تبليغاتX
آرتمیس آرت - ريشه‌هاي درهم پيوسته / نورا موسوي نيا
Norah Moosavinia

 

هستند آدمهايي كه به پهلو مي‌‌خوابند ، به ديوارها خيره مي‌شوند و مويرگهايشان به مويرگهاي سست يك مرده شباهت دارد . و آدمهايي نيز هستند كه به پشت دراز مي‌كشند و در هاله‌اي از ياوه‌ها و پس‌مانده‌ي كابوس‌هاي شبانه‌ي خود فرو مي‌روند .

در زير نور زرد اخرايي دراز مي‌كشم و به صداي ناموزون و خش‌دار نفسهايش گوش مي‌دهم . نقش جنيني به تدريج پديدار مي‌شود . پيچ و تابي مي‌خورد و در فضا به شكل ذره‌هاي نور در مي‌آيد . بدن زردفام و نرمش همچون مايعي خميري آرام و سيال به سمتم پيش مي‌آيد .

در اينجا من به يك جنين مرده در باتلاقي سبز فكر مي‌كنم و تكان وهم‌آميز دست‌هاي ارغواني يك مرده ... صندلي‌ها در نور ... جنيني در جعبه ...

                                           

بازوهاي نازك بلورينش را دراز مي‌كند و به دور تنم مي‌پيچد . نور زرد به ديوارهاي سبز درخشان برخورد مي‌‌كند و انعكاسش بسان شيشه از بدنهايمان عبور مي‌كند . طوري در مقابلش ايستاده‌ام كه انگار يك عروس دريايي در دهانم فرو كرده‌اند . به اعماقش نگاه مي‌كنم ، با خود فكر مي‌كنم او كيست ؟ يك هشت‌پا در جعبه يا يك ميخ سياه فرورفته در نافم .

گياهان دريايي به دور بدن‌هاي شفافمان مي‌پيچند و بالا مي‌آيند و انگشتانمان به رشته‌هاي خزه و جلبك مبدل مي‌شوند . در اينجا هيچ‌چيز نيست ، هيچ‌چيز به جز گذر زمان از روي بدنهايمان و گياهاني كه به دور تنمان پيچيده‌اند و بالا مي‌آيند . صداي تقه‌زدن و خراشيدن يك شي مي‌آيد . هميشه اين صدا به گوش مي‌رسد . من توده‌اي از ترشحات و كبودي‌ها هستم . چرا فكر كردم كسي به من نگاه مي‌كند ؟

انگشتان او مثل ريشه‌هاي درهم‌پيوسته‌ي درختان در زير خاك سرد و لزج‌اند و آن‌قدر به من فشار آورده‌اند كه گويي مردمكهايم در حال تركيده شدن‌اند .

يك دستم را تكان مي‌دهم و به صداي نفسهايش كه موزونتر شده‌اند گوش مي‌دهم . مي‌توانم خطوط باريكي از رگه‌هاي سفيد شفاف را در زير چشمانش ببينم و جريان گردش خون در بدنش را بشنوم . بسان دو شي بيجان در آغوش هم فرو مي‌رويم . نيمدايره‌اي از گياهان سبز درخشان ما را در برگرفته است . نيمدايره‌اي بسان پاهاي هشت‌پاي مرده‌اي كه در ليواني آب شناور است . مردمكهاي شفافش بر تنم ثابت مانده‌اند . او به چه فكر مي‌كند

دستم را دراز مي‌كنم و با دو انگشت تنش را لمس مي‌كنم . تلالو ملايمي از نور سبز بخشي از پوست شفافش را روشن كرده است . چه چيزي در اينجا اهميت دارد ؟ جز در خود فرورفتن ، به دور خود چرخيدن ، حلقه را كامل كردن ، خارج شدن از سكوت و گوش دادن به صداي خزيدن گياهان بر بدنهايمان .

هاله‌اي از درات نور از بدنم ساطع مي‌شود . من مي‌گويم در بيداري هم تصاويري درهم شده از كابوس را به همراه دارم . به دستهايم نگاه مي‌كنم . دردي خفيف ، نامفهوم ، اما قوي در تك‌تك اعضاي بدنم چنبره زده است . رشته‌اي از موهايش به دور گردنم مي‌پيچد . پاها ، دستها و تمام وجود او به دورم مي‌پيچد . به اعماقش نگاه مي‌كنم . خودم را در او مي‌بينم . چهره‌ام به سمتم باز مي‌گردد .

چيزي در وجودمان شكل مي‌گيرد . ما از چيزي به چيز ديگر تبديل مي‌شويم ... درهم فرو مي‌رويم ... ادغام مي‌شويم ... زمزمه مي‌كنيم ... به‌دور هم مي‌پيچيم ... بر روي هم مي‌لغزيم ... به دور هم مي‌چرخيم ... درهم يكي مي‌شويم ... فرو مي‌رويم ... سقوط مي‌كنيم ...

  

آرام باشيم . آرام باشيم . توده‌اي از گياهان سبز به دورمان پيچيده‌اند ، از تنمان بالا آمده‌اند و ريشه هايشان بسان ريسماني ضخيم به دور مغزهايمان پيچيده شده‌اند و ما را حلق‌آويز كرده‌اند . آرام باشيم . ما توده‌اي پوشيده از جلبك‌هاي سبز و ارغواني و ضخيم هستيم .

به او گوش مي‌دهم . ديگر صداي نفس‌هاي سريع ، تند و خفه‌اش به گوشم نمي‌رسد و انگشتان پوشيده از جلبكش ديگر تنم را لمس نمي‌كنند . فكر مي‌كنم چهره‌اش در تاريكي فرورفته و همه‌چيز به پايان رسيده باشد .  

 

از مجموعه در دست انتشار / ماليخولياي آريون / نشر مس

 

با سپاس بی پایان از دكتر رضا قيصريه بابت مطالعه مجموعه داستان ماليخولياي آريون و همچنين بابت نظرات و تشويق‌هاي دلگرم‌كننده‌شان در ادامه‌‌ي راه داستان‌نويسي .   

 

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 11 PM | لینک  |