
«کار من تغییر دادن دنیا یا تغییر دادن بشریت نیست . زیرا من تقوی و روشنگری لازم برای چنین کاری را ندارم . کار من شاید آن باشد که به ارزش هایی خدمت کنم که بی وجود آنها ، حتی جهان تغییریافته ارزش احترام ندارد .» طاعون
«اغلب پیش می آید که انسان مدتها رنج می برد بی آنکه خودش بداند .» طاعون
«همه به شیوه رذیلانه خود مسیحیم و بی انکه خود بدانیم ، یک به یک مصلوب شده ایم .» سقوط
«من دیوانه نیستم و هیچ وقت هم این قدر عاقل نبوده ام . منتها یکدفعه حس کردم که احتیاج به ناممکن دارم . دنیا به این صورت که هست مرا راضی نمی کند .» کالیگولا
«من همیشه این احساس را داشته ام که بر پهنه ی دریا زندگی می کنم ، و در دل سعادتی شکوهمند دستخوش تهدیدم .» چند نامه به دوست آلمانی
«عشق به زندگی ، بدون نومیدی وجود ندارد .» جشنها
«سپس دوران تبعید آغاز شد ، زمان جستجوی بی پایان برای ابراز حقانیت ، دوران غم غربت بی هدف و دردناکترین و اندوهبارترین پرسش های قلبی که از خود می پرسید «کجا می توانم وطنم را بیابم ؟» انسان طاغی
«انسان یگانه موجودی است که نمی خواهد آنچه هست باشد .» انسان طاغی
«تمامی اعمال و افکار بزرگ آغازی ریشخندآمیز دارند . تألیفات بزرگ در خم یک کوچه یا درون طبل بزرگ یک رستوران بوجود می آیند . پوچ نیز چنین است . عالم پوچ اصالتش را از این منبع حقیر بیرون می کشد .» افسانه ی سیزیف
