Jean Cocteau
كوكتو و اسطوره / فرانسيس راميرز
هنگامي كه ژان كوكتو در 1922 ، اثرش آنتيگون را براساس تراژدي سوفوكل ، انتشار داد ، پل موران ، در محفلي پاريسي ، به گربزي زيرگوشي به وي گفت :«اشباح را از بند رهانيدي» . منظورش اسطورههاي يوناني بود و البته تصور نميكرد كه چه سخن بجا و سنجيدهاي گفته است . در واقع به مدت چهل سال ، مضامين اساطيري به تمام و كمال ، دستمايهي آفرينش ادبي و هنري كوكتو با آفرينش اورفه (نمايشنامه و فيلم) و ماشين دوزخي و اديپ شاه و اويپوس ركس و وصيتنامهي اورفه ، افزون بر خلق تعداد بيشماري طرح و ليتوگرافي و پردهي نقاشي و ظرف و بشقاب و سفالينه و قاليبافت با مضامين افسانههاي باستاني بود .
اگر بنا به حكم زيباي رولان بارت ، اسطوره «سخني برگزيدهي تاريخ» باشد (يعني سخني تاريخ فرموده و نه بلهوسانه) ، بنابراين نبايد اين بازگشت به اسطوره را در قلب قرن بيستم ، از مقولهي راحتطلبي آكادميك پنداشت ، بلكه بايد به جستجوي معنا و ضرورتش برخاست .
اين ضرورت ممكن است امري كلي و عمومي باشد بدين معني كه در قبال اضطراب ناشي از تنش و ناهماهنگي ميان دگرگوني بالفعل جهاني كه در مسير حلزوني شكل دانشهاي فن سالارانه افتاده است و سكون خلق و خوي انساني ، افسانهي يونان با به هم پيوستن دو نيروي متضاد : آفرينش و تقدير ، به ما ميآموزد كه شكيبايي تراژيك پيشه كنيم . چنين پيش زمينه يا دورنمايي ، بر ريزه كاري سرشار از رعنايي تئاتر ژان ژيرود ، سايهاي سنگين و خطير ميافكند .
اما اين به ضرورت ممكن است ، خاص و جزئي نيز باشد و بي آنكه هنرمند سر و راز اين اسطورهپسندي را بداند ، به نكتهاي مشخص در تمدنمان مربوط ميگردد . ( به عنوان مثال از اين دست است) ساحت مدوزي ، فيلم جن و پري (ديو و دلبر) و دهشت از ديدن و ديده شدن كه فيلم كوكتو به همين سبب ، بيانگر مافيالضمير يا مكنون قلبي قرن ماست و شعري است در باب نگاهي كه ميكشد (سنگ ميكند) . در واقع جن دردمند و ديوآسايي كه نبايد چشم به چشمانش دوخت ، با نقاب دردناكش از پشم و مو چرم و چسب ، به مثابهي يك تن از مظاهر گورگوي باستاني است .
تصاوير جن در نماي درشت و رويارويي يا تمام رخي وي در فيلم كه نشانههاي دال بر گردن و سر بريدن ، يعني خصلت عمومي منسوب به سيماي مدوز است ، از نكاتي است كه موجب ميشود اين تحليل ، كاملا صائب باشد و نيز ما را بر آن ميدارد كه سر اين جن تراژيك را يكسره با سرهاي بريده شدهي ديگر يا ديگر چهرههايي كه به چشمان صاحبانشان ميل كشيدهاند ، مربوط بدانيم كه اين همه در آثار گونهگون كوكتو از لحاظ شكل (تئاتر ، فيلم ، شعر و غيره) ، نگاه و تقدير را به هم ميپيوندند و مصاديقش عبارتند از اديپ كور شده ، و اورفه كه مجاز نيست به پشت سرش بنگرد و سر بريدهاش همچنان سخن ميگويد . اينها مواردي روشن است ، اما در متني نادر موسوم به ملكههاي فرانسه نيز به تصويري برميخوريم كه به طرز شگفتي مدوزي است و آن تصوير زني چون ژنويو قديسه (Sante – Genevieve) است كه به چشمان مادرش ميل ميكشد و يا تصوير سر خونآلود ماري آنتوانت كه با گيوتين اعدام شد ؛ و هنگامي كه كوكتو به هنر قاليبافي روي مي آورد ، به افسانهي يهوديه (Judith) و هولوفرن (Holopherne) يعني داستان مردي (هولوفرن) كه زني (يهوديه) سر از تنش جدا ميكند ، علاقهمند ميشود . ليتوگرافياي از كوكتو به تاريخ سال 1950 ، يعني درست در همان سالي مه فيلم اورفه ساخته شد ، به طرز معنيداري ، نمايشگر سر بريدهي آوازخوان تراس (Thrace)است كه تمام رخ با چشماني سياه و دهشتناك و كشيده و هراسانگيز به نگرندهي تابلو مينگرد . اين تصوير با تصاوير اورفههاي جوان كه با خطي نرم و ناعطافپذير ترسيم شدهاند و چهرهشان به ساز چنگ تبديل ميشود ، هيچ شباهت ندارد . ميتوان در اين ليتوگرافي كه تأثيري قدرتمند دارد و بسان تصوير روان برهنهي مردي است (بيهيچ پوشش و يا پوست و يا گوشت) ، چهرهي حقيقي كوكتو را عاري از لاك دنيادوستي و شادخواريش ، مشاهده كرد ، آنچنان كه پل موران توانست واقعيت ژرفش را در كتاب L'Enfant Septentrion به حدس دريابد : «كوكتو با نگاه نافذش و بينياش كه به پيكان آهني سر تير و نيزه ميمانست و دستان كشيدهاش و موهاي يه پا خاسته سرش ، با همهي وجودش ، در ستيغ زندگي زيست .»
