هرگز نتوانستهام كاملا به حيات يا هستي جهان ، هستي ديگران و خصوصا هستي خود عادت كنم . گاهي احساس ميكنم كه ناگهان اشكال از محتواي خود تهي ميشوند ، واقعيت غير واقعي است ، و واژهها چيزي جز هياهوي بيمعنا نيست ، اين خانهها ، آن آسمان ، نماي بيروني هيچند . چنين مينمايد كه مردم بيدليل و بياختيار در حركتند . گويي همهچيز تبخير ميشود : همهچيز ، منجمله هستي خود من مورد تهديد فرو ريختن قريبالوقوع و خاموش در پرتگاهي است كه نميشناسمش ، و اين پرتگاه در آنسوي روز و شب قرار دارد . آيا جهان به ياري چه سحر و افسوني باز هم ايستادگي خواهد كرد ؟ اصلا معناي همه اينها چيست ؟ اين جلوهي جنبش ، اين ظوهر نور ، اين گونه اشياء و اين نوع جهان يعني چه ؟ البته در اينجا هستم ، دور و برم را هاله آفرينش فرا گرفته است ، نه ميتوانم اين دودها را فراچنگ آورم ، و نه از آن چيزي ميفهمم . در غربتم . نميدانم از چه جدا افتادهام كه دلم برايش تنگ شده است . به تماشاي خود نشستهام . خود را در محاصره غمي ناشناس ، دريغهاي بينام و نشان ، و ندامت هاي بيموردي ميبينم . گرفتار گونهاي عشقم . اسير نوعي عداوتم . دستخوش چيزي نظير شادكامي و ترحمي شگفتانگيزم . از چه ؟ از كه ؟ ميبينم كه قواي كوري بند از بندم جدا ميكند . شگفتا كه اين نيروها از اعماق وجود خود من سرچشمه ميگيرند . و در نبردي نوميدكننده و پايانناپذير ، اين قوا در برابر هم صفآرايي كردهاند . گويي با يكي از اين نيروها همسازم . با اين همه نيك ميدانم كه سراپاي وجودم اين يا آن نيرو نيست . از جانم چه ميخواهند ؟ چرا كه به طرزي روشن نميتوانم بدانم كه هستم يا اصلا چرا هستم ؟ هيچ حادثهاي ، هيچ جادوي ويژهاي در شگفتم نميكند . زنجير هيچ انديشه مرا با خود نميكشد . رغبتي براي فرهنگ نيست . هيچچيز نميتواند در ديدگانم غيرعاديتر از چيزي ديگر جلوه كند . چرا كه همهچيز در دروغي ، در اعجابي همگاني هموار و غرقه گشته است . هستي و استعمال زبان خودم در نظرم غيرقابل قبول مينمايد . آناني كه احساس نميكنند كه هستي بيخردانه است ، ميتوانند بگويند كه در اندرون هستي اين يا آن خردمندانه است ، منطقي است ، راست يا دروغ است . در نظر من ، چون هستي قابل تصور نيست ، پس در اندرون هستي هرچيزي قابل تصور است . به نظرم هيچ مرزي نميتواند واقع را از غيرواقع ، راست را از دروغ جدا كند . نه ملاكهايي دارم و نه چيزي را به چيز ديگري ترجيح ميدهم . خود را در اينجا ، در منتها اليه مرز هستي ، بيگانه با جريان تاريخ احساس ميكنم . اصلا در كار جهان شركتي ندارم . در اين حيرت ازلي مات و متحير ماندهام . درها به رويم بسته است . يا شايد همهي درها ، با ديوارها و تفاوت ها از ميان برخاستهاند .
دختر دمبخت / هرگز نتوانسته ام / اوژن يونسكو / دكتر محمد تقي غياثي / كتاب نمونه / 1351
نوشته شده توسط نورا موسوينيا در ساعت
5 PM |
لینک
|