفرينش خود منصرف شود .»مهمانی خداحافظی

 

 

«بشريت به ميزان شگفت‌انگيزي آدم احمق توليد مي‌كند .» مهمانی خداحافظی

 

 

«آدم هرقدر خرف‌تر باشد بيشتر آرزوي توليدمثل كردن دارد .» مهمانی خداحافظی

 

 

«انسان به پيري مي‌رسد ، پايان نزديك مي‌شود ، هر لحظه از زندگي عزيزتر مي‌شود و ديگر فرصت اتلاف وقت با خاطرات نمي‌ماند . بايد تناقض رياضي نوستالژي را درك كرد : اين تناقض با قدرت بسيار ، در آغاز جواني رخ مي‌نمايد ، زماني كه حجم زندگي گذشته هنوز قابل توجه نيست ؛ تسليم بنگرد و رنج ببرد .»جهالت

 

 

«اما آيا بازگشت به واقعيت امري قابل تحمل است و برتابيدن حقيقت دردناك‌تر از تن در‌دادن به اوهام نيست ؟ بردن يا باختن ؟ از چه رو اگر جهان به هر روي ما را از ياد خواهد برد .» جهالت

 

 

«واژه‌ي تنهايي معنايي انتزاعي‌تر و اشرافي‌تر دارد :  زندگي را پشت سر بگذاري ، بي‌آنكه كسي دوستت بدارد ، صحبت كني ، بي‌آنكه شنيده شوي ، رنج ببري ، بي‌آنكه در كسي احساس ترحم ايجاد كني .» جهالت

 

 

«كجاست آن مكاني كه براي جنون و خودجوشي چنين منطقي شكل گرفته ؛ توصيف گشته ؛ طراحي شده ؛ ترتيب يافته و اندازه‌گيري شده است ؟كجاست آن مكان كه در آن هذيان ، شهوت كور و جنون براي پرستش سوررئاليست‌ها وجوددارد ؟ کجاست مکانی که خویشتن را می شود به دست فراموشی سپرد ؟» آهستگی

 

  

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 1 PM | لینک  |