تبليغاتX
آرتمیس آرت - اين جان عاصي / سوزان سانتاگ
Norah Moosavinia

در استعاراتي كه «آرتو» براي توصيف رنج و عذاب ذهني‌اش به كار مي‌گيرد، از ذهن به‌عنوان خصيصه و مايملكي كه انسان هرگز نمي‌تواند عنوان مشخصي برايش در نظر گيرد (و يا اين كه عنوان‌اش اصلا گم شده است) و يا به‌عنوان يك جوهره‌ي فيزيكي ِ سازش‌ناپذير گريزنده، ناپايدار و به شكلي وقيحانه خرابكار و فضله‌انداز، ياد مي‌كند. در سال 1921 و در سن بيست و دو سالگي، در جايي مسأله ذهني‌اش را عدم توفيق در تصاحب ذهن- ذهن در تماميت خويش – ذكر مي‌كند. در طي دهه‌ي 1920، سراسر شكوه مي‌كرد كه افكارش او را «مي‌كنند»، كه قادر نيست افكارش را «كشف كند» كه نمي‌تواند ذهنش را «به‌چنگ آورد»، اين كه درك و فهم‌اش را از كلمات «از دست داده»، و اشكال انديشه‌ را «از ياد برده» است .

در استعاراتي صريح‌تر، او به فرسودگي مزمن افكارش مي‌تازد، به شيوه‌يي كه انديشه در آن به زيرپا خرد مي‌شود و يا نشت مي‌كند و از دست مي‌رود. آرتو ذهن‌اش را با چنين عباراتي وصف مي‌كند : تهي، ترك‌برداشته، رو به زوال، هراسنده، در حال ذوب، رو به انعقاد، و به شكل رخنه‌ناپذيري فشرده و متراكم. آرتو نه از ترديد در آن‌چه «من»‌اش بدان مي‌انديشد بلكه از احساس محكوميت به عدم تصاحب و تجمع افكارش، رنج مي‌برد. او نمي‌گويد كه نمي‌تواند فكر كند، مي‌گويد كه «فكري» [درسر] ندارد – كه حالا بشود گفت مفاهيم و داوري‌هايي شايسته بوده‌اند يا نه - «فكر داشتن» از نظر او يعني پروسه‌يي (روندي) كه انديشه در آن خود را وارد مي‌سازد. خودش را به خويشتن ابراز و اظهار مي‌كند و در طي آن خود را در برابر هرگونه شرايط زندگي و احساس، جوابگو مي‌داند.

در اين معنا از انديشه است كه انديشه، هم به عنوان سوژه و هم به‌عنوان ابژه‌ي خود تعبير مي‌شود، البته آرتو هيچ ادعا نمي‌كند كه چنين اندبشه‌يي در اختيار دارد. آرتو نشان مي‌دهد كه چطور آگاهي دراماتيك، هگلي و معطوف به‌خود؛ از آن رو كه ذهن در آن در سطح يك ابژه باقي ‌مي‌ماند، برخلاف عقل مفاهمه‌يي و مجرد، به از خود بيگانگي مضاعف، مي‌انجامد. زباني كه آرتو اختيار مي‌كند به‌غايت متناقض‌گوي است. تصاوير [ذهني]‌اش ماترياليستي است (ذهن را به يك شيء و يا موضوع [ابژه] تبديل مي‌كند)، اما وابستگي‌اش به ذهن، به ناب‌ترين شكل ايدئاليسم فلسفي، تن مي‌زند. او به هيج‌وجه زير بار نمي‌رود كه با آگاهي رو به رو شود مگر به‌عنوان يك پروسه. همين خصلت پروسه‌يي يا روند آگاهي‌ست – خصلت سيال‌ بودن و از دست‌گريزي آن – كه آن را به‌عنوان يك جهنم تن‌سوز، تجربه مي‌كند. آرتو مي‌گويد:«درد واقعي»، احساس جا‌به‌جايي مدام فكر در درون انسان است. پيامد چنين اعلام حكمي در مورد خودش – يعني محكوم بودن به بيگانه بودن با آگاهي فردي خود – آن مي‌شود كه نقص رواني‌اش – به شكلي مستقيم يا غيرمستقيم، موضوع غالب و تمام ناشدني نوشته‌هايش مي‌شود. خواندن برخي از روايات «آرتو» از مصائب انديشه‌اش، بسيار دردناك است. او عواطف‌اش را خيلي كم و به‌ندرت شرح و بسط مي‌دهد: ترس، رعب، سر در گمي و خشم. استعدادش در ادراك روانشناختي نيست (كه برعكس در آن كار چيزي نمي‌داند و آن را با امري مبتذل اشتباه مي‌گيرد) بلكه در يك شيوه‌ي اصيل‌تر تشريح است، در نوعي پديدارشناسي روانشناختي از نكبت بي‌پايانش است.

