تبليغاتX
آرتمیس آرت - صادق هدايت و سايه هاي هراس
Norah Moosavinia

       

                                              

                                        Designer : Norah Moosavinia  

 

«... در زندگي زخمهائي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي‌خورد و مي‌تراشد .»

 

«آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراءطبيعي ، اين انعكاس سايه‌ي روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه مي‌كند كسي پي خواهد برد ؟»

 

«مي‌ترسم فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم – زيرا در طي تجربيات زندگي باين مطلب برخوردم كه چه ورطه‌ي هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم .»

 

«آيا اين مردمي كه شبيه من هستند ، كه ظاهرا احتياجات و هواو هوس مرا دارند براي گول زدن من نيستند ؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كردن و گول زدن من بوجود آمده‌اند ؟ آيا آنچه كه حس مي‌كنم ، مي‌بينم و مي‌سنجم سرتاسر موهوم نيست كه با حقيقت خيلي فرق دارد ؟»

 

«من خودم را از جرگه‌ي آدم‌ها ، از جرگه‌ي احمق‌ها و خوشبخت‌ها بكلي بيرون كشيدم و براي فراموشي به شراب و ترياك پناه بردم – زندگي من تمام روز ميان چهار ديوار اطاقم مي‌گذشت و مي‌گذرد – سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است .»

 

«من بجز زندگي زهرآلود زندگي ديگري را نمي‌توانستم داشته باشم .»

 

«من هميشه گمان مي‌كردم كه خاموشي بهترين چيزها است ، گمان مي‌كردم كه بهتر است آدم مثل بوتيمار كنار دريا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشيند ؛ ولي حالا ديگر دست خودم نيست چون آنچه كه نبايد بشود شد .»

 

«آنچه كه زندگي بوده است از دست داده‌ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنكه من رفتم ، بدرك مي‌خواهد كسي كاغذپاره‌هاي مرا بخواند ، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند . من فقط براي اين احتياج بنوشتن كه عجالتا برايم ضروري شده است مي‌نويسم . من محتاجم ، بيش از پيش محتاجم كه افكار خودم را به موجود خيالي خودم ، به سايه‌ي خودم ارتباط بدهم . اين سايه‌ي شومي كه جلو روشنايي پيه‌سوز روي ديوار خم شده و مثل اين است كه آنچه مي‌نويسم بدقت مي‌خواند و مي‌بلعد .»

 

ميان چهارديواري كه اطاق مرا تشكيل مي‌دهد و حصاري كه دور زندگي و افكار من كشيده ، زندگي من مثل شمع خرده خرده آب مي‌شود ، نه ، اشتباه مي‌كنم ؛ مثل يك كنده‌ي هيزم تر است كه گوشه‌ي ديگدان افتاده و بآتش هيزمهاي ديگر برشته و زغال شده ، ولي نه سوخته است و نه تر و تازه مانده ، فقط از دود و دم ديگران خفه شده .»

 

«آيا سرتاسر زندگي يك قصه‌ي مضحك ، يك متل باورنكردني و احمقانه نيست ؟ آيا من فسانه و قصه‌ي خودم را نمي‌نويسم ؟ قصه فقط يك راه فرار براي آرزوهاي ناكام است . آرزوهائيكه بآن نرسيده‌اند . آرزوهائيكه هر متل‌سازي مطابق روحيه‌ي محدود و موروثي خودش تصور كرده است .»

 

براي كسي كه در گور است زمان معني خودش را گم مي‌كند . اين اتاق قصه‌ي زندگي و افكارم بود .»

 

«يك جور تشعشع يا هاله ، مثل هاله‌اي كه دور سر انبياء مي‌كشند ميان بدنم موج مي‌زد و هاله ميان بدن او را به هاله‌ي رنجور و ناخوش من مي‌طلبيد و با تمام قوا بطرف خودش مي‌كشيد . حالم كه بهتر شد ، تصميم گرفتم بروم . بروم خود را گم بكنم ، مثل سگ‌خوره گرفته كه مي‌داند بايد بميرد . مثل پرندگاني كه هنگام مرگشان پنهان مي‌شوند .»

 

«نه ، ترس از مرگ گريبان مرا ول نمي‌كرد . كسانيكه درد نكشيده‌اند اين كلمات را نمي‌فهمند ؛ به قدري حس زندگي در من زياد شده بود كه كوچكترين لحظه‌ي خوشي جبران ساعتهاي دراز خفقان و اضطراب را مي‌كرد . مي‌ديدم كه درد و رنج وجود دارد ولي خالي از هرگونه مفهوم و معني بود ، من ميان رجاله‌ها يك نژاد مجهول و ناشناس شده بود ، بطوري كه فراموش كرده بودند كه سابق برين جزو دنياي آنها بوده‌ام . چيزي كه وحشتناك بود حس مي‌كردم كه نه زنده‌ي زنده هستم و نه مرده‌ي مرده ، فقط يك مرده‌ي متحرك بودم كه نه رابطه با دنياي زنده‌ها داشتم و نه از فراموشي و آسايش مرگ استفاده مي‌كردم .»

 

«آيا اطاق من يك تابوت نبود ، رختخوابم سردتر و تاريكتر از گور نبود ؟»

 

«از درد خودم كيف مي‌كردم ، يك كيف وراي بشري ، كيفي كه فقط من مي‌توانستم بكنم و خداها هم اگر وجود داشتند نمي‌توانستند تا اين اندازه كيف بكنند ... در آنوقت به برتري خودم پي بردم ، برتري خودم را به رجاله‌ها ، به طبيعت ، به خداها حس كردم . خداهائي كه زائيده شهوت بشر هستند ، يك خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر بودم ؛ چون يك جريان جاوداني و لايتناهي در خودم حس مي‌كردم ...»

 

«عشق چيست ؟ براي همه‌ي رجاله‌ها يك هرزگي ، يك ولنگاري موقتي است . عشق رجاله‌ها را بايد در تصنيف‌هاي هرزه و فحشا و اصطلاحات ركيك كه در عالم مستي و هوشياري تكرار مي‌كنند پيدا كرد .»

 

«من محكوم و بيچاره در اين درياي بي‌پايان در مقابل هوي و هوس امواج سر تسليم فرود آورده بودم .»    

 

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 9 PM | لینک  |