ژان كوكتو ، بارها به گونههاي نختلف گفته است كه اسطوره را بر تاريخ ترجيح ميدهد ، زيرا واقعيت تاريخي به مرور ، به دروغ تبديل ميشود ، حال آنكه اسطوره با دروغ آغاز ميگردد ولي سرانجام به حقيقت تبديل ميشود .
نگاهي بر نمايشنامه و فيلم اورفه
«بايد اطاعت كنيم . هر رازي رازهاي خود را دارد . خدايان خدايان خود را دارند . ما خدايان خودمان را داريم ؛ آنها خدايان خودشان را . اين همان است كه لايتناهياش ميخوانند .» ژان كوكتو
اورفه در 1925 در ويلفرانش نوشته شد و همين اثر بود كه ژان كوكتو را صاحب قريحهاي نشان داد كه بايد در عالم ادب به حسابش ميآوردند . اورفه نمايشنامهاي خارقالعاده است كه كوكتو ، يك نسل بعد ، فيلم حتي خاطرهانگيزتري از روي آن ساخت . شخصيتهاي اورفئوس و اوديپوس (اوديپ) ذهن كوكتو را به خود مشغول كرده بود ؛ او دربارهي هر يك از موجودات اسطورهاي نمايشنامههايي نوشت ، اسطورههايي كه حد و مرزهاي انساني را زير پا ميگذاشتند : يكي با وارد شدن به جهان مردگان ، ديگري با تخطي از نيروندترين محرمات انساني ، يعني با كشتن پدر و زناشويي با مادر . اورفئوس ، شاعر ازلي ، كوكتو را شيفتهي خود كرده بود زيرا قطبهايي متضاد در وجود او وحدت يافته بودند ، قطبهايي مانند خورشيدي و قمري ، آپولوني و دينوسوسي ، نرينه و مادينه ، خرد و نابخردي . كوكتو ميگفت كه اورفه اولين اثري است كه شب را به ميانهي روز راه ميدهد . او همچنين اذعان كرد كه اين نمايشنامه شرححالگونه است و گفت : «دوازده سال مصيبت بار در دل آن آشكار و نهان است .»
اورفه از يك پردهي سيزده صحنهاي تشكيل شده است ؛ اثري كه بر جاي ميگذارد به تأثير نقاشيهاي جورج دكريكو يا سالوادور دالي ميماند . شخصيتها دوگانهاند . اورفئوس و ائوروديكه با يكديگر گويي يك شخصيت دوجنسيتي ميسازند ، ولي اسب ارفئوس و مرگ نقش اورفئوس را هم بازي ميكنند ، در حالي كه شخصيت اورتبيز ، شيشهبري كه خود را در نقش فرشتهي نگهبان جا زده ، نقش ائوروديكه را بازي ميكند . شخصيتها از طريق آينهها به زندگي پس از مرگ پا ميگذارند ؛ اورتبيز پرواز ميكند ؛ مرگ ، چنان كه در غالب آثار كوكتو ميبينيم ، يك زن زيباست ؛ مرگ ، دو ملازم و مقدار زيداي تجهيزات فني دارد . افسون شعري ارفئوس چهارپايان را مسحور ميكند ؛ در نمايشنامهي كوكتو ، اسب اورفئوس ، كه نمايندهي ناخودآگاه اوست ، اورفئوس را جادو ميكند . اورفئوس معناي پنهان پيامي را كه اسب با سم ضربههاي خود ميفرستد كشف ميكند . يكي از اين پيامها ، "Madame Eurydice reviendra d'enfer" به معناي merde"" [آشغال] است ، و كلمات آغازين اوبوروا اثر آلفرد ژاري را به ياد ميآورد . ائوروديكه از سر حسادت به اسب ، كه همهي توجه اورفئوس را ميطلبد ، اسب را ميكشد ، ولي خود در نتيجهي غدر آگلائونيكه مسموم ميشود . آگلائونيكه پيشواي كاهنان معبد باكخوس (باكوس) است كه ائوروديكه قبلا به آنها تعلق داشته و اورفئوس او را از چنگ آنان نجات داده است .