ادعاي آرتو در نوشته‌ي «ريتم عصبي» به‌اين كه هيچ‌كس تا به حال به‌راستي نقشه‌ي «خويشتن ژرف» خود را مسح و ترسيم نكرده، پر بي‌راه نيست. در هيچ كجاي سراسر تاريخ نوشتار ِ اول شخص، چنين شرح جزء به جزء و خستگي‌ناپذيري از خرده ساختارهاي عذاب ذهني، وجود ندارد. كيفيت آگاهي فرد، آخرين معيار، آرتو است. لذا، رنج ذهني او در آن ِ واحد، هم حادترين رنج فيزيكي است و هم اظهاريه‌يي است در باب تن. البته، آن‌چه موجب درد لاعلاج آگاهي اوست دقيقا همان نيروي عدم پذيرش مسأله‌ي جدايي ذهن از موقعيت تن است. دشواري‌ها و مشقاتي كه آرتو واگويه مي‌كند، جاودان مي‌مانند زيرا او به «انديشه‌ناپذير» مي‌انديشد – به اين كه چگونه تن ذهن است و چگونه ذهن، تن است. اين ناسازه‌ي حل‌ناشدني در آرزوي آرتو به توليد هنري كه در عين واحد ضد هنر هم باشد، بازتاب مي‌يابد. ناسازه‌ي بعدي، بيشتر فرضي‌ست تا واقعي. خوانندگان با وانهادن تكذيب‌نامه‌ها و ترك دعوي آرتو، به‌طور غيرقابل احتنابي، هروقت كه استراتژي‌هاي گفتار هنري او به منتهي درجه‌ي التهاب خود مي‌رسند، جذب گفته‌هاي او مي‌شوند. اثر آرتو از اين كه اصلا تفاوتي ميان فكر و هنر، شعر و حقيقت وجود دارد، سرباز مي‌زند. با وجود گسست‌هاي بسيار در تشريح گفتار و تنوع بسيار «فرم‌ها»ي هنري‌اش، به‌هرحال هر چه نوشته و آفريده، يك گام و يك سطر، بحث‌اش را پيش برده است. آرتو همواره آموزنده بوده است. او هيچ‌گاه از اهانت و فحاشي، اعتراض و گلايه، پندپراكني و تخطئه و انتقاد دست برنداشت: حتي در شعري كه پس از مرخصي از آسايشگاه رواني «رودز» در سال 1946 نوشته است، و در آن زبان نسبتا فكر ناشده است، نوعي حضور بي‌واسطه‌ي فيزيكي موجود است. تمام نوشته‌هايش به زبان اول شخص است، نوعي خطابه با اصوات درهم‌آميخته‌ي گفتار علمي و جادو و تعويذ. آثارش به‌كل يا آثاري هنري‌اند يا تآملاتي‌ هستند در باب هنر. در يكي از اولين مقالاتش در باب نقاشي مي‌گويد: «آثار هنري، تنها به‌قدر مفاهيمي كه در آن‌ها يافت مي‌شود، مي‌ارزند.» پيش‌نهاده‌ي نظري او در نمايش، اعمال خشونت حسي‌ست، نه گيرايي حسي زيبايي، تعبيري‌ست كه هرگز او را به خود جلب نمي‌كند. لذا تجربه‌ي هنري‌اش، در نهايت عميقا شخصي باقي مي‌ماند. آرتو كسي است كه سفري معنوي برايمان ترتيب داده است: او يك شمن است، كار گستاخانه‌يي است اگر جغرافياي سفر آرتو را به آن چه تن به غصب و تملك مي‌دهد، تقليل دهيم. اتفاقا اقتدار او در همان بخش‌هايي نهفته كه براي مخاطب هيچ ثمري جز بي‌تابي پرشور تخيل ندارد. اثر آرتو، متناسب با خواست ما، مورد استعمال است ولي خود اثر در پس استفاده‌ي ما از آن محو مي‌شود و از بين مي‌رود. وقتي از آرتو خسته مي‌شويم مي‌توانيم به نوشته‌اش«الهام در صحنه» رجوع كنيم كه در آن مي‌گويد: «فرد نبايد زياد وارد ادبيات شود» هر هنري كه نوعي اعتراض راديكال را بيان مي‌كند و يا نخوت خركننده‌ي احساس را مورد هدف قرار مي‌دهد، به‌بهانه‌ي تشويق شدن، خيلي فهميده شدن (يا مورد فهم به‌نظر آمدن) و يا معقول و ذيربط بودن، خنثي و خلع‌سلاح شده مي‌ماند و قدرت اختلال‌اش را از دست مي‌دهد. اكثر موضوعات خارق‌العاده آثار آرتو در طي دهه‌ي گذشته به شكل رسايي بر سر زبان‌ها افتاد: حكمت ِ (يا فقدان آن) حاصله از مواد مخدر، مذاهب شرقي، جادو، زندگي سرخ‌پوستان آمريكاي شمالي، زبان بدن، مكاشفات جنون‌آميز، شورش عليه ادبيات، حالت ستيزه‌جوي هنرهاي غيركلامي، تقدير از شيزوفرنيا، بهره‌گيري از هنر به‌عنوان [عامل] خشونت عليه مخاطب؛ و ضرورت وقاحت.

