تبليغاتX
آرتمیس آرت - تمثيل‌ها و پارادوكس‌ها / فرانتس کافکا
Norah Moosavinia

 

آمدن مسيح

مسيح خواهد آمد ، آن‌هنگام كه عنان گسيخته‌ترين فردگرايي ايمان ممكن شود ، هيچ‌كس اين امكان را نابود نكند ، هيچ‌كس اين نابودي را تحمل نكند ،‌بنابراين گورها باز خواهند شد . چه بسا اين خودآموزه‌اي مسيحي است ، چه به لحاظ ارائه‌ي سرمشقي كه بايد از آن پيروي كرد ، سرمشقي فردگرايانه ، و چه به لحاظ  ارائه‌ي نمادين رستاخيز ميانجي در درون هر يك از انسان‌ها .

 

مسيح روزي خواهد آمد كه ديگر به او نيازي نيست ، مسيح يك روز پس از ورودش خواهد آمد ، در واپسين روز نخواهد آمد ، بلكه در واپسين روز .

 

اختراع شيطان

وقتي شيطان در جسم ما حلول مي‌كند ، بي‌شك فقط با يك شيطان سر و كار نداريم ، چون در اين صورت دست‌كم روي زمين آرام زندگي مي‌كرديم ، همان‌گونه كه با خدا ، در عين وحدت ، بدون تناقض ، بدون فكر و خيال ، همواره مطمئن از مردي كه پشت سرمان ايستاده است . چهره‌اش وحشت‌زده‌مان نمي‌كرد ، چون به عنوان موجودي شيطاني ، در صورت وجود كمي حساسيت نسبت به چنين منظري ، آن اندازه زيرك بوديم كه ترجيحا دستي را قرباني كنيم و با آن چهره‌اش را بپوشانيم . اگر فقط يك شيطان ما را در اختيار داشت – برخوردار از آزادي عمل در هر لحظه ، با اشراف بي‌دغدغه و بي‌مزاحم بر سرشتمان – چنين شيطاني آن اندازه توانمند بود كه ما را به درازاي عمري بشري فراز روح خدايي موجود در درونمان نگه دارد و چنان به گردش درآورد كه كم‌ترين بارقه‌اي از آن به چشممان نتابد و در نتيجه از اين سو هم دچار تشويش نشويم . شوربختي زميني ما تنها از تعدد شيطان‌ها مايه مي‌گيرد . چرا يكديگر را از ميان برنمي‌دارند تا فقط يكي باقي بماند ؟ چرا همه تابع يك شيطان بزرگ نمي‌شوند ؟ هر يك از اين دو حالت با اصل شيطاني فريفتن هر چه كامل‌تر ما سازگاري مي‌داشت . تا وقتي يگانگي‌اي وجود ندارد ، توجه شاياني كه مجموع شيطان‌ها نثار ما مي‌كنند به چه كار مي‌آيد ؟ كاملا روشن است كه كم شدن يك تار موي انسان براي شيطان‌ها بيش‌تر حايز اهميت است تا براي خدا ، چرا كه آن تار مو براي شيطان واقعا از دست مي‌رود ، ولي براي خدا نه . تنها مسئله‌اي كه هست تا وقتي اين همه شيطان درون ما وجود دارد ، چنين چيزي باعث نمي‌شود به آسايش برسيم .

 

گودال بابل

چه مي‌سازي ؟ مي‌خواهم دالاني حفر كنم . بايد پيشرفتي صورت بگيرد . موضع من اين بالا بيش از اندازه بلند است .

داريم گودال بابل را حفر مي‌كنيم .

 

پرومته

سرنوشت پرومته در چهار افسانه آمده است . بنا به افسانه‌ي نخست ، چون پرومته نزد انسان‌ها به خدايان خيانت كرد ، در كوه‌هاي قفقاز به بند كشيده شد و خدايان عقاب‌هايي فرستادند تا جگر او را ، كه پيوسته رشد مي‌كرد ، تكه‌تكه بخورند . بنا به افسانه‌ي دوم ، پرومته از درد منقارهايي كه در جگرش فرو مي‌شد ، خود را آن‌قدر به صخره فشرد تا با صخره يكي شد .

بنا به افسانه‌ي سوم ، در پي هزاران سال ، خيانت او فراموش شد . خدايان فراموش كردند ، عقاب‌ها و خود او هم . بنا به افسانه‌ي چهارم ، ماجراي به پوچي گراييده همه را خسته كرد . خدايان خسته شدند ، عقاب‌ها خسته شدند ، زخم خسته شد و التيام يافت .

آن‌چه به جا ماند صخره‌ي تفسيرناپذير بود . افسانه مي‌كوشد تفسيرناپذير را تفسير كند . اما از آن‌جا كه خود ريشه در حقيقت دارد ، به‌ناچار دوباره به چيزي تفسيرناپذير مي‌انجامد .

 

 سيرن‌ها

اينها صداهاي وسوسه‌انگيز شبانه اند : سيرن‌ها اين گونه آواز مي‌خواندند ، اگر كسي گمان كند كه آنها قصد وسوسه‌گري داشتند ، در حقشان بي‌انصافي كرده است . سيرن‌ها مي‌دانستند كه چنگال دارند و نازا هستند ، از اين رو به صداي بلند شكوه كي‌كردند ، تقصير از آنها نبود كه شكوه‌شان تا آن اندازه خوش‌طنين بود . 

 

داستان‌هاي كوتاه كافكا / علي اصغر حداد / نشر ماهي / 1383

 

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 9 PM | لینک  |