درست مانند روايت اسطورهاي ، اورفئوس به دنبال ائوروديكه به دوزخ ميرود تا او را بازگرداند ، ولي به او نگاه ميكند و از دستش ميدهد . سپس اورفئوس به دست گروهي پرغوغا از كاهنان مثله ميشود و سر از تنش جدا ميكنند . با وجود اين ، كوكتو صحنهي اختتاميهي شاد و سرگرمكنندهاي در بهشت تدارك ميبيند تا پايان نامتعارف خوشبينانهاي به نمايشنامه بدهد . اورفئوس و ائوروديكه و اورتبيز با هم هستند . اورفئوس متوجه ميشود كه اورتبيز همان فرشتهي نگهبان همسرش است و اسبش نيز همان عفريتي است كه ائوروديكه كشت ، كه به همين دليل هم ائوروديكه جانش را از دست داده بود . اورفئوس خدا را سپاس ميگذارد : «ما از تو سپاسگذاريم كه مرا رهايي بخشيدي ، زيرا من شيفتهي شعر بودم ، و تو شعر هستي .»
تكاندهندهترين صحنههاي اورفه صحنههايي هستند كه مرگ به خانهي اورفئوس وارد ميشود و اورفئوس ، با كمك دستكشهايي كه مرگ به جا گذاشته ، آينه را ميشكند و به جستجوي همسرش وارد عالم مردگان ميشود . در اين جا ، كوكتو از نماد مورد علاقهاش ، آينه ، حداكثر استفاده را ميكند . آينه ، كه ظاهرا جهاني مشابه جهاني را كه ما در آن زندگي ميكنيم باز ميتاباند ، در واقع دريچهاي است به قلمروي كه خود ميبيند ، دنيايي از ديد آينه : «آينهها درهايي هستند كه مرگ از ميان آنها ميآيد و ميرود ... فقط كافي است در تمام زندگي به آينهاي بنگريم ، مرگ را ميبينيم كه مثل زنبورهاي يك كندوي شيشهاي به كار خود مشغول است .»
فيلم اورفه ، كه كوكتو در سال 1950 آن را ساخت ، طولانيتر و پيچيدهتر و منسجمتر از نمايشنامه است . كوكتو آن را يك «فيلم جنايي ماندگار» خواند . در فيلم اسب سيرك ناپديد شده و رولزرويس نعشكش مرگ جاي آن را گرفته ؛ پيامهاي راديويي اسرارآميزي كه اين اتوموبيل ارسال و دريافت ميكند جانشين علائم مورسي ميشود كه اسب با ضربههاي سمش ميفرستد . ملازمان مرگ ، عزراييل و رافائل ، به دو موتورسيكلت سوار شرور تبديل شدهاند كه باعث مرگ ائوروديكه و سژست ميشوند . تمهيد نقشهي دوگانه در فيلم بيشتر به كار گرفته ميشود زيرا در اين جا شاعر جوانتر و پرآوازهتر ، سژست نقش اورفئوس را بازي ميكند . مرگ به شخصيت مركزيتر و آمرانهتري تبديل شده است . مرگ ، فرشتهي الهام كوكتوست . آشكار است كه مرگ به اورفئوس عشق ميورزد و اورفئوس هم عاشق اوست . وقتي اورتبيز از اورفئوس ميپرسد دلش ميخواهد دوباره به ائوروديكه ملحق شود يا به مرگ ، اورفئوس جواي ميدهد هر دو .نگاه كوكتو به هستي ، كافكاوار است و حال و هواي فيلم شوم و هولناك است ؛ بيشتر صحنههاي فيلم در پادگان ويرانشدهي سنسير فيلمبرداري شد . ژان ماره نقش اورفئوس را بازي كرد ؛ ادوار درمي ، سژست ، ماري دئا ، ائوروديكه و ماريا كازارس ، مرگ .
برگرفته از :
1- جهان اسطورهشناختي / جلال ستاري / جلد سوم
2- ژان كوكتو / دوريس ال . ادر / احمد كسايي پور
