فرياد
در باد سايهي سروي به جا مي گذارد .
[بگذاريد در اين كشتزار
گريه كنم .]
در اين جهان همهچيزي درهم شكسته
به جز خاموشي هيچ باقي نمانده است .
[بگذاريد در اين كشتزار
گريه كنم .]
افق بيروشنايي را
جرقهها به دندان گزيده است .
[به شما گفتم ، بگذاريد
در اين كشتزار
گريه كنم . ]
قصيده ي اشكها
پنجرهي مهتابي را بستهام
چرا كه نميخواهم زاريها را بشنوم .
با اين همه ، از پس ديوارهاي خاكستر
هيچ به جز زاري نميتوان شنيد .
فرشتگاني كه آواز بخوانند انگشت شمارند
سگاني كه بلايند انگشت شمارند
هزار ساز در كف من ميگنجد .
اما زاري سگي سترگ است
اما زاري فرشتهئي سترگ است
زاري سازي سترگ است .
زاري باد را به سر نيزه زخم ميزند
و به جز زاري هيچ نميتوان شنيد .
بدرود
اگر مردم
در مهتابي را باز بگذاريد .
كودك پرتقال ميخورد .
[ از مهتابي خود ميبينمش .]
دروگر گندم ميدرود .
[ از مهتابي خود ميبينمش .]
اگر مردم
باز بگذاريد در مهتابي را .
همچون كوچهئي بيانتها / احمد شاملو