اما آرتو، هم در كار هنري و هم در زندگي‌اش ناكام ماند. آثارش شامل سياهه‌يي بلند بود:شعر، اشعار منثور، فيلم‌نوشته‌ها، نوشته‌هايي پيرامون سينما، نقاشي و ادبيات، مقالات، انتقادات شديد‌اللحن، جدل‌هايي در تئاتر، چند نمايشنامه و يادداشت در باب پروژه‌هاي تئاتر «غيرواقعي» كه در ميان‌شان يك اپرا هم بود – يك رمان تاريخي، يك مونولگ نمايشي چهار قسمتي براي اجرا در راديو، در باب آيين پيوت  Peyote سرخ‌پوستان تاراهومارا، بازي‌هاي درخشان در دو فيلم بزرگ سينمايي (ناپلئون اثر آبل گانس و مصائب ژاندارك اثر كارل تئودور دراير) و چند بازي كوتاه ديگر، هزاران نامه – كامل‌ترين فرم «دراماتيك» آرتو – همه‌ي آن‌ها پيكره‌يي متلاشي شده و مثله و مجموعه‌ي وسيعي از قطعه‌ها را تشكيل مي‌دهند.

آن‌چه او از خود به‌ارث گذاشت آثار موفق هنري نبود بلكه يك حضور بي‌همتا، يك بوطيقا و نظام زيبايي‌شناسي انديشه، يك الهيات فرهنگ و يك پديدارشناسي عذاب بود.

آرتو در دهه‌ي 1960 ، تمام سليقه‌هايي را كه در «ضد فرهنگ» آمريكاي دهه‌ي 60 رواج يافت (به‌جز كتاب‌هاي طنز، آثار علمي تخيلي و ماركسيسم آزمود و عرفان، روانكاوي، مردم‌شناسي، تاروت، اخترشناسي، يوگا و طب‌سوزني، كتاب‌هاي مورد مطالعه‌ي او مثل يك شناخت‌نامه‌ي پيشگويانه از ادبياتي است كه اخيرا به‌عنوان كتاب‌هاي محبوب در ميان جوان‌هاي فرهيخته، باب شده است.

 

 

اين جان عاصي / سوزان سونتاگ / محمدرضا فرزاد / گلستانه / شماره 39 

 

 

نوشته شده توسط نورا موسوي‌نيا در ساعت 10 PM | لینک  |