از روي صندلي بلند شد . سرش به ضلع بالاي مكعب برخورد كرد . نگاه كرد . يك پايش را حركت داد . شكمش را به ديوار سرد چسبانيد و به فاصلهي حجيم دستانش با بدن رنگپريدهاش فكر كرد . بر صندلي نشست . دستهايش را بر پاهايش گذاشت و به كف تاريك مكعب خيره شد . نور كمرنگي از درزهاي مكعب قرمز بر دستهايش افتاده بود .
فكر كرد : رگهي باريكي از نور بر روي صورت جنيني مرده و سرد .
گوش داد : از وراي ديوارهاي مكعب قرمز چيزي شنيده نميشد .
جريان نامعلوم سردي از پشت كمر برهنهاش گذشت . از روي صندلي بلند شد ، به ديوار سرد چسبيد ، دستهايش را روي شكمش گذاشت و به صداي جريان خون در بدنش گوش داد . انگار بدنش در باد ميلرزيد . خواست با نور كمرنگي كه بر دستانش افتاده بود خود را گرم كند اما نتوانست . فكر كرد چند قرن ميگذرد ... هيچ اتفاقي نميافتد ... رگهي باريك نور رفته بود .
چشمهايش را بست و مثل جنيني در تاريكي بر روي صندلي مچاله شد .
از مجموعه داستان «ماليخولياي آريون» در دست انتشار / نشر مس